.............................................................................
داستان هاي اين رو زهايم بسيار بلند شده اند و مي دانم از حوصله ي مخاطبانم دور /
پس با شعري ميهمان باشيد /ببخشيد كه از گذشته هاست و به روز نيستم /
فعلا.
...............................................................................
با بوي دختري رام نشده و / پونه هاي وحشي / بيدار شده ام
اما هنوز خواب ديدارت را مي بينم و
دستهايي / گذشته شده ها را/
زير خاك مي پاشند
تعبير يك جان ِبه لب آمده
از من بلوغ تر شده بيرون مي زند
برمي خيزد و
از تمام صورتم
خوش تراش ترين شعله
بر شانه ي شكسته ي يك صبح مي كشد
داغ
از شمعداني ها بر گونه ها مي ريزد
و من چقدر صبور دوباره مي شنوم ات
با صداي
خاك
شبيه سر به بيابان زده ها /
مي رويم تا گم شويم
دوباره چشمانم را درگلدان جا گذاشته ام
و تو كنار شمعداني طاقچه ها /قد مي كشي به رفتن
باور مي كني؟!
شعله هاي از آتش گذشتن
دوباره جان به لبم كرده
بلند شو / شب را پس بزن
طعمي از صبح روي لب ها جاما نده و
زندگي را با طعم " دوباره تو بيدارم
كن " / دارد بيدارمي كند