حالاي يك آمده


دوستان عزیز! دعوتتون می کنم به داستانی که یه سال پیش نوشته شده و یه شعر که یک ساعت پیش نوشتم.

و همچنين دعوت ميشويد به خواندن مصاحبه اي با من در نسيم جنوب

كليك كنيد

..................

داستان :

بخشی ازبدن معشوقه ی همسر مرا بریده اند .هرگز آنها را زیرآن ملحفه ی سفید فراموش نخواهم کرد که با معاینه ی همسرم اضطرابی پر تپش تر به جانم می ریختند و خیالم را می بردند تا زمان های دورتر . به عقب . به جایی که اورابکشانم لای پیراهن توری مشکی رنگ . درست رو به صورت شوهرم و خودنما بایستانم و دورشان را دیواری بکشم با تقسیم بندی های داخلی ، چیزی شبیه اتاق های جدا از هم و یک سالن با ارتفاعی کمی بلندتر از آن اتاق ها . باغی بکشم دور تا دور دیوارهای بیرونی و کلاغ هایی که روی نوک آنها قار قار کنند . معشوقه ی همسرم تکیه بدهد به یکی از دیوارها و مو هایش بریزد دو سمت صورتش ، شلال و سیاه ! معشوقه ی همسرم بینی اش را با عمل جراحی کمی بالا تر از بینی من برده و دستهایش دور کمر همسرم حلقه شده ودستهای همسرم توی آن بخش های بیماردنبال خال درشت سیاه رنگی می گشتند ؛ می گردند .ناله ی ِآهسته ی معشوقه ی همسرم دوباره مرا برگرداند به صورت همسرم که از شدت نگرانی برافروخته شده و به معشوقه اش که از درد توی هم مچاله و به چشم هایش که نگران ،اول صورت همسرم را می نگرند و بعد هم من را با حالتی ملتمسانه نگاه میکنند!

شاید این احمقانه ترین شکل شروع یک داستان است که از یک اوج برسم به مرگ همسرم و سردی نگاه معشوقه اش ،به جنازه و بعد آغوش خودم که توی آغوش معشوقه ی همسرم می لرزید و به دلداری های او و گفتن اینکه زندگی همیشه پایان های شبیه به هم را دارد .

درگیری ذهنی دیگری نیز گریبانم را گرفت، می توانم همسرم را زنده نگه دارم تا مرگ معشوقه اش را ببیند ، بعد هم در آغوشم بلرزد و من ببینم که سرنوشتها با کمی جابجایی کلمات می توانند جابجا شوند .

بعد از کلنجار های زیاد و دلایل خودسانسوری و متن سانسوری تصمیم گرفتم به این شکل داستان را به روایت من ،همسرم و معشوقه اش بکشانم .

برای خواندن ادامه داستان در ادامه ي مطلب پي گيري فرماييد


ادامه نوشته

9 روزه ی سکوت بره ها یم

یه یک شنبه

گفت : قدم اول برای برگشتن به شادی همیشه سخته !

گفتم  : آقای دکتر کم کم دارم اسم دوستهام رو هم فراموش میکنم !

گفت :تحمل کن ! قدم های  آخر فراموشی خیلی سخت نیست ،چون دیگه نمی دونی چی رو داری فراموش می کنی!

چهارشنبه هشتم تیر

 نمی دونم چی باعث شد دوباره بنویسم ، شاید یکی از دلایلش منحل شدن متینگ بزرگداشت دکتر سحابی بود و شاید هم نقد کتاب پری خانه ی  تاریک زری شا حسینی در یک جلسه از طرف علی هوشمند  و دست آخر هم  صدا و سیما با آن کلیپ دوست داشتنی اش که برگرفته از فرم  داستان علی کوچولو  بود (یادتونه که ؛ یادش به خیر؛علی کوچولو /این مرد کوچک/...).

  خوب اینم می تونه دلیلی باشه  : که شاهنامه خونی مون تبدیل به لیلی و مجنون خونی شد چون تخصص علی در نظامیه و مجنون هاش !

البته این همه مرگ و میرهای دور و بر و  زاییدن سگ همسایه مون که یه روز سگ خودمون  هم بود بی بهانه نیست ؛  بی تاثیر نبود!

(گفته باشم ، تماس ات هم موثر بود.)

و صد البته بر داشتن مجسمه های یاسوج و گم شدن مجسمه های قبلی ها و ها و ها و ... .

و شاید هم برای اینکه باز هم بهم ثابت شد که دنیا های ذهنی بهتر از عینیاتی هستند که می بینم و دلیل دیگرش هم این می تونه باشه که هوا خیلی گرمه و نمی تونم زیاد بزنم بیرون و بعدش هم ؛ دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده (اگه نگین چه حرفا و هی " m.n.m.n" بیاد و بگه ،  : به نظرش وبلاگ نویسی و فیس بوکی شدن مرگ هنري بسياري از نويسندگان وشعرا و هنرمندان خلاق و مستعد را به همراه داشته است!)

برای درک بهتر موضوع از جانب این دوست عزیز باید بگم که از آب هم می شه کره گرفت ؛ : ببین احمد آرام هم مجموعه داستان فیس بوکی اش رو شروع کرد  و مطمئنم به چاپ هم می رسونه!

11 تیر

برای بار سوم سکوت بره ها رو دیدم . نمی دونم چرا نوع دیدن هاپکینز منو اینقدر درگیر خودش می کنه ! ( برای خوشامد همه ی  "چه وقیح دیدن های عریان"، می خوام از این به بعد نگاه های بی پرده دیدن  رو به نام "هاپ کین زی"نامگذاری کنم !)

می گفت  (البته تو فیلم ) : حسرت !.باید عقده ها رو توی حسرت ِ داشتن چیز های دور و بر پیدا کرد !

منم آدمهایی را می شناسم که حسرت چیز های دور و بر  ، اونقدر عقده ایشان کرده که همه ی هم و غمشون رو گذاشتن تا همون چیز های دم دست دیگرون رو بگیرن ازشون!


حالا اگه با حس آگاهی دست به جنایت بزنیم ؛ شاید بشه اسمشو گذاشت  ، خود تخریبی  کشاف نا خود آگاهانه ی کشوف شده !

چی شد؟!

آهان؛ چرا  ، پس  چرا اون روز نتونستم برم جایی که یه سال انتظارش رو کشیدم ؟!

سیزدهم تیر ماه

همه ی موزه های ایران تعطیلند و منم به تبع این همه قانون باید تعطیل کنم خودمو !

همین حوالی

یه حس عجیب منو به سمت "دیوید لینچ " کشونده  این روزا.

همه ی فیلم هاش رو  دوباره دیدم .امپراطوری درون را دوبار البته! فراموشی؟ البته همین که گفتم .

مخمل آبی این بار اذیتم کرد .نمی دونم چرا؟

//////////////

دور و برم یه عالمه جواب دارم که دارم دنبال سوال هاشون می گردم !

اولیش اینه که :

ج : - آخه از خونه ی خودمون برام کامنت گذاشتی!

20 تم تیر

امروز دلم گرفته .حس تنهایی رو تا این عمق درک نکرده بودم .دیروز  وقتی همه ی سرم زیر آب بود به این فکر کردم که چقدر حجم سکوت می تونه هراس آور باشه!


فیلم" shrink" کلافه ام کرد . با اون لوکیشن های به یاد ماندنی اش ! دکتری الکلیسم که باید فراموش کند و نمی کند چون دوباره طعم عشق را می چشد .

فردا

شاید برم تیغ ماهی ای که سه روزه در گلوم گیر کرده را در بیارم . (این برای بار دوم ) .

چند روز بعد تر

 الان مسافرتم .شاید خیلی اتفاق ها بیفته  تو این مسافرت . یکی اش اینکه مدتی از همه چیز دور م .یکی دیگه اش اینه که همه اش باید برم خرید . بعد هم یه کوهنوردی با شاعر ها یی دوست داشتنی که شاید به یاد ماندنی بشه با اون شعر خوانی های بی حسابشون!

و بعد هم اینکه با یه کو له بار دلتنگی بازم بیام تا تنها بشینم و به اون سوال های نبوده فکر کنم !


بازم بی دلیل چند روزه قهرکرده ای و رفته ای!البته عجیب نیست!

از ده سالگی که می شناسم ات همین بودی /خواهی بود!

حالا ی من

کتاب "اتاق روشن  "رولان بارت را با دقت خوندم .راستی یادم رفت بگم کتاب پیش دوست عزیزم بود . این کتاب یکی ار دهها کتابی بود که هدیه داده بودم به انجمن  و سالها بود گم شده بود!حالا سر از خونه ی دوستم در آورده ؛خوب ...

بگذریم .میگذریم

گفته بودی خلاصه اش رو بنویسم . شد یه داستان برات اینجا می ذارم. بخونش! به زودی !

 

ماه بعد / البته یکم اش

تولدم مبارک !


یه دقیقه بعد از یکم مرداد

دوستان عزیز!  دعوتتون می کنم به یه پست جدید که شامل داستانی است نوشته شده در یک سال پیش  و یه شعر که یک ساعت پیش به مناسبت تولدم خواهم نوشت!

یه روز بعد از تولدم

غم بزرگی در انتظار است .شاملوی عزیز حیات را بدرود گفته و اسطوره ای برای عاشقانش باقی مانده .


.

يك حرف و دوحرف بر زبان

یک حرف

: وقتی یه چهار دیواری دور خودت می کشی و از یه روزنه یا پنجره بیرون رو می نگری حسرت تجربه ی اون همه ناشناخته هاباعث می شه که حریص تر بخونی ،ببینی و خودت رو به در و دیواری بزنی که تو رو گاه تا اعماق شناخت یک لذت ناب و دریافت جدیدی از شناخت های قبلی ات می بره .

در همین حوالی خودم ، همین روزهایی که فارغ از تعطیلات و بیماری و در امان ماندن از ترکش های بیماری دیگران ،بسیار فیلم ها را دیدم و برخی کتابها را خواندم و بسیار کم هم نوشتم و تنها چیزی که یاد گرفتم قورت دادن به موقع قورباغه ام بود که نوبت رعایت حق تقدم برنامه های مانده را برای سیر کردن حرص هایم یادم داد!

از فیلم های اسکار چون شبکه ی اجتماعی،قوی سیاه ،سخنرانی پادشاه گرفته تا فیلم هایی چون سیزده ،آنی هال،کشتی گیر تاجدایی نادر از سیمین و سایه و ... ،همه راه بهتر دیدن را به یادم آوردند .راهی که منجر به دوباره دیدن فیلم سر آغاز (inception) شد.

قیلم مرز بین واقعیت و رو یا را شکسته ، تا جایی که دنیای خواب و واقعیت دنیا آنچنان در هم می آمیزد که مخاطب را به شک واقعی بودن دنیایش پرتاب میکند .

(اینسپشن ) فیلم خوش ساختی از کرستوفر نولان است که با بازی لئوناردو دی کاپریو ،جلوه های ویژه و فضاهای متفاوت و خواب گونه بسیار دیدنی است. یکی دیگر از دلایل علاقه ام به این فیلم صدای زیبای ادیت پیاف است که در لایه های رویایی فیلم به اشتراک اذهان گذاشته می شود .


در مورد فیلم بخوانید : کلیک کنید

.............

دو حرف

: چهارشنبه های منزل فرح را دوست دارم .نه از این بابت که امید پایه ی اصلی آن است .نه به این دلیل که حسن غلامی با طنز های شیرین اش ما را به عالم هوشیاری می کشاند تا بدانیم دنیا پر از زهر خنده هایی است که می گزاندمان .نه به دلیل اینکه مهری و زهرا و سایر دوستان هم هستند و شعر می خوانند و کتابهای خوانده شان را به اشتراک میگذارند .شاید به این دلیل که این چهارشنبه ها به نام "چهار شنبه های بی پایان " نام گرفت که قرار است ادبیاتی بی پایان را رقم بزند ، ادبیاتی از سر عشق و دوستی و اولین حرکت جدی شاهنامه خوانی!

..............

بر زبانم

: بخشی از شعری که امید از مجموعه ی بی باتویی هایش خواند


به نشانی ای کاش بی نشان من

بی باتو

رسید نامه ای از تو و

این نوشته های ایکاش نانوشته ات

که به دست ام نمی رسید

ای کاش

بی باتو

این من اکنون و

رویای دیروز آن روز ای کاش نمی دیدم ات

که رویای تو بود و

رویای دیروز آن روز ای کاش نمی دیدم ات

که رویای تو بود و

نبودی تو

که ای کاش نمی شد آشنا

دست های ما

با من و تو

از این دست

که با ما

دیری غریبه ایم

از این دست

که تا ما

نمی رسیدیم

دست های تو

ای کاش

نمی نوشت نوشته های ای کاش نا نوشته را

از این دست

که دیری است به دست دارم و

سال هاست که می خوانم

.

.

.

..............................
بی با تویی ها
امید غضنفر
انتشارات شروع
چاپ :1384


ديداري سه گوش


سه چشم در ویزور


نمایشگاه عکس مشترک مهتاب ابراهیم زاده ، اسماعیل جاشویی و علی رضا حسن زاده را دیدم .

سه موضوع از نگاه سه انسان متفاوت !

مهتاب انعکاس را دیده بود ،علی رضا کودکان و اسماعیل شمر را!

تلفیق این سه را دوست نداشتم و فکر میکنم به قول مهتاب تنها وجه اشتراکشان در این بود که سه دوست قدیمی بودند .

می توانید ببینید : گالری حوزه هنری






دومین جشنواره اینترنتی اثر انگشت - هایکو . سن ریو -

*بهار 1390*

لطفا کلیک کنید :



.........................................

هیچ چیز تغییر نکرده .


آدمها هنوز هم به ساعت ها نگاه می کنند و می بینند که زمان دارد از دست می رود .




سال بسیار بدی را پشت سر گذاشتم

سالی پر از تلخی های تازه و تنهایی های نو

به هر حال امیدوارم که سال جدید برای شما سال خوب ،  پر بار و بهارانه ای سپید قدم باشد.

تقدیم به دوستت دارم ها

.......................................................





جايزه‌ی ادبی صادق هدايت


برندگان دوره نهم جايزه ادبي صادق هدايت1389 براي اين دوره برنامه اي برگزار نشد . داوران اين دوره سركارخانم دلارا قهرمان ، جناب آقاي دكتراحمد تميم داري وجناب آقاي حسين قديمي بودند. بيانيه داوران به اين شرح انتشار يافت : امسال درنهمين دوره مسابقه داستان كوتاه نويسي صادق هدايت 650 داستان به دفتر هدايت رسيد. اكثر داستان ها ازجانب نويسندگان جوان ارسال شد كه در كار نويسندگي وارد شده اند . درمرحله اول داوري 61 داستان به مرحله دوم راه يافتند . ازميان اين داستان ها 31 داستان انتخاب و ازبين اين داستان ها 10 داستان به عنوان برندگان احتمالي انتخاب شدند. شركت كنندگان مسابقه 60% آقايان و 40% خانم ها بوده اند.از ديدگاه انواع داستان : 35% درباره مرگ و نيستي –20 % درباره مسايل اجتماعي – 18% درباره عشق – 13/0 % اروتيك ، 6 % شاد ، 5% سياسي و 3 % هم متفرقه بوده است . به طور كلي سطح داستان نويسي امسال بالاتر بوده و تعداد شركت كنندگان شهرستاني چشم گير بوده اند . چهارنفر برندگان نهايي ازشهرستان ها بوده اند كه بدين شرح مي باشند : داستان « عسلويه » نوشته كامليا كاكي ( از بندرعباس )بهترين داستان شناخته شد و برنده جايزه تنديس صادق هدايت. « قرارملاقات» نوشته پروين فدوي (از اصفهان ) ، «راهدارخانه » نوشته كورش رشنو ( از درود لرستان ) و «‌ شهرفرشتگان » نوشته علي پاينده جهرمي (‌از شيراز ) برنده لوح افتخار شدند . با سپاس هيئت داوران دلارا قهرمان – احمد تميم داري – حسين قديمی

اطلاعاتی در خصوص جشنواره : کلیک کنید

عکس های هدایت :کلیک کنید


 

تا امروز  ِ جشنواره ی شعر زنان ایران (خورشید)


کلیک کنید : جشنواره ی خورشید


نتیجه ی نهایی جشنواره ی خورشید

جیک


اگر درخت نبودی گنجشک نمی خواندم


نه ؛ هیچ پشیمان نیستم


نیم نگاهی به فیلم : زندگی مانند گل سرخ


ترجمه بخشی از آهنگ پیاف:

نه هیچ به هیچ(به هیچ وجه). هیچ به هیچ(به هیچ وجه). از چیزی پشیمان نیستم. نه از خوبی ها و نه از بدیهایی که به من شده.دیگر برایم فرقی نمی کند. بهایشان پرداخته شده. پاک شده اند و دیگر فراموش. دیگر گذشته برایم اهمیتی ندارد. با خاطراتم آتش روشن می کنم. با زجرها و لذتهایم… دیگر به آنها نیازی ندارم.عشقهایم از میان رفته اند.باهمه شدت شان. برای همیشه از میان رفته اند.از صفر شروع می کنم… زیرا که زندگی ام…شادی هایم…امروز… با تو آغاز می شود

....................................


فیلم زندگی مانند گل سرخ (La vie en rose) یا گنجشکک (La Môme ) ،فیلمی است درباره زندگی ادیت پیاف. عنوان اصلی فیلم ،به معنی گنجشکک  کوچولو است که از نام مستعار این خواننده (پیاف) فرانسوی گرفته شده است.

به دلیل معروف بودن آهنگ زندگی مانند گل سرخ  وی( La Vie En Rose)در کشورهای انگلیسی زبان ، این فیلم بدین نام اکران شد.

فیلم ، برنده اسکار بهترین هنرپیشه نقش اول زن و چهره پردازی از هشتادمین جوایز آکادمی شد.

در این فیلم با زنی روبرو می شویم که معجزه ی هستی را در حنجره اش بارور کرده و از رنج های درو نی اش برای حسی مشترک با انسان ها فقط می خواند و می داند که تنها صداست که می ماند!

پیاف!موجودی ظریف؛شکننده و در عین حال بی قید و استوار است که کودکی پر رنج اش را در فاحشه خانه ی مادر بزرگ سپری کرد و از درد بی اعتنایی پدر آکروباتیست و مادر خواننده اش رنج برد و رنج را تبدیل به چهچهه های  زنانه کرد و بر جان و دل مخاطبانش نواخت.

فیلم ، بر دو وجه زندگی پیاف تاکید دارد و علاوه بر هنر وی خصوصی ترین لایه ی زندگی او را هم می شکافد .

بازی زیباو به یاد ماندنی ماریون کوتیلار و کارگردانی بی نظیر الویه داهان این فیلم را هرگز از یاد ها نخواهد برد .

گوگل به احترام این خواننده ی بزرگ در 9 دسامبر 2010 (مصادف با نود و پنجمین سال تولد پیاف )لوگوی صفحه ی اول خود را به یاد او طراحی کرد.

مرگ این خواننده ی بزرگ با یکی از نزدیک ترین دوستانش ژان کوکتو در یک روز شد.


برای از یاد نبردن زندگی ببینیدش



 

به امید باران و صلح و دوستی ، شب های روشن را بخوانیم
هم نفسی با فرهاد : کلیک کنید

..............................................................................

با گذشته ای از کلامم +  حال ام  ، شاید میراثی برای آینده

ببخشید اگر بخشی از این کلمات تکراری است





 

خدا از سر تقصیر های آقای شبانکاره بگذردکه باز هم  ما را به نوشتن نقدی دیگر بر قصه های رسول ترغیب کرد !

 

ویژه ی شناخت ادبی "رسول پرویزی"، قصه نویس از دست شده ی جنوبی در ۱۶ صفحه منتشر شد. ققنوس که به سردبیری رضا شبانکاره منتشر شده، در بردارنده ی نوشتار و گفتاری از "حسن انصاري، فتح الله بي نياز، مي نا درعلي، غلامرضا شبانکاره، امين فقيري، محمدکشاورز، پرويز هوشيار و حسن ميرعابديني و قصه يي از رسول پرويزي است.این شماره ی ققنوس در تاریخ بيست و نهم آذرماه روانه ی دکه ي مطبوعاتي شده است. مدیریت هفته نامه بیرمی به عهده ی یونس جعفری است.

 

....................................................

 

لینک مطالب  دومین  ویژه نامه رسول پرویزی:

 

٭ سپاس نامه

  یادداشت سردبیر ققنوس- رضا شبانکاره
٭ به شیرینی لبخند، به تلخی زهر/ محمد کشاورز
٭ گفت و گوی با فتح الله بی نیاز، داستان نویس و منتقد ادبی
٭ بار دیگر رسول/ پرویز هوشیار
٭ سایه های اجتماعی/ / می نا درعلی
٭ قصه ی عینکم / داستانی از رسول پرویزی
٭ گفتگو با محمد بهار لو  ، داستان نویس
٭ نگاهی به آفرینه های ادبی رسول پرویزی/ موسا بندری
٭ واگویه های کودکی، واکاوی لحظه ها/ اکبر قناعت زاده
٭ رسول پرویزی، روایتگر خاطرات به یاد ماندنی /امین فقیری
٭ پالتو حنایی ام/ داستانی از رسول پرویزی
٭ بررسی عناصر داستانی و طنز در قصه های رسول پرویزی حسن انصاری
٭ رسول پرویزی، از نویسندگان پیشرو جنوب
گفت و گوبا حسن میرعابدینی،مولف کتاب صدسال داستان نویسی ایران


 نقد "سایه های اجتماعی " در ادامه ی مطلب


ادامه نوشته

قدیم تر ها هم عالمی داشت

هرچند آنروزها استرس یک کلمه راداشتم

امروز استرس همه ی این کلمات را دارم


....................................


 وفقط  ،یک اتفاق ساده بود

باد،همه چیز را برد

و من

دست به خود کشی زدم

و تورا کشتم!


..................................

برای لختی تنفس

فعالیت نظرات را نقطه میگذارم.


ایمیلم فعال است





بی رحم که می شود دنیا

شبیه گلوله از هم می گذریم

و مشت هیچ  پرنده ای

بر سینه ی درخت باز نمی شود

گوش ماهی ها

بر گردابها

دهان های مجنون می آویزند

 

دریا آب می شنود

 

من از صدای آینه بلند می شوم

و فکر می کنم

جنونت در رحم من آدم می شود

تو شبیه دختران نور ندیده   

آفتاب پرستی

         رنگ به رنگ

                  می خندی

  کاریکاتور شب هم

 چاهی آویزان به پایی می شود

که یوسف ، کبوترهایش را

در ویار زلیخا سر بریده

هر دو  شبیه  دیکتاتور ها

سک سک ه  می کنیم

و تکه  تکه های آژ یر را

از خاکی  بلند می کنیم

که چشم ها را به امان ات برده

می بینی

تپه ها دارند قد می کشند

و تو  هنوز هم از پشت سکوتت

خاکی بودن را به رخ ها می کشی!

 

 

 

 


مقاله ای از من در سایت اثر که همزمان در نشریه ی کاغذی نمایش نیز چاپ شده

طنز ، خنده‌های متفکر

بررسی طنز در ادبیات نمایشی مدرن با نگاهی به آثار  برناردشاو

نویسنده: مینا درعلی

...............


بخشی  هایی از مقاله :


قرن بیستم به همان اندازه كه عصر فلسفه‌های علمی، منطقی، تحلیلی و زبانی بود شاهد ظهور فلاسفه بزرگی بوده است كه در قالب مكاتب و جریان‌های مختلف فكری به وجوه دیگری از اندیشه از قبیل محوریت انسان و دنیای پیچیده درونی او پرداخته‌اند.
این فیلسوف‌ها همه نگاهی انتقادی به دنیای مدرن خود داشته‌اند که در عین حالی که به دنیایی اوتوپیایی می‌خواست تبدیل شود اما آنچنان دوگانه بود که انسان را به دام خود کشید و باعث بلاهت او شد!
گرفتاری انسان مدرن در مدنیزاسیون برآمده از مدرنیته مستمسک دست بسیاری از فیلسوفانی شد که در حوزه‌ی اندیشه، ادبیات و هنر قلم می‌زدند و دقیق‌ترین‌شان مسخره‌گی انسان و هستی را بی‌پرده نشان دادند تا جایی که لحن گفتارشان به طنز و زبان گزنده‌ی نگاه انتقادی کشاندشان و دنیایی از تفکر را برای مخاطب‌هایشان رقم زد!
سرشت فلسفه در حقیقت با طنز و خنده درآمیخته، طنزی كه بی‌تردید دردآور است به‌ویژه آنجا كه- به قول بیكن- فلسفه را شكستن بت‌های ذهنی می‌دانیم و نیز از همین‌رو بوده كه ژیل دلوز كاركرد فلسفه را آشكار ساختن حماقت‌ها و نادانی‌ها می‌داند. طنز هم با بیان امری خلاف ‌آمد آنچه در جریان عادی امور می‌گذرد، در واقع به برجسته‌سازی زبونی‌ها و پستی‌ها می‌پردازد و اینجاست كه این تقابل در عین دردی كه در ما برمی‌انگیزد ما را می‌خنداند.
نكته دیگر آنكه طنز ضرورتاً خنده‌دار و خنده‌انگیز نیست؛ گاهی ما را می‌خنداند و گاهی می‌گریاند. برای مثال، با خواندن «قلعه حیوانات» اورول می‌خندیم اما در دل می‌گرییم. برعكس با خواندن كتاب «1984» همین نویسنده با چشم گریه می‌كنیم و از دل می‌خندیم یا در "خسیس" می‌خندیم اما به اندیشه‌ای تلخ هم دست می‌یابیم!
به‌نظر برگسون در عالمی كه همواره در آن نظم، حركت و سیری هست اگر چیزی از این مدار و نظام خارج شود برای ما مضحك به نظر می‌رسد. در واقع با تغییر نظم و حركت، هر چیزی خنده‌آور است. برگسون درباره طنز بر این نظر بود كه طنز‌نویس یا طنز‌گو چیزی را به ما نشان می‌دهد كه با عرف نمی‌خواند ولی خود را عرف می‌داند؛ با عقل نمی‌خواند ولی خود را عقل می‌داند. بی‌تردید، چیزی كه خلاف عرف یا عقل باشد، ما آن را عرف یا عقل نمی‌دانیم؛ طنز‌نویس است كه این هنر را دارد كه این دو را در مقابل هم قرار دهد. از یك زاویه، طنز نشان‌دادن حماقت و سفاهت است!
طنز به مدد خردمندی و با تجسم آن، سفاهت را نشان می‌دهد، همان‌گونه كه با تجسم عدل، ظلم را. همه طنز‌نویس‌ها با وصف این تقابل است كه زبان به طنز می‌گشایند. با این حال، عقل طنز‌نویس، عقل حاكم نیست. عقل او با عقل ما پیوند برقرار می‌سازد و در واقع به ما نهیب می‌زند كه دیدی چه شد؟ «دیدی چه گذشت؟» او نمی‌‌گوید كه این وضعیت خوب است یا بد، فقط نشان می‌دهد.
او آینه‌ای در برابر ما قرار می‌دهد و ما را مسخره می‌كند و در واقع جهل ما را به رخ می‌كشند.
نویسنده كتاب «فلسفه در دام ایدئولوژی» پیدایی طنز را به دوران پایانی انحطاط تمدن‌ها نسبت داد و در تشریح آن گفت: درهر صبح که روزنامه‌ها را ورق می‌زنیم با مطالب زیادی مواجه می‌شویم اما اگر خوب دقت كنیم، همه آنها سراسر طنز هستند اما این‌طنز، تاریخی نمی‌شود؛ وقتی تاریخی می‌شود كه گشایشی پیدا شده باشد. در آغاز تاریخ‌ها، شاعران و فیلسوفان باید چیزهایی را بشكنند.
نیچه با طنزش این كار را می‌كند. وقتی او به مدرنیته و تجدد حمله می‌برد - كه البته خیلی برای این كار زود است- او در حقیقت گذشته را نفی می‌كند. نفی در اینجا، به معنای نفی مطلق نیست؛ نفی به معنای جا باز كردن برای چیزی است كه دارد می‌آید. این سلاح طنز است. اولین رمان تاریخ جدید، دن كیشوت "پر از درد و گریه است اما ظاهر آن، آدم را می‌خنداند. دن كیشوت قرون وسطا را نفی می‌كند."
یکی از عواملی که بر شکل‌گیری دنیای طنز بسیار موثر بوده، مدرنیته‌ای است که با همت و تلاش و دگراندیشی خود انسان به وجود آمد. انسانی که آزادی خود را در شکل‌گیری دنیای مدرن رقم زد، غافل از این‌که این دنیا خود بلای جانشان خواهد شد و آنها خود در دام خود گرفتار خواهند آمد!
دکتر قطب‌الدین صادقی در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید:
یكی از ضرورت‌ها و نیازهای فرهنگی جامعه امروز، تولید آثار طنز و كمیك است كه باید از سوی متولیان، سیاست‌گذاران و اهالی فرهنگ و هنر انجام پذیرد و بی‌گمان یكی از مؤثرترین این آثار، نمایش‌نامه‌نویسی و اجرای نمایش‌های طنز است. اینكه چگونه یک متن از عنصر طنز بهره‌مند‌ می‌شود و یك نمایش طنز‌آمیز چگونه تولید می‌شود و به مرحله اجرا در می‌آید نیاز به پشتوانه‌ها و خلاقیت‌ها و تجربیات نویسندگان و كارگردانان و دیگر عوامل اجرایی یا تئاتر دارد!*
مارشال برمن نوعی وحدت تناقض‌مند مدرنیته را توصیف می‌کند و می‌گوید: "وحدتی از عدم وحدت یا اتحاد پراکندگی‌ها که از یک سو ما را به گرداب مرگی از پریشانی، اختلال، ازهم‌گسیختگی، ابهام، دلتنگی و اضطراب و از سوی دیگر به احیا و زایش مجدد، جاودانگی، طراوت و تازگی دائمی، مبارزه و تضاد می‌کشاند." **
بنابراین می‌بینیم که یکی از عواملی که موثر بر جریان‌گیری طنز در دنیای هنر به ویژه درام شده همین مدرنیزاسیونی است که انسان مدرن و گاه پسامدرن را گرفتار خود کرده است!
از آنجا که تئاتر یکی از گونه‌های هنری است که به خوبی توانسته است وسیله‌ی ارتباطی بین مردم و جامعه باشد، بخشی از اعتراضات گسترده‌ی تأثیرگذار در حوزه‌ی تئاتر شکل گرفته و نویسندگان و کارگردانان بزرگ نگاه انتقادی خود را بیشتر به سمت هجو دنیای مدرن و اعتراض به واقعیت‌های موجود کشانده‌اند و با رویکردی طنزگونه هستی و آدم‌هایش را به باد تمسخر و انتقاد گرفته‌اند و تازیانه‌ی قهار زبان خود را به سمت‌وسوی مقولات اجتماعیِ برجسته و مهم فرود آورده‌اند .
تئاتر از راه و روش‌های متفاوت و متعدد شکل گرفته که یکی از این موارد و رویکردها طنز است که در تئاتر، همیشه به قضاوت میان وضعیت، چنان که هست و چنان که باید باشد به شدت آگاه بوده و معترض نمود کرده است. طنزپرداز غالبا در اقلیت است. او جایگاهی ظریف دارد و بالقوه موثرتر از کسی است که صرفاً نکوهنده‌ی پلیدی‌هاست زیرا که مقولاتی که در طنز برجسته می‌شوند معمولاً از اجتماعی برمی‌خیزد که برای عموم مردم قابل شناخت و تجربه است!
دکتر جانسون در کتاب فرهنگ واژگان، طنز را "نکوهش شرارت یا بلاهت" تعریف کرده است ."درایدن" و"دفو" پا را از این هم فراتر گذاشته‌اند و گفته‌اند که "هدف راستین طنز اصلاح پلیدی هاست" و جاناتان سویفت می‌گوید که "طنز نوعی آینه است که نظاره‌گر آن، عموماً چهره‌ی هر کس به‌جز خود را در آن تماشا می‌کند!"
با این نظرات می‌توان طنز را نوعی پاسدار اخلاقی دید؛ پاسداری که با ظرافت می‌بیند و با سنگدلی هر چه تمام‌تر نقد می‌کند و تئاتر با جایگاه ادبی خود که متأثر از اجتماع و هدف ارتباط‌ گیری با مخاطب را دارد، طنز را چون وسیله‌ای برای رسیدن به اهدافش موثر واقع می‌گرداند و به‌عنوان یک رسالت و فرهنگ خاص ، افشای بلاهت و تنبیه رذالت را به انجام می‌رساند و این چیزی فراتر از کمدی یا تراژدی است که فقط می‌خنداند یا می‌گریاند و احساس صرف مخاطب را آزاد و رها می‌کند.
زیرکی طنز قابل بررسی و تقدیر است زیرا که جایگاه انسان ریا کار و پلید را می‌داند و بر پوست کلفت ریاکار ناخن می‌کشد و پرده از آبروی انسان پلید و خطاکار اجتماعی می‌برد تا انسان مدرن که بر پایه‌ی اندیشه‌اش زندگی می‌کند آرمان‌های خود را بر اساس تحلیل‌های خود بنا کند و جامعه‌ی خود را مطابق با ایده‌آل خود بسازد .
طنز از زمانی جدی‌تر وارد عرصه‌ی ادبیات و تئاتر شد که انسان مدرن پا به عرصه‌ی سیاست، اجتماع و فلسفه گذاشت. زمانی که انسان اندیشید چگونه زندگی کند و قدرت‌های حاکم بر اجتماع و اندیشه را مورد نقد قرار داد و جایگاه خاصی را برای "انسان گرایی" یافت. زمانی که انسان به باور زمین رسید و زمینی بودن و دیگر خاستگاه هر چیز را اسطوره و آسمان ندانست!
طنز وجه انتقادی انسانی است که می‌داند چه باید بخواهد و چه باید بگوید تا اضطراب ناشی از دوگانگی‌ها را به حداقل برساند و کمی‌ها و کاستی‌های اجتماعی را به‌گونه‌ای به سخره بکشاند تا تلخندی بر لب و زهرخندی بر دل بنشاند!

.

.

مقوله‌ی طنز از ویژگی‌های مهم و زیرکانه‌ی ادبی است که در کنار سبک‌ها و ژانرهای ادبی می‌گزد، می‌هراساند و گاه می‌میراند!
بسیار پیش آمده که طنز با کمدی یکی قلمداد شده اما باید گفت که کمدی ژانری است که طنز می‌تواند یکی از ویژگی‌هایش باشد یا ویژگی نشسته در کنار سایر ژانر‌ها!
طنز از جهان آرمانی به سوی جهان واقع حرکت می‌کند. جهان آرمانی اوتوپیایی است که انسان مدرن همیشه در پی آن است و جهان واقع جهانی است پیش رو و دیداری! نمونه‌ی بارز آن را می‌توان در دن کیشوت دید!
کمدی برخاسته از حماقت‌هایی است که قهرمان خواسته یا ناخواسته به انجام آن روی می‌آورد ، حماقت‌هایی که گاه از سر ناآگاهی مانند ارباب در ژاک و اربابش اثر میلان کوندرا و یا آگاهی مانند شخصیت کشیش در کاندیدا اثر شاو!
در طنز قهرمان می‌تواند به‌عنوان یک رفرم‌گر با هنجارهای رایج به مقابله برخیزد و با آرمان‌های پیش‌رو مقابله کند و آنها را به استهزا بکشد مانند شخصیت ژاندارم در نمایش‌نامه‌ی تراژیک ژاندارک اثر شاو که رگه‌هایی از طنز کلامی را در ارتباط با شارل هفتم و کشیش‌های دربار در طول نمایش بازآفرینی می‌کند!
اما این در کمدی به این شکل وجود ندارد و در کمدی از سر ناآگاهی اتفاق‌ها بروز می‌کند. در طنز، ما با اندیشه سر و کار داریم. طنز می‌رنجاند و می‌هراساند تا اندیشه متبلور شود.
از آنجایی که کمدی به غلط، گاه با طنز یکی خوانده می‌شود و از آنجایی که طنز شباهت‌هایی هم با کمدی دارد لازم است تا برای رسیدن به طنز، کمدی را مورد بررسی و بازنگری قرار دهیم تا خاستگاه اصلی طنز را بیابیم!
کمدی‌های مدرن ریشه در نمایش‌های مضحکه و کمدی‌های کلاسیک دارند؛ نمایش‌های ساتیر، فارس، کمدیا دلارته اما در خصوص خاستگاه کمدی کمتر منابعی وجود دارد زیرا که برای تحقیق و کاوش در مورد نمایش معمولا به متون ارسطو رجوع می‌شود که در آن کمتر به کمدی پرداخت شده است!
شاعر و نویسنده‌ی انگلیسی قرن هجدهم می‌گوید:
"جهان برای آنان که می‌اندیشند کمدی است و برای آنان که احساس می‌کنند تراژدی!"
اما بن جانسون در خصوص کمدی می‌گوید که کمدی هم مانند تراژدی نشاط می‌آفریند. مقصود کمدی همواره خنده برانگیختن است که این عمدتاً دامی است برای شکار نشاط حضار یا فریب آنان زیرا چنان‌چه ارسطو به‌درستی می‌گوید، برانگیختن خنده در کمدی نقص و نوعی فشار است که اجزایی از سرشت انسان را بی‌عارضه‌ای تباه می‌گرداند!"
اما می‌توان بر این گفته بسیار نکته گرفت زیرا که کمدی بر بی‌خردی و ضلالت‌های اجتماعی نظر دارد حال آن‌که تراژدی، طغیان علیه اخلاقیاتی ژرف‌تر است.

ریشه‌های کمدی و گاه صرفاً کمیک در حالت‌های روانی و اسطوره و آیین جستجو شده و هم‌چنین در گزارش‌های جامعه‌شناسی که ادبیات کمیک را به این ارزش بر شمرده‌اند که به طریقی درمان‌گر است.

.

.

طنز در قرن بیستم به اوج خود رسید و تا آنجا پیش رفت که اکثر نویسنده‌های بزرگ توانستند یک اثر طنز از خود به جای بگذارند!
انسان قرن بیستم در عرصه‌ی ادبیات و هنر هم پا به پای مسایل فلسفی، سیاسی و مذهبی طغیان کرد و پا را فراتر از یک حس و آزاد کردن احساسات گذاشت و رابطه‌ی مخاطب و اثر را به رابطه‌ی تخاطب و متن تبدیل کرد و میدان را برای اندیشه و تفکر باز کرد تا متن بگوید و مخاطب با اندیشه‌اش فرامتن بیافریند، تاویل و تفسیر کند و به قول پوپ بگوید: "اکنون دیگر هیچ‌چیز مقدس نیست جز خباثت!"
یا با دیدگاه نیچه به سراغ مسایل هستی‌شناسانه برود و بگوید:
"دنیا برساخته‌ای بیش نیست!"
رویکرد مدرن و مدرنیته نگاه انسان را به عرصه‌ی اجتماع کشاند. به جایی که متغیرها و فاکتورهای اجتماعی و انسانی در حال تغییر هستند و بنابراین، بی‌ثباتی اخلاقیات چوب انتقاد را پررنگ‌تر می‌کوبید و کوبنده‌تر زوایای وجود را می تکاند و می‌کاود تا حقیقت را بنمایاند.

طنز در این دوران در کنار گونه‌های هنری کاملاً برجسته می‌شود و طنز با صلاحیت و استواری خود منتقد را یاری می‌کند تا نگاه نقد‌آمیز خود را در قالب هنر بروز دهد و جامعه‌ی آرمانی تباه شده را به تمسخر بکشاند!

 

برای خواندن کل مقاله  ، کلیک کنید



بخشی از شعر کابوس در پارک از مجموعه ی حادثه در بامداد

منوچهر آتشی


ناگهان درختان پارک های وطن

تکاوران سبز پوش دشمن شدند

و ما

محصور میان برگ ها و ساقه ها

- که نیزه  و زوبین ها ..

مثل نهال توفان زده

پا در گریز و پا در بند ماندیم 

 ................................


با انجمن اهل قلم امروز پنجمین سالکوچ منوچهر آتشی را همراه "حافظ موسوی "

در کنار آرامگاه شاعر جنوب برگزار کردیم


.......................................................................


یادداشتی از من چاپ شده در نشریه ی"نسیم جنوب " ویژه نامه ی منوچهر آتشی:

:

:

کاراکتری از جنس شعر


یادداشتی از مینا درعلی بر فیلم "یادها،بوسه هاو خنجرها، از روجاچمنکار

به بهانه ی پنجمین سالکوچ شاعر جنوب

فیلم ،  حول محورِ واکاوی شخصیت و شعر شاعر جنوب ،"منوچهرآتشی "می چرخد و به این بهانه نیم نگاهی هم به شعر دهه ی چهل و جریانات ادبی آن دوره می کند .

آتشی ، کاراکتر اصلی شعر هر چند در فیلم خود را فقط شاعر می خواند و نه آرتیست،با زبان گویای خود برجسته ترین بازیگر فیلم می شود تا با درون  نگاری شعر هایش زندگی ِ شاعری را بازبان شاعرانه به دیدن و شنیدن مخاطب ها برساند !

فیلم با تصویر مردی قایق سوار شروع می شود و با بازی بچه هایی در ساحل ادامه می یابد و با ارائه ی مشخصات فیلم به عنوان تیتراژ ،به بخش اصلی ، یعنی تصویر منوچهر آتشی می رسد. وی به عنوان راوی - کاراکترِ فیلم ، با زبان شیرین جنوبی به روایت کودکی خود و پری وارگی روحی و حضور عاطفه در شعر هایش که منجر به حضور عشق می شود می پردازد .

کارگردان در بخش اولیه فیلم، روایت را علاوه بر خود شاعر بدست می گیرد و برای تکمیل فضاهای فیلم ، تصاویری داستان وار از منطقه ی جنوب را منطبق با حالات روحی شاعر به فیلم اضافه می کند که ساختاری منسجم به فیلم می بخشد .

فیلم  ، دارای ریتمی تند است که با توجه به حضور پر رنگ سایر شاعران و منتقدان و صحبت های نه چندان کوتاهشان مخاطب را دچار خستگی و دلزدگی نمی کند .

در فیلم ما با دو رویکرد روبرو هستیم ،یکی شاعر از نگاه شاعر و دیگری شاعر از نگاه شعر!

در بخش اول ، علاوه بر آتشی که کم و بیش زوایای پنهان شخصیتی و زندگی شخصی اش را وا می گوید  ، بزرگانی چون علی باباچاهی محمد علی سپانلو حافظ موسوی ،جواد مجابی ،اسدالله امرایی و ... ،آتشی و شعر هایش را از زوایای مختلف به خصوص جایگاه ادبی وی در شعر دهه ی چهل را بررسی می کنند .در بخش دوم شعر ، به عنوان بخش برجسته و مستقل از شاعر در فیلم حضور پیدا می کند و به روایت شعر ، درونیات و دیدگاه ها و جهان بینی شاعر به سلیقه و کوشش کارگردان با تصاویری داستان وار و با استفاده از عناصر بومی به نمایش در می آید.

تکنیک در این فیلم به ظرافت استفاده شده اما در برخی از قسمت های فیلم هم تکنیک ها بلااستفاده و الکن مانده که عمده ترین بخش را می توان شروع فیلم دانست که استفاده از دیزالو های متعدد و پشت هم ازچهره ی آتشی در یک زاویه و کادرهای بسته نه تنها کمکی به پیشبرد زمان و مکان نکرده بلکه کمی خستگی چشم را برای مخاطب همراه دارد .

فیلم با رویکرداحساسی خود با استفاده از عناصر متنوع، از رنگ گرفته تا موسیقی و شعر خوانی و حتی استفاده از کادرهای بسته ازچهر ه ی شاعر به خوبی این فضا را به بینندگان خود القا می کند .

در میانه ی فیلم خط روایت داستانی کاملا محو می شود و سیر مستند گونگی فیلم حضور پر رنگی  می یابد و شاعر و شعر هایش به ارزیابی سایرین در فیلم می رسند  .

علی باباچاهی شاعر برجسته ی هم استانی این شاعر می گوید که :"شاعر موقعیتی را فراهم می کند تا  مورد تایید و علاقه ی طیف و جناه های مختلف جامعه و اجتماع قرار گیرد. حافظ موسوی او را خوش اقبال ترین شاعر هم نسل خود می خواند و می گوید که او در دوره ی اوج شعر فارسی شروع کرده است !

شاعر خود می گوید که در یک گره گاه خاص تاریخی شعر را شروع کرده که آن دوران پایه گذار شعر دهه ی چهل بوده . او در ادامه ی فیلم می گوید که " در ان دوران شاعرها خود را موقعیتی می دیدند که باید جوابگوی سوالها و سکوت ملت خود باشند !"

درادامه ی بحث ها بسیاری از منتقدان و شاعران آهنگ دیگر را یکی از برجسته ترین کارهای نقش بسته در کارنامه ی آتشی می دانند و به عنوان انفجاری بزرگ در عرصه ی ادبیات از آن یاد می کنند و در نهایت از زبان باباچاهی می شنویم که :"شعر امروز ایران بدون آتشی چیزی را کم دارد!"

در بخشی دیگر از فیلم ،جایگاه آتشی به عنوان بازیگر و حضورش در سینما به عنوان کاراکتر- شاعری می بینم .آتشی در این خصوص می گوید که هنوز فیلم را ندیده و در ادامه ، با تدوینی موازی از فیلم ِ " آرامش در حضور دیگران " و صحنه های زنده از آتشی  ِ در حالِ تماشای فیلم  ، به ارزیابی وی در خصوی این بخش از زندگی اش می رسیم که می گوید: کار من فقط شاعری است ،من در شعر هایم آرتیستم و با زبان آرتیستم تا درصحنه!"

فیلم از چهار چوب خاصی پیروی می کند .گویی کارگردان در ذهن خود و دیگران سوال هایی را یافته که در پس پاسخگویی به آنها بر آمده و سعی کرده با نگاهی جانبدارانه به شعر ، شاعر و جنوب ،به خوبی از پس این رسالت بر آید ،که به خوبی هم بر آمده ! بخشی از این موفقیت، به تخصص ایشان در شعر و شناخت از آتشی بر می گردد و بخشی دیگر به آموخته هاشان در سینما .




شنیدنی های ناباور


نمی دانم باید به خودم تبریک بگویم یانه ؟!

چون همیشه منتظر این اتفاق بودم ، اما مجبور شدم کار دیگری را کنار بگذارم .

کار مستندی را در دست دارم (کتاب و فیلم ) که احتمالن از فضای وبلاگ  برای مدتی طولانی دورم کند .

امیدوارم در خلال کار بتوانم به دوستانم سری بزنم .

جزییات را در شروع کار خواهم گفت .


........................................................................................................




 

 


نشریه ی الکترونیکی سراب نیلوفر را بخوانید :

 کلیک کنید 

.................................................

حنایی به رنگ داستان


نقدی از می نا درعلی بر داستان های رسول پرویزی

 کلیک کنید :

..........................................................




  • ققنوس 5 ویزه ی شناخت ادبی رسول پرویزی به سردبیری رضا شبانکاره منتشر شد

  •  
  • ....................................................................................


  • ·  ویژه ی شناخت ادبی رسول پرویزی ·   آن مرد ِ قصه نویس ·
  •  ققنوس 5 وابسته به هفته نامه بیرمی /
  •  ·  مدیرمسئول:یونس جعفری ·
  •   سردبیر: رضا شبانکاره · 
  • با همکاری دکتر لیلا کمالیان برازجانی و آثاری از موسا بندری /فریبا حاج دایی /مینا درعلی
  • /علی رضا ذیحق /هادی سیف/ حسین قناعت زاده /محمد کاظمی /حسن میرعابدینی و رسول پرویزی


  • .................................................

  • بخشی از نقد می نا درعلی


  • حنایی به رنگ داستان

  • در این نوشته نگاهی به "شلوارهای وصله دار"چاپ چهارم ،انتشارات جاویدان در سال 1357 می شود که با مقدمه ای از هادی سیف و دو مقدمه از خود نویسنده و بیست داستان ، مجموعه ای دویست و چهارده صفحه ای گرد آمده است .
    کلیه ی داستان های این مجموعه با زبانی ساده و روایتی خطی به نگارش در آمده که برخی از آنها آنقدر ساده بیان شده که حسی گزارش وار به خود گرفته است ،گویی نویسند آنچه را دیده باید با زبان داستان بر کاغذ می نگاشته و این بار مسئولیت نوشتن، به قابل فهم نوشتن را برایش رقم زده است!
    تم اکثر داستان ها فقر است و راوی نقشی مهم دارد که گویی شاهدی بر فضای داستانی دارد این فقر را به اشکال مختلف و گاه شبیه به هم روایت و بازگو می کند تا داستانی از تنیدگی فقر و عشق و تنفر را بنگارد!
    راوی داستان های این مجموعه اکثرآ دانش آموزی است که می بیند و می گوید ، گاه با زبانی ساده چون راوی داستان "زار صفر" و گاه یک تحلیلگر اجتماعی مانند راوی داستان" گرگعلی خان".اما همین راوی ساده گو هم در جاهایی به تناقض در یکدستی زبان می رسد و کلمات نا متجانس با سادگی زبان راوی ما را به شک می اندازد که رد پای نویسنده بر جای جای داستان ها چرا مانده است مانند ؟! استفاده از کلمات نا معمول و تحلی ل های سیاسی و اجتماعی و قضاوت در زمان همه از این نوع تناقض گویی هاست که در زبان داستانی این مجموعه رخ داده!
    مهم ترین اتفاقی که در داستان های پرویزی می افتد تلفیق فرهنگ عامه و فولکلور با مضمون ها و موضوع های ساده ای است که با هم فضاهای قابل ملموسی را به وجود می آورند که گاه مخاطب به این درک و باور می رسد که چه موضوع های دم دستی می توانند داستانی نقل شوند!فرهنگ عامه در داستان های وی به قدری ملموس است که گاه بخش اعظم داستان را فرا می گیرد و میشود بخش پر رنگ داستان و عمده ترین نگاه راوی و روایت!
    این رویکرد در برخی از داستان ها از جمله "ای واویلا " که نگاه انتقادی به عزاداری های بومی دارد و داستان"درویش باباکوهی آرام مرد"و برخی از داستان های دیگر به خوبی مشهود است!
    در این داستان ها اعتقادات مردم بسیار عیان و بی هیچ وسواس داستانی در لا به لای گفتار و رفتار شخصیت ها تنیده شده و به عنوان بخشی از باورهای مردمی شکل می گیرد .در همین داستان ها ضربالمثل ها و شعرهای رایج بر زبان عامه و شاهنامه خوانی و حافظ و خیام خوانی هم دیده میشود که نشان از جایگاه شعر در زندگی مردم آن دوره دارد که اجین با زندگی روزمره روزمرگی را کمی تلطیف شده میسازد !
    به برخی از این شعر ها اگر توجه شود شاید بخشی از رفتار مردم آن دوره برای مخاطب ها تصویر شود:
    ای واویلا همی چوخه تنش بید
    ای واویلا همی تنبون کونش بید
    ای واویلا همی کلاه سرش بید
    این اشعار در داستان "ای واویلا" به وقت عزا خوانده می شود.
    و یا:
    به وقت سلام به درویش در داستان "درویش با با کوهی..." استفاده از شعر خوانی جمعی :
    گل مولا سلام گل مولا سلام
    و
    ریش ریش می تراشیم از پس و پیش می تراشیم
    و در داستان پالتو حنایی:
    بسال هفتاد – چه برفی افتاد
    بحق این پیر – بقد این میل
    و در داستان دستمال های وصله دار:
    دسمال آبی نمی خوایم/حاکم بابی نمی خوایم/کلاه فرنگی نمی خوایم
    در اکثر داستان های این مجموعه شعرهای عامه و شعرای بزرگی چون حافظ و نظامی و خیام جایگاه ویژه ای دارند که نشان از روحیه ی شاعرانگی منطقه ی جنوب ایران دارد که شهر شیراز و دشتستان بوشهر که محل رفت و آمد پرویزی بوده هم بی تاثیر از این قاعده نبوده و حتی می توان گفت متاثر تر از این قاعده بوده!
    داستان های پرویزی با آنکه روایت ها و مضمون های ساده ای دارند اما در همین سادگی نویسنده قابلیت هایی را گنجانده که از انحطاط و افتادن به ورطه ی ابتذال و بی مقداری جلوگیری کرده و ما با روایت های قابل تامل روبرو می شویم .برخی از این قابلیت ها همان طور که در بالا آورده شد استفاده از فرهنگ عامه بود و تنیدگی شعر با متن و روایت و دیگر اینکه راوی نگاه به سیاست و فلسفه و گاه رویکردهای انتقادی را دستمایه داستان خود کرده و فضای داستان ها را از تک لایگی در آورده و نه چندان پیچیده اما کمی فراتر ازصرف یک روایت رقم زده است!
    دغدغه های نویسنده همانطور که کاملا از متون و مضمون های داستان ها پیداست معظلات اجتماعی است تا آنجا که داستان ها را به سمت سبک رئالیسم اجتماعی کشانده و نویسنده را تا حد یک تحلیلگر اجتماعی بالا برده است.
    اما سادگی روایت و مضمون های داستان های پرویزی و زبان روان داستان هایش ارتباط برای مخاطب را ساده و میزان یا گستره ی مخاطب را وسعت بخشیده و باعث شده طیف بسیار وسیعی از مردم با این داستان ها ارتباط برقرار کنند و همان طور که خودش هم در ابتدای مجموعه اذعان داشته پیر و جوان و همشهری و ... خود را در این داستان ها ببینند !
    عنصر طنز و زبان کنایی از دیگر ویژگی های داستان های این مجموعه است که در داستان های شلوار های وصله دار و قصه ی عینکم و زبان کوچک پدرم به اوج خود رسیده و تا حد یک خنجر دوسویه عمل کرده و بلاهت را به حد جنون واری در لا یه های داستان خزانده تا مخاطب در خندیدن و گریستن به تردید بیافتد و در این برزخ اجتماعی – انسانی دست و پا زند و با کاراکتر های داستانی همزات پنداری کند و خود را در مضحکه ی اجتماعی غوطه ور ببیند!
    داستان های پرویزی بنا به رسم زمان خود از قهرمان پروری دور نمانده اند و شخصیت های قهرمانی چون "زار صفر" در مقایسه با رستم قدم در داستان گذاشته و "شیر محمد " از جایی دیگر سر بر می آورد و مرگ "رسول شله"به قول داستان در چند جمله خلاصه میشود:لات بدنیا می آیند،در ظلمت و حیرت روزگار می گذرانندو در سرنوشت شوم و تیره و مهیبی جان می سپارند!
    این قهرمانان ملموسند و اسطوره وار میان مردم نیستند بلکه اگر سر بچرخانیم در همین حوالی هنوز هم قابل رویتند زیرا که از دل مردم برخاسته اند و به دست همین مردم پرورش یافته اند و دیگر اینکه فرهنگ این زمان هنوز باقیمانده ای فرهنگ دوره ی پرویزی را باز نگه داشته و ما هنوز هم می بینیم مردی که سر زن خود را می برد به عنوان یک قهرمان دارد قدم میگذارد بر باورهای مردم که چنین است و چنان!
    به هر حال باید گفت که پرویزی یک روشنفکر زمان خود بود که با زیرکی تمام شخصیت های خود را از یک رویکرد سنتی به یک جریان روشنفکری می کشاند...


    باز باران

    با ترانه

    .

    .

    .

    مدرسه دارد گام هایش را نزدیک تربر می دارد و مرا به کودکی هایم نزدیک  می کند!


    ..............................................





    غبار رویی گرد مرده از متن!


    این اواخر سهوا و بدون در خواست و میل باطنی من  داستانم توسط دوستی به اسم دوست دیگری به جشنواره ای داستانی فرستاده شد و مقام دوم را کسب کرد

    پس از رویت هلال ابروی این داستان از پس ابر سیاه و سنگین ِتعلل نویسنده ی جایزه بدست  توسط اینجانب(نویسنده ی نا نویسا ی برنده ، پس از پرس و جوهای برخی از دوستان  و به خصوص بنده ی نا پیدا از تعلق این داستان به ایشان پس از یک ماه جایزه را پس داد و طی متنی مکتوب گفت که گناه من فقط تعلل در پس دادن جایزه و اعلام این اشتباه بوده ) به ناگاه همه بر آشفتند و به دنبال مقصر گشتند که چرا اینچنین شد ؛ و این متن فارغ از هر خواست و در خواست خود و نویسنده اش به داوری در آمد و محک خورد . و هیچ کس به این نیندیشید که شاید این به واقع همان مرگ مولف  است و استقلال متن  !

    به حرمت  استقلال این متن "سه گوش" ( که اگر سه گوش نبود نام خود را به شفافیت و رسایی هر چه تمام تر از زبان هیات داوران نمی شنید و به گوش خودش شک می کرد  )بخشی را برای رویت دوستان در این پست می آورم .شاید که دیگر قلم به دستان در وقتی اینچنینی به دستان خود در وقت گرفتن جوایز فکرکنند و بیاندیشد که برنده بودن ، انباشتن قلم در دستها  نیست و در واقع افزایش حرمت قلم است که در این دنیای نا بسامان سنگینی اش سنگینی گوش را نیز به همراه آورده است !

    به حرمت کلمه و دوستی :

    بخشی از داستان عکس سه گوش :

    نویسنده : مینا درعلی

    ... سرم گیج رفت و عرق سردی نشستم . از خواب پریده بودم ونفس نفس می زدم . هنوز هم صدای خلخال زنی توی گوش هایم زنگ می زد!ساعتها بود که به خانه برگشته  و یکراست توی رختخواب غلتیده بودم!بلند شدم .نگاهی به عکس ها انداختم.آن یکی که خیره به من شده بودعجیب تر از همه بود.یک جور نفی ِ همه چیز توی چشم هایش موج می زد. بلند بلند کلمه ی نفی را تکرار کردم  !بهنام گفت :

    -           تو عادته که همه چیزو تفسیر کنی !

    و با پوزخند جمله ام را تکرار کرد:

    -          نفی همه چیز!

            دوباره گفتم  ،نفی !

     بهنام گفت  : بگو" تنفر" ، لقمه رو فلسفی نکن ، از گلوت پایین نمی ره! حالا رفتی تو نخ این یارو و  تا ته و توی فکرهای اجق وجق خودت رو در نیاری دست از سر این یارو برنمی داری.بابا بی خیال  ،آدم دیوونه که این همه دنگ و فنگ نداره!خرفت شده بابا جون!

    صبح که  برا ی چند مین بار از جلوش  گذشتم، نگاهش از نقطه ی خیره شده تکان نخورد. همه ی مغازه دارها رفته بودند تو ی نخ من و متلک می پراندند که یکی شان با قلوه سنگی که او پرتش کرده بود،جیغ اش به هوا رفت و بقیه ساکت شدند و نگاهشان رفت پی کارشان!

    برگ برنده  ای به دستم آمد. برای همین بود که  جلوتررفتم. توی دلم گفتم ،  حالا که متوجه ام شده باید  طناب بی اعتمادی اش رو ببرم .

    نزدیک تر شدم . نگاهش از آسفالت شکاف  خورده به کقش هایم ریخت !بی اختیار پایم را کمی عقب کشیدم .نگاه ،با سرعت بر صورتم دوید ،سرخ شدم و گوش هایم زنگ زدند . چشم های تا به تایش خیره ی چشم هایم شدند .دور و برم ساکت شده بود و سکوتی عمیق میانمان به دیدن چشم در چشم مان گذشت!

    دستش که بالا رفت بی اختیار دویده بودم . بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم . تند  . با ضربان قلبی که تند تر از من می رفت تا گر گرفتگی گونه هایم را دوچندان کند!

    صدای خنده ی مغازه دارها در سکوتی کشدار به گوش هایم می ریخت . بی آنکه چیزی را از میان آن همه نامفهومی بفهمم، می دویدم ، ناگهان پایم پشت شکاف آسفالت  بازارچه ی قدیمی رفت و نقش بر زمین شدم .

    -          تو دیگه بس کن .

    -          - صد بار گفتم درز کفش  مادر بزرگ ات باز شده مواظب باش! این هم نتیجه اش!حالا چرا پا تو کفش اون پیرزنه کردی ، خدا می دونه...

    قبل از اینکه گوشی را خاموش کنم به بهنام گفته بودم که انتهای بازارچه ی قدیمی هستم و او گفته بود به جهنم که زمین خوردم که حق ام همین بوده!

    دو روزی از خانه بیرون نرفتم .

    -          عجیب بود!

    بهنام با عصبانیت گفت که برای هزارمین بار است که "عجیب بود "را بر زبان می آورم!

      بار دیگر گفتم : " عجیب بود" و بی آنکه به بهنام اجازه ی دخالت بدهم ،ادامه دادم ،چرا از ش ترسیدم ؟

    در حین دویدن صدایش دنبالم دویده بود .  بلند ، و نا مفهوم توی گوش ام ریخته بود ، توی سرم چرخیده بود و  با هر بار فکر کردن به او باز هم چرخیده بود و چرخیده بود ، طوری که روی زمین انداخته بودم !

    بلند شد م و هر چه فحش بود نثار مغازه دار ها کردم و انگار کمی دلم خنک شد! تلفن را در جیب ام گذاشتم و هر چه زنگ زد بهنام را بی جواب گذاشتم !

    -          عجیب بود ! چشم هاش رو می گم   . قبل از اینکه دستش رو بلند کنه خیره نگام کرد و بعد، زیر لب گفت که می دونی عشق یه پسر تازه بلوغ شده  به یه زن یعنی چی؟!

    ساکت نگاهش  کردم . بلند تر گقت :میدونی یعنی چی؟!

    باز هم ساکت بودم  .داشتم به حرف مغازه دارهای بغلی فکر می کردم .  گفت  ،تف به ذات اش  ،بچه نغل !

    خواستم بگویم ، می دانم  مردی عاشق مادر بزرگم بوده . و باز هم بگویم ،می دانم که مرد شال را برایش خریده و آن کفش هم !اگر دهانم باز می شد ، می گفتم که از ماجرای آن شب هم کم و بیش می دانم و اینکه مادربزرگ سالهای زیادی را با عشق اوبه سر کرده  و ... .

    مجالم نداد  بیشتر فکر کنم  ، دستش را بالا برد . دویدم و سنگی پشت سرم به فاصله ی یک سنگفرش مربعی شکل در دومتری ام  بر زمین افتاد !

    دقیقآ نمی دانستم  امروز چندمین روزی است که پیش اش می آمدم .چند روزی  نیامده بودم .برای خودم هم عجیب بود ،کنجکاوی ام و اصرارم بر سوژه کردن اش! شاید شکل ظاهری اش با آن کت مندرس و شلوار کوتاه و آن کلاه  مشکی که نمونه اش را تا به حال ندیده بودم  مرا وادار به این  کار کرده بود . یا نگاه عمق دارش .شاید هم  آن شیشه و  قوطی های خالی و سالها کنار آنها نشستن اش . البته می دانستم که  بیشتر از هر چیز  آن چکمه های لعنتی  و حرفهای مادرم قبل از مردنش وسوسه ام کرده بود!

    بازار، قدیمی بود  و مغازه ی او ، به شکل یک دهن کجی در بافت ِنو شده ی سایر مغازه ها به سرعت به چشم می آمد !

    نشسته بودم  . کنارش  . روی سکوی جلوی مغازه !  مدت زیادی بی حرف گذشت  و بعد انگار که پرسیده بود آن روز برای  چی پا به فرار گذاشتم .بی جواب سرم را پایین انداختم . بعد از سکوتی طولانی یکی از شیشه های خالی را آورد و گفت :چی می بینی؟!

    به درون شیشه  نگاهی انداختم و چیزی نگفتم !

    نگاهم کرد . شیشه ی  خالی  دیگری را آورد و باز هم چیزی نگفتم!سکوت کرده بودم و بی حرکت به لبهایش خیره ، که می لرزید و می جنبید.

    -           تخم سگ !

    با نا باوری نگاهش کردم .اما جرات نکردم بپرسم : با منی؟!

    -          می دونی از بالای درخت افتادن عین یه پرنده ی تیر خورده یعنی چی؟

    -          خو   و  ب !

    -          اون تخم سگ فهمیده بود که عاشقش شدم . برا همین بود که با تفنگ اش به منشلیک کرد و پرت شدم روی زمین !می دونی بلندی اون درخت چقدر بود؟

    نمی دانستم ! در جایی که من و بهنام زندگی می کردیم ، درخت هابلند نبودند ، همه کوتاه و سر در گریبان هم  به رهگذرانی که تند و تند از کنارشان می گشتند نگاه می کردند !

    ساکت بودم ! نگاهم کرد. طولانی تر از همیشه ؛ خیره ، بی آنکه پلک بزند ، طوری که ترسیدم و خداحافظی کردم و رفتم !

    صدای خنده ی مغازه دارها دیوانه ام می کرد.می دانستم  صورت یکی شان آنقدر نزدیک به گوش بقیه شده که می شد حدس زد  چه چیزی را پچ پچ می کند!خنده ها با صدای قوطی هایی که  روی زمین کشیده می شدند در هم آمیخت، پسری رشته ای از قوطی های خالی را از کنار پایم گذراند و من به قوطی ها خیره شدم .زنی به آرامی کنارم نشست و من  با حرفهای اش از خواب پریدم!

    عرق کرده بودم و می لرزیدم .دوش گرفتم و رفتم تا یک با ر دیگر پوتین ها را ببینم ،اما صندوق سر جایش نبود . ...

    ..........................................


    پی ِگفته هایم  : اشتباه نشود ،این داستان در پی کسب مقام ،جایزه ؛رتبه نبوده و نیست که اگر بود خودش در جشن واره ها شرکت می کرد . خواندن ونظر دوستان برای من کافی است و بسیار مهم.

    ...............................................


     در ادامه : نظرات این پست برای خودم محفوظ می ماند

    و دیگر اینکه این اتفاق  ،به عنوان بخش کمدی زندگی برایم خاطره شده.

    وبه هیچ کس هم خرده نمی گیرم و از سر بی مطلبی اینجا گذاشتم

    .................................................

    فیلم نیویورک دوستت دارم یا عشق من نیویورک ،عشق های از سر اتفاقی را از میان ازدحام آدمها بیرون می کشد و جاودانه ی ذهن ها می کند .

    ترکیبی از نگاه کارگردان های متفاوت . اپیزودیک ،اما با احساسی مشترک !

    دیدن دارد

    ...................................................

    شعری از ع . دیدار


    صلیبی در باغچه ام کاشته اند،

      کلاغی

          بر فراز آن پوزخند می زند!

     




    هیچ جنازه ای توی گور من نمی خوابد

    گورم را گم می کنم

    و

    مرگ را زندگی !


    ...........................................................................


    مقاله ای در باب مطالعات زنان

    در نشریه   اتحاد جنوب

    به قلم :  می نا  درعلی

    من راه می روم ؛ پس راه هست

    کلیک کنید

    ----------------------------------

    نقد بهترین بابای دنیا اثر ساعدی

    در دانوش

    به قلم  : می نا درعلی

    کلیک کنید



    ...........................................................................



    فیلم "جزیره "اثر "کیم کی دک "، کارگردان کره ای هم شکلی زیبا از سینما است که همه چیز را در خود دارد .

    تصاویر بکر ،دیالوگ کم ،موسیقی تاثیر گذار ،خشونت ، عشق و سکس از ویژگی های فیلم است که به شکلی زیبا و در یکی دو مورد اغراقی در فیلم به نمایش در می آید .

    زن در آثار " دک "معمولا به دنبال نیمه ی گم شده ی خود است و در جامعه ای مرد سالار آنچنان تحقیر می شود  که با اندکی محبت و توجه مرد به طور مجنون واری وابسته اش می شود .

    دیالوگ کم فیلم های این کارگردان  معمولا نشانه ی بی ارتباطی یا عدم ارتباط انسانی قوی است که به خوبی در این فیلم نمود دارد .

    فیلم باتصاویری نمادین ، سرگشتگی انسان را به آرامشی از جنس مسایل جنسی می کشاند که گویای بخشی از رشد شخصیت و شخصیت شناسی فرودیستی را در خود دارد.

    فیلمی دیدنی است!

    حتمن ببینید .


    .............................................................................

                                                         


    بوی نان محلی این روزها لا به لای گرمای هوا در مشام رهگذر ان می ریزد تا حواس  آنها را بکشاند به زنهایی  که پای تنورهای خیابان فنس هوایی نشسته اند  و گرده های  کنجد زده و شکر های داغ و خرماهای طلایی شده را در دست مردم می گذارد تا بو و رنگ گندم زار از خاطر ها نرود !







    ساعت شوم گابریل گارسیا مارکز  مرز بین انسان و حیوان را به تار مویی شبیه کرده .جایی که انسان ها برای کشتن گربه ها محاکمه می شوند و در پشت پرده ها و دیوارها انسانهارا به راحتی  ِ یک بنگ بنگ می کشند .

    بخوانید !حتمن !

    ترجمه ی احمد گلشیری

    انتشارات نگاه - 1380



    ...................................................................


    نقد بهترین بابای دنیا در دانوش
    کلیک کنید

     



    نقدی  بر "بهترین بابای دنیا" در دانوش: به قلم من :

    کلیک کنید

    ............................................................................................

    بخش هایی از نقد :

    غلامحسین ساعدی،«بهترين باباي دنيا» را در چهار پرده نوشته است. گوهر مراد، سعي كرده در اين نمايشنامه دنياي كوچكي را تصوير كند .زندگی ای که مشكلات خاص خود را دارد. ماجرا بر سر دو كودكي مي چرخد كه مادر خود را از دست داده اند و با دايي مادر خود زندگي مي كنند و او را جانشين پدر و مادر خود كرده اند ، زيرا كه پدر نيز به دليل دزدي كه بعد از مرگ مادر انجام داده به زندان افتاده و در جمع آنها حضور ندارد. باباعلي ، پدري قهرمان را براي كودكان تصوير كرده كه با آمدن پدر تمام آن تصاوير از بين مي رود و بچه ها با دنيايي واقعي، يعني پدري زشت و ژنده پوش و دزد روبرو مي شوند كه برايشان قابل تحمل نيست و براي همين او را طرد مي كنند و در نهايت با ترفندي كه باباعلي به كار مي برد او را مي پذيرند.

    .

    .

    ز آنجاييكه تحليل يك اثر در برشهاي متفاوت، زمان و حجم زيادي را مي طلبد، پس شايسته آن است كه در بوته نقد ,وجه غالب گرايشي متن، شناسايي و از آن زاويه مورد بررسي و موشكافي قرار گيرد. درخصوص اين متن بايد گفت با توجه به زبان ساده آن نمي توان به بررسي زباني دست زد و نقدي در اين راستا نمود و همچنين بودن وجوه جامعه شناختي و اسطوره شناسي ،گر چه ما را به رويكردهايي با اين مضامين سوق مي دهد. اما از آنجايي كه نمايشنامه «بهترين باباي دنيا» بیشتر حول محور شخصيت اصلي هادي و هودي و مشكلات آنها مي چرخد بهتر آن است كه از مبحث شخصيت شناسي و روانشناسي و روانكاوي تحليلي وارد قضيه شد تا شاید به نتيجه اي بهتربه توان دست یافت.

    .

    .

    باعلی که شخصيتي «پسيكوتيك» است همواره در خيال خود زندگي مي كند. باباعلي واقعيت ها را نمي بيند يا به نوعي می توان گفت كه او از واقعيت گريزان است. براي همين است كه دنياي خيالي خود را به كودكان انتقال داده تا آنجايي كه آنهاهم نمي توانند با واقعيت حضور پدر واقعي كنار بيايند و آنرا تحمل كنند.

    .

    .

    .ساعدي دنياي وهم و خيال و قصه پردازي را محكوم مي‌كند. او به خوبي مي داند كه گريز از واقعيت به صورت افراطي پيامدهاي رواني به همراه دارد. او با پرداخت دو شخصيت هادي و هودي آنها را درگير با دنياي خيالي قصه مي كند و بعد آنها را ارزيابي مي نمايد و مي بيند كه قرار گرفتن آن دو شخصيت در آن وضعيت اجباري چه معضلاتي را برايشان به همراه دارد به راستي آيا اين نقد واقعيت جامعه ما نيست؟ جامعه اي كه در آن دنياي كودك فقط دنياي خيال و قصه است و نه چيز ديگر. آيا شخصيت بيمار باباعلي آنها را دچار همچون گرفتاري نكرده است. قهرمان پروري يكي از بيماريهاي رايج جامعه ما است. جامعه اي که همه اميد ها و آرزوهاي دست نيافتني خودرا در قالب اعمال قهرمانان روياهايش مي بيند. قهرماني كه هميشه از راه دور مي آيد. دست نيافتني است.

    .

    .

    نفرت به عنوان رابطه اي با اشيا و افراد از عشق كمتراست. نفرت از طرد ابتدايي جهان خارج منشأ مي گيرد كه ناشي از كيفيت نارسيستي "اگو "است. جهاني كه سيلاب وار محركهاي مختلف را بر سر فرد نازل مي كند، نفرت به عنوان بيان واكنش ناخرسندي كه اشياي جهان خارج پديد آورده اند هميشه در ارتباط تنگاتنگ با غرايز حفظ نفس قرار مي گيرد. به اين ترتيب غرايز جنسي و غرايز نفسانی آنتي تزهايي ايجاد مي كنند كه پيوسته عشق و نفرت را تكرار مي كند.

    .

    .

    در رویای هادی جانشين" پدر رويايي اش "از آغل سگ بيرون مي آيد و قتل را انجام مي دهد. باز هم ساعدي با آگاهي و وقوف كامل اين وضعيت را تصوير ميكند. از آنجايي كه فرويد معتقد است كه توهم شخصيت پدر در روياها غالبادرقالب حيوانات به خصوص سگ نمود پيدا مي كند، همين جاست كه ساعدي تير را درست به هدف نشانده ، يعني آغل و سگ در روياي پسر معناي اسطوره اي و اركي تايپي خود را مي يابند. سگ توهمي از پدر است. "هاپي"مقدس و عزيز است. پدرِ ذهني هم عزيز است . اما هاپي به دست شخصيت بيمار فتاح كشته مي شود و هادي از وحشت روبرو شدن با واقعيت ذهني نهفته در ناخود آگاهش توهم را به تابو تبديل مي كند و از نزديك شدن به واقعيت ذهني اش مي ترسد.

    .

    .

    .




    بازنگری شد :


    روی پاهایم راه می روم
    و

    گیر دا ده ام به دست هام


      آویزان

    زنگ های مسکوت

    و خیابان ها ی خون بس شده

    لخته

     لخته

     می ریزم

    گوشم  زنگ می زند

    دو خط موازی

    و مرگ از پیراهنم

    قطار  قطار  می آویزد     سوت !

    باد بوی کاغذ ها را برده

    که تو به آخر درخت رسیده ای 

    و صلیب

    ازشانه ی کفشدوزک ها

    شتک های سرخ می چیند!

     

     

    .....................................................................


    از قبل تر ها :


     

    مرد نقاش  بارها و بارها مرد کری را کشیده بود که برای شنیدن صدای ماهی ها به لب رودخانه میرفت !

    نقاش میدانست که او با این روش هرگز صدای ماهی ها را نخواهد شنید !

    بنابر این گوشش را برید و برای مرد نقاشی اش گذاشت و او را دوباره به لب رودخانه فرستاد تا شاید

     اینبار صدای ماهیها را بشنود!!



    .........................................................................................................................................


     دل نوشت : این روز ها به اعترافات فکر می کنم که بیشترشان از ترس است  !


    ..............................................................................................................................


    ای کاش آدمی ،وطنش را ، همچون بنفشه ها ، می شد  با خود ببرد هر کجا که خواست !

    فرهاد عزیز این روزهایم را به دل نگرانی هایش پیوند می دهد

    ......................................................................................................................................


    فیلم ضد مسیح هم انگار خوی وحشی انسان ها را به خوبی تصویر کرده!

    ببینید ،ضرر نمی کنید .

    این فیلم توسط  کارگردانش ،لارنس فون تریه به تارکوفسکی تقدیم شد .

    فیلم از دو بخش تشکیل شده .بخش اول به صورت سیاه و سفید که تلفیقی از رابطه ی زن و شوهری به همراه مرگ کودکشان نشان داده می شود و بخش دوم حضور زن و مرد در جنگل به دلیل روان درمانی زن و بروز خشونت درونی زن و ایجاد وضعیتی بسیار خشن و نمایش خوی وحشی گری انسانها !

    به هر حال این فیلم با مخالفت  شدید و استقبال  کم تماشاگران در جشنواره ی کن روبرو شد ه است!


    ....................................................................................................................................

    فیلم باریا به کارگردانی جوزپه تورناتوره

    به گفته ی گارگردان :

     داستان «باریا» زندگی سه نسل را از سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ در بر می‌گیرد و شخصیت‌های اصلی فیلم او پپینو و مانینا هستند که نقش این دو را فرانچسکو شانا و مارگارت مید بازی می‌کنند. خالق فیلم معروف «سینما پارادیزو» این نکته را نیز مورد توجه قرار داد که سیاست محور اصلی فیلم اوست و داستان در دورانی اتفاق می‌افتد که "همه شیفته سیاست بودند."

    به گفته تورناتوره تمام فیلم‌های او به نوعی زندگینامه شخصی هستند، اما شخصیت اصلی فیلم باریا» خود او نیست. هرچند کارگردان ایتالیایی این فیلم را خیلی شخصی‌تر از «سینما پارادیزو» می‌داند. این بار نیز تورناتوره با انیو موریکونه آهنگساز سرشناس ایتالیایی همکاری کرده است.

    این را حتمن ببینید


     


    تا وقتی گوری هست ، مرده ای باید از زندگی دل بکند!

    ...................................................................................



    نارنجی ترین رنج

    بر تن

    می بارم

    بریده

     بریده مهتاب

    بر صورت

    و می ایستم

    رودر روی سیاهی

    تا حلقه ی چشم برادرم را

    کلاغ

    بر گردی نگاهم جا بیندازد!

    ..............................................................................................................


    نقد و نظر بر خواندیدنی: کلیک کنید

    راستی روشنفکر کیست؟:کلیک کنید


    آزادگي، شرطِ لازمِ روشنفكري است





    اشتراک نگاه های کلافه ،داره می کشوندم به دور دست ها . به جایی که چیزی جز یه نقطه باقی نمی مونه  نقطه پایانی که توی وجود هر کس به راحتی  نه ،اما می تونه گذاشته شه !


    ............................................................

    ...........................................................


    از کتاب" انجمن های نیمه سری زنان در نهضت مشروطه "که دیروز داشتم می خوندم ،فهمیدم که زن بودن در جوامع عقب افتاده جرات می خواد و جسارت !

    فیلم هشت و نیم فلینی را برای بار دوم دیدم

    دو داستان ونه گات رو خوندم .زمان لرزه و گالا پاگوس  .

    سلاخ خانه ی شماره ی پنج رو دو سال پیش خوندم.

    رمان شازده احتجاب رو برای بار سوم خوندم.

    گفتگوی خوبی است  ،بخوانید ضرر نمی کنید /کلیک کنید

    پی نوشت :این روزها دلم برای بعضی ها به شدت تنگ شده !






    فرمان مشروطیت در اصل فرمان تشکیل مجلس شورای ملی ست که مظفرالدین شاه قاجار در ۱۳ مرداد ۱۲۸۵ در پاسخ به متحصنین در جنبش مشروطه ایران امضا کرد و از طریق آن با مشارکت مردم در امر حکومت موافقت کرد و اینچنین حکومت مشروطه برای اولین بار در ایران تأسیس شد.

    خطاب فرمان به صدراعظم یعنی میرزا نصرالله‌خان مشیرالدوله است که خود در تهیه آن و راضی کردن شاه به امضای آن کوشش کرده بود. اصل فرمان به خط احمد قوام (قوام‌السلطنه) است.




     




    با توجه به اینکه هنوز خودم و دوستان به بلاگ اسپات عادت نکرده ایم

    کلیه ی پست ها یم را هم در اینجا و هم در بلاگ اسپات می گذارم


    آدرس بلاگ اسپات : می نای بی دال در بلاگ اسپات


    www.minayebidalam.blogspot.com






    نفسی باید



    پناه بر حجریت         ازسنگ

    که می شود

    از دل ات

    از لب

    از

    دوست ات دارم

    می تراشم ات      لبی که لب از لب وا کرده !

    بیا تا گل ها را بخندیم

    و کمی دوستت دارم ها را

    قدم زنیم در  یک اتفاق

    تا

    تن ها اتفاق من از تو

    پناه به باد و تکیه بر شانه هات باشد

    و تو از من

    سنگ هم که باشد دست هات

    گل سنگی میان شان پر پر خواهم زد







    با توجه به عدم کارایی بلاگفا


    آدرس جدیدم در بلاگ اسپات :



    کلیک کنید



    ...........................................................................


    یکم تا دوم مرداد

        امروز من به آغوش زندگی می افتم .فردا شاملو مرگ را به آغوش خواهد کشید !


    لطفا مطالب مرا از این پس در وبلاگ جدید با آدرس بالا پی گیری فرمایید
    ممنون

    ..............................................



    از همه ی دوستانی که به یادم بودند ممنون



     


    چه زیستن است این

    من

    خود را در باد رها کرده ام

    تا به پرواز در آیم

                                           نیچه



    چکیده

            چکیده

    از دامن کوه

    توبه های ابر و بادی

    بر تردترین شاخه ی بید

                    می آویزم

     آبی های سر به هوا ی  ام       ابوعطا  می خروشند!

    باد نمی لر زم

     بید نمی وزد

      اعتراف پنجره های بسته    اما

    چشم ها را بخیه می کند

    به نگاه بی مژه ی نخل

     که پلک نمی زنَد

                    و

    ایستاده

    بر انگشتانم   

                 الف تا یا

    می سوزد

                          .-.-..-.-.-.-.-..-..-..-.-....-..-..-..-....



    پرونده این شعر با 118 نظر عمومی و خصوصی بسته شد

         ممنون از همه ی شما عزیزان


    ......................................................................................................................................................

    .....................................................................................................................................................

    همدلی با نوشته ام:

    پروین پور جوادی عزیز


    یک ساعتی هست که دست زیر چانه ،دارم می خوانمت ، زنگ خانه دلت عجیب راست بود وعجیب حس کردم میان کلماتش خودم را ،که به مرور دوباره نشاندیم سال گذشته را که منهم شاید جور دیگر ،اما وحشیانه و بسیار وحشیانه ، تمام بودنم را تجربه کردم.
    نمی دانم اینهمه آشنایی ناگهان از کجا آمد از ضمیر ناخودآگاه مشترک زنانه یا ... چندانی هم مهم نیست همینقدر بودنش قدر دارد وقیمت، فراوان هم.
    حس چکه های خنک بر دامنی داغ که تاب می آورد هرم آفتاب را وخیال نرم ابر وباد (بیشتر به آرزوی حس کردن نرمای ابر روی چین تیز صخره می ماند و حسرت وزش نسیمی خنک)که می رساندت به تصویر بید که هم رقص ترین درخت ست با باد، میان باقی درختان ، زیباست !!
    سر به هوایی همیشه در نظرم سرخ بود ، هم تمایل نشاط آور وهم هراسش ته دل .اما آبی اگر باشد شاعر ، می شود کمتر برآشوبی به حس گناهی فقط رخ داده در خیال و تصویر شده در ذهن ! واین دو ترکیب وزش بید ولرزش باد ، گرچه نامالوف اما بدعتی ست برخاسته از نهادی که معمول ها را می خواهد کمی ، فقط کمی، دستکاری کند ، بلکه اتفاق تازه ای بیفتد.
    اعتراف پنجره های بسته هرچه هم مگو باز بسیار شنیده شده، اما نگاه بی مژه نخل با آن همه شاخه که سایبان نگاه های بسیاری ست ، پارادکسی ست خواندنی
    وایستاده ماندن بر انگشتان نه بر تمام کف پا دشواری ست که به زمین می زندت یا اگر نزد می سوزاندت لاجرم.

    تا همیشه شاد

    ++++++++++

    آموختم از دوستانی  که برای این پست همراهی ام کردند،عزیزانی چون: سعید مهیمنی،شهاب مقربین ، علی رضا مجابی،رجب بذر افشان،معرک نژاد،منصور خورشیدی،مصطفی فخرایی،بهزاد خواجات،حسین مکی زاده،علی فتحی مقدم،کیوان اصلاح پذیر،سامان سپنتا،مهستی محبی،نجمه زارعی،سهیل نصرتی،فرشید تربیت، فاطمه زنده بودی،عاطفه صرفه جو،فخرالدین سعیدی،صحبت،آیات زمینی،شیخ،باران سپید،حسین میدری،م نهایی،سارا محدث،احمد اکبر پور،لیلا برزگر،کیوان اصلاح پذیر،عه تا ،زینب حسن پور،چوپان،پرتقال سیاه ،،سیما و سورین  و ... . ممنون


    .............................................................................................................................................

    ..........................................................................................................................................




    روز زن شد و :

    باز هم یه بار دیگه دوستام گفتن روزت مبارک !


    از میون تموم تبریک هایی که امروز برام "اس ام اس " شد یکی اش از همه جالب تر بود

    :

                        قبرِ پدر هر چی مَردِن!

                                              پیرزن  مُنگ مُنگو

    پیرزن منگ منگو رو می شناسم .ستون ثابتی توی یکی از نشریات  داره و هر جا که بحث جدی یا طنز باشه و به قولی محفلی بر پا! چادر سر نکرده دست به طنازی می بره و تند و تند از  دِی غلو  و کَل زری و نازی خانوم می گه  و کلی خنده رو لبها می شونه !

    اولین بار که دیدمش از سبیل هاش ترسیدم و به قول یکی از دوستا گویی مارکس و استالین و دست آخر هم نیچه سبیل هاشونو کاشته بودند پشت لب اون  تا یه مرد فمنیست خلق شه××!!

    بار دوم که دردسر برا دوستم  مهری درست کرد فهمید م "پیرزن منگ منگو " مرد هم که باشه اگه متنی رو بده یه زن بخونه میتونه اشاعه ی فساد کرده باشه به خصوص وقتی به آتشی میگه  "عاشقش بیده و از تو پنجره سیلش میکرده !" ،اون هم هر روز!(تا مهری عاقل شه ومتن بقیه رو نخونه!)

    این پیرزن گاو پیشونی سفیده و هر جا که بره (بی پرده و حجاب هم ) همه از ته دل خوشحال می شن و می گن که :خوش اومدی مهدی!

                                          ممنون از تبریک ات

    برگردان از محلی:

    منگ منگو:غرغرو

    مَردن : مَرده

    سیل:نگاه

    بیده:بوده

    دی غلو:مادر غلام




    /////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

                             لطفآ در رو ببندید:خبرهای سردی داره می یاد تو!

    //////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////




    بخوانیم :گفتگوی رضا شبانکاره با مجید اجرایی در خصوص محمد بیابانی

    ====================================================

    دعوت:

    بررسی و معرفی آثار و شعر های محمد بیابانی

    سخنران: استاد آرش نیا - می نا درعلی

    دوشنبه ها /  دفتر نشریه نسیم جنوب

    دهم خرداد:حماسه درخت گلبانو

    هفدهم:زخم بلوربر زبانه الماس

    بیست و چهارم: دستی پر از بریده مهتاب

    حضور بهم رسانید

    .........................................................

    .........................................................

    .

    .

    .

    ذات سحر که گفته سپید است

    هرگز به دست داده که گورستان

    از چشم های تشنه ننوشد آب؟

    .

    .

    .

    از برف هم که می گذرد

    تاریکی جهان تو را جیغ می کشد

    آن زن که تکیه داده بر اکنون

    سرد است و مسلسل ها

    سرگرم قطع حوصله ی عشق

    پشتم چه تیر میکشد آن روز

    دارد بخار می شود این دست

    دارد بخار می شود و دریا

    باز همچنان به جوی شفق جاری ست

    دنیا چقدر بی تو غریب است

    این بوریای موریانه خورده که هر بار

    بر پیکر ی دریده می شود و باز...

    انسان درون جمجمه  می پوسد

    وقتی دروغ سخنگوست

    سرد است و گرد مرده می پراکند این ابر!

    محمد بیابانی /دستی پر از بریده مهتاب