دارم به يك مازوخيست فكر مي كنم


فيلم "پوستي كه در آن زندگي مي كنم"  ، از پدرو المادووار مرا حسابي درگير خود كرده است

براي خواندن داستان و نقد فيلم ، كليك كنيد

................................................................

بعد از فيلم درگير چند مورد شده ام


1: جنسيت و تاثير ش بر  من مازوخيستم و ساديستم !

2: زندگي زير پوست و تاثير آن بر نگاه

3: يوگا و تمرگز  بر درون




بايد باوركرد  /باور ميكنم /باوركنيد .

.............................................................................


داستان هاي اين رو زهايم بسيار بلند شده اند و مي دانم از حوصله ي مخاطبانم دور /

پس با شعري ميهمان باشيد /ببخشيد كه از گذشته هاست و به روز نيستم /

فعلا.

...............................................................................

با بوي دختري رام نشده  و /  پونه هاي وحشي  / بيدار شده ام

اما هنوز خواب ديدارت را مي بينم و

دستهايي / گذشته  شده ها  را/ زير خاك مي پاشند

تعبير يك جان  ِبه لب آمده

از من بلوغ تر شده بيرون مي زند

برمي خيزد و

از تمام صورتم

خوش تراش ترين  شعله

بر شانه ي شكسته ي يك صبح مي كشد

داغ

از شمعداني ها بر گونه ها مي ريزد

و من چقدر صبور دوباره مي شنوم ات

 با صداي خاك

شبيه سر به بيابان زده ها / مي رويم تا گم شويم

دوباره چشمانم را درگلدان جا  گذاشته ام

و تو كنار شمعداني طاقچه ها /قد مي كشي به رفتن

باور مي كني؟!

شعله هاي از آتش گذشتن

 دوباره جان به لبم كرده

بلند شو / شب را پس بزن

طعمي از صبح روي لب ها جاما نده و

زندگي را با طعم " دوباره  تو بيدارم  كن "  / دارد بيدارمي كند