نقدی  بر "بهترین بابای دنیا" در دانوش: به قلم من :

کلیک کنید

............................................................................................

بخش هایی از نقد :

غلامحسین ساعدی،«بهترين باباي دنيا» را در چهار پرده نوشته است. گوهر مراد، سعي كرده در اين نمايشنامه دنياي كوچكي را تصوير كند .زندگی ای که مشكلات خاص خود را دارد. ماجرا بر سر دو كودكي مي چرخد كه مادر خود را از دست داده اند و با دايي مادر خود زندگي مي كنند و او را جانشين پدر و مادر خود كرده اند ، زيرا كه پدر نيز به دليل دزدي كه بعد از مرگ مادر انجام داده به زندان افتاده و در جمع آنها حضور ندارد. باباعلي ، پدري قهرمان را براي كودكان تصوير كرده كه با آمدن پدر تمام آن تصاوير از بين مي رود و بچه ها با دنيايي واقعي، يعني پدري زشت و ژنده پوش و دزد روبرو مي شوند كه برايشان قابل تحمل نيست و براي همين او را طرد مي كنند و در نهايت با ترفندي كه باباعلي به كار مي برد او را مي پذيرند.

.

.

ز آنجاييكه تحليل يك اثر در برشهاي متفاوت، زمان و حجم زيادي را مي طلبد، پس شايسته آن است كه در بوته نقد ,وجه غالب گرايشي متن، شناسايي و از آن زاويه مورد بررسي و موشكافي قرار گيرد. درخصوص اين متن بايد گفت با توجه به زبان ساده آن نمي توان به بررسي زباني دست زد و نقدي در اين راستا نمود و همچنين بودن وجوه جامعه شناختي و اسطوره شناسي ،گر چه ما را به رويكردهايي با اين مضامين سوق مي دهد. اما از آنجايي كه نمايشنامه «بهترين باباي دنيا» بیشتر حول محور شخصيت اصلي هادي و هودي و مشكلات آنها مي چرخد بهتر آن است كه از مبحث شخصيت شناسي و روانشناسي و روانكاوي تحليلي وارد قضيه شد تا شاید به نتيجه اي بهتربه توان دست یافت.

.

.

باعلی که شخصيتي «پسيكوتيك» است همواره در خيال خود زندگي مي كند. باباعلي واقعيت ها را نمي بيند يا به نوعي می توان گفت كه او از واقعيت گريزان است. براي همين است كه دنياي خيالي خود را به كودكان انتقال داده تا آنجايي كه آنهاهم نمي توانند با واقعيت حضور پدر واقعي كنار بيايند و آنرا تحمل كنند.

.

.

.ساعدي دنياي وهم و خيال و قصه پردازي را محكوم مي‌كند. او به خوبي مي داند كه گريز از واقعيت به صورت افراطي پيامدهاي رواني به همراه دارد. او با پرداخت دو شخصيت هادي و هودي آنها را درگير با دنياي خيالي قصه مي كند و بعد آنها را ارزيابي مي نمايد و مي بيند كه قرار گرفتن آن دو شخصيت در آن وضعيت اجباري چه معضلاتي را برايشان به همراه دارد به راستي آيا اين نقد واقعيت جامعه ما نيست؟ جامعه اي كه در آن دنياي كودك فقط دنياي خيال و قصه است و نه چيز ديگر. آيا شخصيت بيمار باباعلي آنها را دچار همچون گرفتاري نكرده است. قهرمان پروري يكي از بيماريهاي رايج جامعه ما است. جامعه اي که همه اميد ها و آرزوهاي دست نيافتني خودرا در قالب اعمال قهرمانان روياهايش مي بيند. قهرماني كه هميشه از راه دور مي آيد. دست نيافتني است.

.

.

نفرت به عنوان رابطه اي با اشيا و افراد از عشق كمتراست. نفرت از طرد ابتدايي جهان خارج منشأ مي گيرد كه ناشي از كيفيت نارسيستي "اگو "است. جهاني كه سيلاب وار محركهاي مختلف را بر سر فرد نازل مي كند، نفرت به عنوان بيان واكنش ناخرسندي كه اشياي جهان خارج پديد آورده اند هميشه در ارتباط تنگاتنگ با غرايز حفظ نفس قرار مي گيرد. به اين ترتيب غرايز جنسي و غرايز نفسانی آنتي تزهايي ايجاد مي كنند كه پيوسته عشق و نفرت را تكرار مي كند.

.

.

در رویای هادی جانشين" پدر رويايي اش "از آغل سگ بيرون مي آيد و قتل را انجام مي دهد. باز هم ساعدي با آگاهي و وقوف كامل اين وضعيت را تصوير ميكند. از آنجايي كه فرويد معتقد است كه توهم شخصيت پدر در روياها غالبادرقالب حيوانات به خصوص سگ نمود پيدا مي كند، همين جاست كه ساعدي تير را درست به هدف نشانده ، يعني آغل و سگ در روياي پسر معناي اسطوره اي و اركي تايپي خود را مي يابند. سگ توهمي از پدر است. "هاپي"مقدس و عزيز است. پدرِ ذهني هم عزيز است . اما هاپي به دست شخصيت بيمار فتاح كشته مي شود و هادي از وحشت روبرو شدن با واقعيت ذهني نهفته در ناخود آگاهش توهم را به تابو تبديل مي كند و از نزديك شدن به واقعيت ذهني اش مي ترسد.

.

.

.