سکوتی از جنس گذشته های شکست خورده
چقدر عجیب است که تمام صداها دور هستند اما دقیقا دور مرا گرفنه اند!
شب بود، بیابان بود،...
دو خط موازی در شب می کشم
و کمی جاده های مه آلود
و زنی که دارد
سایه ایش را
در چمدانی حمل می کند
ای لعنتی...
این زن چرا همیشه راه مرا عوض می کند
من می خواستم
توی یک کافه ی تاریک
گم شوم
و از لای قندیل های کف دستت
قهوه ای داغ بریزم
وسرنوشتم را به باد بسپارم
جعبه های خالی پراز رویا
نقطه نظر/3
نگاهی به نمایشنامه ی "رویای آمریکایی"
…..
آلبی یکی از نویسندگان ابزوردی است که در ۱۹ مارس ۱۹۲۸ در نیویورک چشم به جهان گشود. پدر و مادر اصلی اش هنگام نوزادی او را به خانواده بزرگ و ثروتمند آلبی سپردند.
نخستین نمایشنامه ای که ادوارد آلبی به نگارش درآورد "ماجرای باغ وحش" نام دارد که آن را در سال ۱۹۵۸ به عنوان هدیه ۳۰ سالگی به خودش تقدیم کرد. این نمایشنامه ابتدا با بی اعتنایی از سوی تهیه کنندگان امریکایی مواجه گشت، اما پس از چند ماه همراه نمایشنامه "آخرین نوار کراپ" اثر ساموئل بکت در همان سال در برلین بر روی صحنه رفت. همین مساله موجب توجه بیشتر مخاطبین به این نمایش گردید زیرا بکت در آن زمان به عنوان یکی از درام نویسان پیشرو شهرت زیادی داشت و همین موضوع به دیده شدن نخستین اثر یک نمایشنامه نویس جوان کمک می کرد. در عین حال همزمانی بر پرده رفتن این دو نمایش موجب می گشت، ادوارد آلبی به عنوان یکی از نمایشنامه نویسان ابزورد شناخته شود.
پس از این نمایش آلبی درام "مرگ بسی اسمیت" را به نگارش درآورد که مرثیه تصنیف خوان سیاهپوستی را روایت می کند که قربانی تعصبانی تبعیض نژادی شده است. این نمایش هم در برلین بر روی پرده صحنه رفت و با استقبال خوبی رو به رو شد.
آلبی در سال 1961 سومین نمایشنامه خود را با نام "رویای امریکایی" منتشر کرد که به نوعی هجو" رویای آمریکایی" بود و با اجرای آن در کشورهای اروپایی شهرت بسیاری برای خود دست و پا کرد. "چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد" و"جعبه شنی "از دیگر آثار وی است .
..
خلاصه ی نمایشنامه "رویای آمریکایی" از این قرار است که خانواده ای آمریکایی به دنبال جانشینی برای فرزند خوانده ی خود هستند که به علت بیماری خاصی مرده است.این خانواده در صددند که مادر بزرگ خانواده را به خانه سالمندان بفرستند و در این میان اتفاق هایی رخ می دهد که معلوم می شود همه ی کاراکتر ها به نوعی در حذف هم و جانشینی نو برای آن دیگری و رو کردن بعد پنهانی همدیگربه خصوص رویا پردازی هایشان نقش پر رنگی را دارند.
آلبی مانند دیگر نمایشنامه نویسان ابزورد سعی می کند که واقعیت انسان رابا طنز تلخی به نمایش درآورد. البته توجه خود را به سمت توهماتی معطوف می سازد که انسان را از واقعیت جدا می سازد .
این نمایشنامه نیز از قائده ابزوردیست ها مستثنی نمی باشد و"رویای آمریکایی" ها (آرمانگرایی سیاسی – اجتماعی جامعه پس از جنگ آمریکا )را با نگاهی انتقادی و طنز گون به جامعه ی آمریکا می نویسد .از آنجا که ابزورد جدا شدني از روان انسانها نيست و به نوعي درونيات يك فرد يا يك گروه را مي رساند و بيانگر افراط و تفريط هاي روحي و رواني است ، ما در طول این نمایش نامه با فضا و کاراکتر هایی روبرو می شویم که در عین حال که ادعای اخلاقیات را دارند کاملا دچار فرو پاشی اخلاق شده اندو دست به اعمالی زده اند که بی تعادلی روحی و روانی شان توسط یکدیگر بر ملا و فاش می شود. آلبی متفاوت تر از سایر ابزوردیست ها( که سعی در پوچ بودن و به ابطال کشاندن زمان را دارند ) در این نمایشنامه در صدد این پوچی بر آمده .او با ابزار نقد دست به این عمل زده و جامعه آمریکا را به نوعی انحطاط و پوچ گرایی کشانده است که زاییده دست خودشان است! آلبی برای این کار دو شخصیت را وارد داستان خود کرده ، دوقلوهای جوانی که یکی قبل از ورود به حیطه داستانی توسط زوج جوانی و بنا به دلیل نا هنجاری اخلاقی مثله گردیده و دیگری کسی که همواره تمام آدم های نمایشی این داستان در انتظار آمدنش هستند تا بیاید وهمه چیز را روبه راه کند!
"زمان" از این رو توسط آلبی پوچ می شود که آینده ای ایده آل و آرمانی درپی نیست ! اودر پایان نمایش نامه و پس از کلنجار های فردی و گروهی کاراکتر ها ، کاراکتری را که مورد ظلم قرار گرفته و نیمی از وجود خود را قبلا از دست داده (که نمادی از جامعه آرمانی آمریکا ست )،به شکلی واقعی به نمایش می گذارد . شخصیتی فارغ از آرمانهایی که در ذهن همه ی کاراکتر های دیگر پردازش شده. آلبی اورا در قالب یک انسان عادی با اهدافی متفاوت و مادی می آورد و تنها ملاک اورا تامین نیاز های مادی خود قرار می دهد و نه معنویاتی که آن گروه نمایشی زمان خود را(و به نوعی زندگی شان را) برای رسیدن به آن از دست داده بودند !
در این نمایش ما با سه نسل از آمریکایی ها روبروییم ! نسل اول شامل مادر بزرگی است که با تلاش و کوشش ، از جوانی تا حال روی پای خودش ایستاده وبا درست کردن بسته های کوچک و بزرگ و شرکت درمسابقات محلی و کشوری سرمایه هنگفتی را به دست آورده اما توسط نسل میانی می خواهد به آسایشگاه سالمندان منتقل شود . نسل میانی که با هرس تولید مثل خود(از بین بردن و مثله کردن فرزند خوانده ی خود بدلیل کج رفتاری اخلاقی) در صدد خلق یک جامعه آرمانی است ، و نسل سوم که واقعی ترین نسل و بی هویت ترین آنها است ! (در طول نمایش معلوم نیست از کجا آمده اما به وضوح می داند که در پی کسب سرمایه است! )
نگاه مادی و اخلاق گرایی کم رنگ نسل سوم ، نسل میانی را به عذاب وجدان می کشاند (زیرا آنرا دست پرورده خود می داند )، اما نسل اول با او از سر سازش بر می آید(زیرا که نسل سوم به دنبال منجی گری این نسل نیست و خود شاهد به زوال کشیده شدن نسل دوم بوده و گویی از سرنوشت آنها خبر داشته یا به نوعی حدس این اضمحلال را می زده است) ! آلبی با ایجاد موقعیت هایی خاص ، وضعیت این آدمها را عوض می کند .وی با ایجاد یک دیدگاه اگزیستی سعی در معنا بخشی به زندگی بی مفهوم و سردرگمی را دارد که کاراکتر ها به خصوص نسل میانی دچار آن هستند .
مرد جوان(نماینده نسل سوم) درون نمایش نمادی از جامعه ی بی هویت آمریکا است ! جامعه ایی که بر پایه ی مادیات دارد خودش را نابود می کند ، همه معنویات را از بین می برد و زندگی را بی معنا می کند !
هر چند دنیایی که آلبی به آن می پردازد به شکل استعاری از جامعه آمریکا می گوید اما این نگاه انتقادی به گونه ای پرداخت شده که می توان آن را منطبق بر هر جامعه ای دانست و آن را به جوامع دیگر نیز ارجاع داد و از آن برای خلق یک جهان فکری مشترک استفاده کرد !
این نمایشنامه هم مانند سایر نمایشنامه های پوچ گرا با عنصر زمان در ارتباط است !زمانی که گاه توسط یک کاراکتر(مادریزرگ) با ساختن جعبه های خالی و بی مصرف به پوچی می رود وگاه با پرداختن به چیزهایی سطحی و ابتدایی ازطرف دیگر اشخاص نمایشی از جمله رنگ کلاه(مامی) و یا خرابی سیفون (پاپی)واینکه "چه کسی قرار است در این خانه را بزند! "به کندی رو به بی مصرفی می رود !
از طرف دیگرحوادث بي علت و منطقي كه معمولا از سر تصادف روي مي دهد،ناممكني نوميد كننده ،تكرار در جريان ها و گفتاري كه عبث بودن را به همراه دارد ،شيفتگي هاي اغراق آميز در عشق و دوستي و انجام امور خاص فردي و جمعي از جمله معاني دريافت شده از اين تئاتر مي باشند که مانند سایر ابزورد ها به عنصر زمان توجه خاص دارد! عنصری که توسط کاراکتر ها در حال کش آمدن است .این کش آمدگی به گونه ای است که گویی همه برای زمان ، آینده را در نظر دارند وقرار است کس دیگری زمان قابل اعتنایی را برای آنها به ارمغان آورد ! زمانی پر از گذشته های از دست رفته و حالی که دارد بی هوده و بر سر جنجال هایی تو خالی می گذرد! هیچ کدام هم متوجه این واقعیت وحشتناک نیستند که با این روند ، آینده چیزی جز پوچی نیست ! بدین لحاظ واقعیت ِ"حال" توسط کاراکتر ها بی معنا و بی مفهوم می شود !
تلاش کاراکترهای آلبی کاملا منطبق با جهان بینی او هستند .جهان بینی ای که می گوید "زیر ساخت های اخلاقی،سیاسی ،اجتماعی و فردی آنچنان منهدم شده اند که جامعه ی حال را بی معنا و بی مفهوم کرده اند!"
کاراکتر های این نمایش نامه از تیپ های مختلف اجتماعی انتخاب شده اند .آدم هایی که به هیچ نقطه مشترکی نرسیده اند جز بی هودگی این روزهاشان.نسل هایی که رویا و واقعیتشان توسط نسل های پیش از خودشان پرده برداری می شود و توسط نسل آینده این رویا کاملا منهدم می شود .از دو نسل میانی و گذشته نسل جدیدی پا می گیرد که پشت پا به همه چیز می زند و با نگاهی مادی گرایانه دنیای گذشتگان را به پایان می رساند ! (در اواخر نمایش مرد جوان برای پایان دادن به ماجرا می گوید که پول بهترین وسیله برای ایجاد تفاهمه).
نمایش این کاراکتر ها زمانی تمام می شود که مادر بزرگ به عنوان نسل اول دارد خوشی کاذب این جمع را می بیند و در می یابد که این خوشی پوچ و لحظه ای و گذرا است و از این رو با قطع دیالوگ پاپی که هراسناک به مرد جوان می گوید :
پاپی : یه چیز تو به نظر من آشنا می یاد ! می دونی چیه ...؟ من نمی دونم ،چی ... اما...
مادربزرگ :( رو به تماشاچیان ) بله ...فکر می کنم، آخرشه! به هر حال این یک کمدیه،بهتره تمومش کنیم ،من تصور میکنم ،بهتره،... ،مادامی که هر کسی هنوز خوشبخته . ... ،مادامی که هنوز هر کس خیال می کنه هر چی می خواد داره ...!
عبرت آموزی شما!
اندر حکایت ما و این بیمارستان های دولتی !
دیروز ساعت چهار بود که به دوستم زنگ زدم حالشو بپرسم که با صدای گرفته ام اصرار کرد برم دکتر و دوا و درمونی کنم .
از اتفاق روزگار بیمارستان تامین اجتماعی نزدیکی خونه است و گفتم که بهتره بابت یه شربت ضد سرفه و استامینوفن کلی پول ندم و به نوعی سرکیسه رو سفت کردم و رفتم بیمارستان ، بعد از یه ساعت انتظار با خیل عظیم مریض ها وارد سالن انتظار دوم شدم و یه قدم نزدیک تر به دکتر !
وارد اتاق دکتر که شدم ، دکتر(...) لبخندی زد و گفت بازم برا گواهی استراحت اومدید(این بخشش رو ریس و روسا نخونن لطفا!) ،گفتم : نه بخدا سرفه های شدید می کنم !
بعد از یه سری معاینه های سر سری گفت که سرماخوردگیه و داروهای تکراری همیشگی رونوشت !
گفتم می شه لطفا یه عکس از ریه هام برام بنویسید ؟
- چرا؟
- دکتر (...) برام نوشته بود اما دفترچه ام گم شد و نتونستم بگیرم!
خواست برا فردا بنویسه که یادش آوردم اگه قراره فردا عکس بگیرم باید یه گواهی استراحت هم بهم بده و برا همین نوشت عکس و "اورژانسی" رو هم ضمیمه اش کرد!
اتاق رادیولوژی تمیز تر از اونی بود که فکرش رو می کردم .بعد از در آوردن گوشواره و گردنبندم خودم رو چسبوندم به صفحه ی متحرکی و با" نفس نکش!" خانوم پرستار یه عکس انداختم اساسی!
حالا پیش دکتر بودم و با تعجب می دیدم که چندین بار عکس را روبروی لامپ های سفید جابجا می کنه!
- خانوم ... شما ذات الریه دارید!از کی تب می کنید؟!
- تب ندارم ،فقط سرفه های شدید
دفترچه رو از دستم گرفت و دارو ها رو عوض کرد و یه نامه هم به دکتر(...) نوشت که دکترعفونت های داخلی بود و تاکید کرد که همین امشب باید بستری شم!
سر درگمی عجیبی منو گرفت و به ناچار دست به گریبان بند "پ" شدم و بلافاصله نوبت یه دکتر متخصص ریه رو گرفتم و اون حالا داره به عکس خیره نگاه می کنه و می گه ؛ ریه ها ؛ بله ، ریه هاتون آب آورده و این عفونت پایین ریه...
دیگه چیزی نمی شنوم جز اینکه باید " اکو " بشم و یه نوار قلب و اینکه ببینم لخته خونی وجود داره یا نه!
دکتر سوم درحین اکو این نوید رو بهم داد که با یه "اکو مری"(شاید اسمشو غلط نوشته باشم ) مشخص میشه که به عمل قلب باز نیاز دارم یا با یه بالون کار تمومه !
عکس های جدید رو هم پشت سر هم گرفتم و با غر و لند دکتر چهارم و کلی معطلی و انجام یه تست ریه با قرار دادن یه چیزی شبیه سوت های دوران کودکی مون در دهان و داد زدن خانوم پرستار که : نفس عمیق ؛ حالا فوت کن ،فوت کن فوت کن فوت کن ، و حالا بده داخل ، کار به دو مرحله ای شدن کشید !
اسپری بی رنگ و مزه ای و "هاف" ،" هاف " زدنش تو گلوم بیست دقیقه منو کشوند به معطلی دو مرحله ای شدن !
همون وقت یاد علی بابا چاهی افتادم که شاعرا رو به تک مرحله ای و چند مرحله ای تقسیم کرد و گفتم "خدا رو شکر که اینجا مثل شعر هنوز تفکیک چند مرحله ای نشده و فقط دو مرحله بیشتر نداره!
دوباره پیش دکتر دومم هستم و اون داره با تعجب به سه چهار عکس جدیدی که گرفتم نگاه می کنه و با عکس قبلی مقایسه شون م یکنه و می گه :
- اون عکس قبلی رو کی گرفتید ؟!
- یک ساعت قبل از اینکه بیام پیش شما!
- عجب ! چرا پس اون عکس این همه اشکال داشت!ریه هاتتون سالمه وشما فقط سرما خوردید ،البته سینوس هاتون هم کمی ... !
بعد از کلی ناله و نفرین های مشترک ما و مردی که دیشب زنش رو بر اثر سهل انگاری بیمارستان از دست داه بود ... ؛؛؛؛
با یه نسخه ی"سفکسیم" و "دیفن هیدرامین "و یه اسپری بینی (که روش نوشته روزی دو تا "پاف" دو بار در روز در هر سوراخ بینی ) و گواهی استراحت چهار روزه بیرون اومدم و گفتم بخشکی شانس !! هم سر کیسمون شل شد و دویست وهفتاد هزار تومنی پرید و هم تو این تعطیلات پیش رو گواهی استراحت به چه درد من خواهد خورد؟! (آخه ما دوشنبه ها خودمون تعطیلیم! )
تو را بازی می کنم ، پس هستم!
نقطه نظر/ 2
بازی" کلفت ها"
نقطه نظری بر کلفت های ژان ژنه
ژان ژنه نویسنده ، نمایشنامه نویس و شاعرفرانسوی است که با روحیات خاص خود در زندگی عادی دوام نیاورد و به سرکشی های زیادی دست زد و در۱۵ سالگی به «مستعمرهی تأدیبی مترِی» فرستاده شد . وی از ۲ سپتامبر ۱۹۲۶ تا ۱ مارس ۱۹۲۹ در آنجا بازداشت بود. او در کتاب «معجزهی گل سرخ»( ۱۹۴۶) گزارشی از این دوران بازداشت میدهد که در ۱۸ سالگی با پیوستنش به لژیون خارجی به پایان رسید.
پس از آن نیز ژنه بدلیل بدرفتاری ها و ناهنجاری های اخلاقی دیگر خود بارها به زندان کشانده شد و نخستین شعرش، "نکوهش مرگ"، را در آنجا سرود و به هزینهی شخصی چاپ کرد، و رمان "بانوی گلهای ما" را نوشت (۱۹۴۴). وی در پاریس پس از دوندگی خود را به ژان کوکتو شناساند؛ کسی که تحت تاثیر نوشتار ژنه قرار گرفت. کوکتو از روابطش بهره گرفت تا رمان ژنه را به چاپ برساند و در سال ۱۹۴۹، هنگامی که ژنه زیر سایهی تهدید اعدام بعد از ده محکومیت قرار داشت، کوکتو و دیگر چهرههای سرشناس همچون ژان پل سارتر و پابلو پیکاسو، در اقدامی موفقیتآمیز به رییسجمهور فرانسه طومار نوشتند تا حکم به تعلیق در آید. نمونه رمان های ژنه ،بانوی گل های ما ،معجزه گل سرخ ، زندانی عشق ،مراسم خاکسپاری ، روزنامه نگاری های دزد و نمایشنامه هایش ؛ نظارت بالا ،بالکن ها، سیاهان ،کلفت ها،خوب ها و پرده ها است.ژنه فعالیت های سیاسی و اجتماعی گسترده ای داشت که از نمونه های برجسته ی آن می توان به فعالیتش با فوکو و سارتر در اعتراض به رفتار وحشیانهی پلیس با الجزایریهای پاریس همکاری کرد؛ پدیدهای که از زمان جنگ استقلال الجزایر دوام داشت
خلاصه کلفت ها :
کلفت ها سرگذشت دو مستخدمی است که با حسی دوگانه با خانم خود درحال زندگی هستند .آنها بیشتر عمر خود را با زنی گذرانده اند که هم به او عشق می ورزند و هم از او متنفرند، این حس دو گانه آنها را تاجایی می کشاند که با ارسال نامه های جعلی، معشوقه ی خانم خود را به زندان می اندازند و پس از آنکه وی به دلیل عدم مدارک کافی در حال آزاد شدن است تصمیم به کشتن خانم می گیرند اما در این تصمیم و برنامه ریزی نیز ناموفق می مانند و در نهایت یکی از آن دو کلفت دست به خودکشی می زند و آن دیگری در رویای رسیدن به جاه و جلال رویایی نمایش را به پایان می رساند!
نقطه نظر :
در این نمایش نامه ما با ساختاری متفاوت مواجه ایم ، ساختار ضد تئاتربودن این نمایشنامه با تکنیک و شخصیت پردازی متفاوت آن شکل می گیرد. تکنیکی مبتنی بر بازی ! بازی شخصیت ها با یکدیگر و با خودشان ! البته باید گفت که تکنیک غالب آثار ژنه ، همین "بازی "است. تماشاگر در حین خواندن اثر و یا دیدن اجرای اثر، در حالی که جذب بازی در بازیهای جذاب ژنه است ، ناخودآگاه همه اصول ذهنی او توسط نویسنده زیر سوال می رود و گویی با نمایشی دروغین در حال دست و پنجه نرم کردن است !
در سایر نمایشنامه های ژنه هم این تکنیک "بازی" بارز است .مثلا در" نظارت عالیه" ، لوفران می خواهد نقش زاغی هم سلولی خود را بازی کند؛ در "کلفت ها" کلروسولانژ نقش مادام را بازی می کنند در نمایشنامه "سیاه ها "، سیاه پوست ها دوست دارند نقش سفیدها را جلوی تماشاگر سفید بازی کنند تا سیاهی تماشاگر سفید را نشان دهند و در" بالکن" ، افرادی که دوست دارند نقش آدمهای انقلابی و سرشناس بیرون را بازی کنند همه به نوعی گویای تفکر و دیدگاه وی است!
ژنه در ابتدای این نمایشنامه(کلفت ها) شرح مفصلی بر شخصیت ها و نحوه ی بازی آنها نوشته است .او به ظرافت رفتاری این شخصیت ها پرداخته .به نوع خاصی از گندیدگی شخصیتی،به اینکه افراد چه طور می توانند در حسرت آن دیگری بودن ،بمانند و بپوسند!
(دیالوگ هایی شبیه دیالوگ زیر نمایانگر این فضا هستند)
سولانژبر روی فرش می نشیند ، بر روی یک جفت کفش روباز ورنی تف می کند و مشغول واکس زدن آنها می شود .
کلر: از شما خواسته ام تف نکنید ! دختر جان بگذارید همه ی تف هایتان در خودتان بماند و بگندد !
این میل گندیدگی یا حسرت آن دیگری بودن و فرار از خود بودن به شکلی که خود ژنه به آن پرداخته شکل می گیرد ! نوعی "دزدی" ! دزدی همدیگرو رفتن در قالب آن دیگری!
ژنه با ترفندی خاص فضایی را خلق می کند که بعد روانی پنهان یا سرکوب شده ی شخصیت هایش بروز پیدا کنند ، بیایند و در مقابل چشم تماشاگر ها بازی کنند و خود و فضای دلخواسته ی آنها را به تمسخر بکشند!
در طول نمایش رابطه های افراد با اشیاء نیز به زیرکی هر چه تمام تر پرداخته شده.رابطه ای که حاکی از این است که اشیاء خانه ی خانم حکم شیء مقدس را دارند که دست زدن به آنها برای کلفت ها گناه می باشد .
اصل تقدس زایی از آنجایی شکل می گیرد که کلفت ها(سولانژ و کلر) بر این باورند که اشیا ء در حکم تابویی هستند که نزدیک شدن و استفاده از آنها مجازات در پی دارد!
کلر:همه ی کلک ها بی فایده بود ،ما نفرین شده ایم!
سولانژ: نفرین شده؟بازم داری چرند می گی!
کلر: تو منظورم را خوب می فهمی.خودت خوب می دونی که اشیاء تنهایمان گذاشتتند!
سولانژ:اشیاء کاری به کار ما ندارند!
کلر:تنها کار اشیاء خیانت به ماست!
نمایشنامه کلفت ها می تواند تمثیلی از واقعیت های موجود باشد !ما در طول نمایشنامه با مثلثی انسانی روبرو هستیم که سه راس آنر کلر، سولانژ و خانم در بر گرفته اند .مثلثی که مدام دارد می چرخد و قاعده ی چرخش خودرا بر مبنای" آن دیگری بودن " گذاشته است!
در این چرخش ،گاه کلر ،خانم می شود ،گاه سولانژ ،کلر و گاه بر عکس خانم خود را در حد یک کلفت پایین می کشد وبا آنها د مخور می شود و گرانبها ترین لباس خود را به آنها می بخشد و خود را از شر "خانم خانه بودن" نجات می دهد!
نمادین بودن کار ژنه معمولا با استفاده از اشیاء شکل می گیرد !استفاده از آینه در کار ژنه این نماد گرایی را به حد اعلاء می رساند .آینه در حقیقت خلا واقعیت را تشدید می کند !خلائی که در طول نمایش با چرخش های عاطفی، و ماندن بین دوحس نفرت و عشق کلفت ها به اوج می رسد .حس هایی که در از رویا به واقعیت پیوند می خورند و گاه نیز بر عکس ازواقعیت به رویا!
اگر حقیقت را آرمان و آرزوی آن سه نفر فرض کنیم ، واقعیت همان بازی دروغینی می شود که سعی در پردازش آرمان و آرزو برای تماشاگر را دارد !
وفاداری و خیانت ، مرگ و زندگی ،عشق و نفرت ؛ توهم و واقعیت از تقابل های دو تایی نهفته در فضای نمایش و شخصیت هایی است که در حال مبارزه با خود و دیگری نمایش را شکل می دهند !
در طول نمایش ما با حقیقتی روبرو می شویم که واقعیت جامعه بورژووازی است ، گویی کلفت ها قدرت کشتن خانم خانه را ندارند و وقتی پی به این اصل می برند در عالم رویا دست به کشتن خانم خیالی (یکی از کلفت ها) می زنند و نمایش با مرگ یک کلفت و پیروزی آن دیگری و غرق شدن در رویای بودن ولو به قیمت "آن دیگری بودن" تمام می شود!
شاید تو هم بر صندلی نشسته ای مخاطب خاص!
یونسکو در 26نوامبر در رمانی بدنیا آمد . مادرش فرانسوی بود و پس از تولد او پدر و مادرش به فرانسه نقل مکان کردند . با اینکه وی در کودکی عاشق تئاتر بود اما در دورانی که به هنر و کار در یک انتشاراتی روی آورد هرگز به سمت تئاتر نرفت . نگاه وی به این مقوله از زمانی شروع شد که تصمیم به فراگیری زبان انگلیسی از طریق یک خود آموز کرد .وی در گفته هایش می گوید در این زمان من توجهم به مسایلی جلب شد که قبل از ان برایم پیش پاافتاده بود و یا شاید آنها را فراموش کرده بودم .
او در این رابطه به هفت روز بودن هفته و یا حتی پایین بودن کف اتاق از سقف اشاره کرد .و در ادامه هم دو شخصیت خانم و آقای اسمیت توجه او را جلب کردند که در یادآوری زندگی خود مسایل با شکوهی را مرور می کردند .یونسکو جملاتی که بین آنها رد و بدل می شد را در دفتر چه ای می نوشت و به حفظ کردن انها می پرداخت و درجایی گفته که " در حین نوشته که متن به طور نامحسوسی در پیش رویم عوض شد ، جملات بسیار ساده و واضحی که مدتها با دقت تمام در دفتر چه ام یادداشت کردم شرع به تجزیه شدن کردند ؛ فاسد شدند و پوسیدند !
"در حین نوشتن این نمایشنامه یا ضد نمایشنامه ( زیا به صورت یک نمایشنامه در آمده بود) یک حالت تنفر و سرگیجه و تهوع به من دست داده بود .مدام می ترسیدم صندلی زیرم را در نیستی غرق کنم و خود نیز با آن نابود شوم "
با این حس و حال اولین نمایشنامه یونسکو نوشته شد ."آوازه خان تاس"!
از آثار وی می توان به صندلی ها ،کرگدن ،یعقوب،آینده در میان تخم مرغ ها قرار دارد ، قربانی وظیفه،آوازه خوان تاس، شاه می میرد ، مستاجر جدید ،مکبث، دختر دم بخت و ... اشاره کرد !
..
"ماجرای نمایشنامه مستاجر جدید از اتاقی شروع می شود که خالی است و با آمدن مستاجر جدید مملو از اسباب و اثاثیه می شود تا حدی که از اتاق سریز خیابان می شود و راه بندانی را شکل می دهد که به تمام خیابان های پاریس می کشد . مستاجر جدید لرد موقری است که به لحاظ مالی نیز مرفه است . در اول تصور می رود که او با مال دنیا میانه خوبی داشته باشد اما به مرور که اتاق پر از اسباب و اثاثیه می شود و توسط دو باربر این اشباع شدگی او را مدفون می کند . این تراژدی ساده در وهله نخست نشان می دهد که اشیا ء چگونه با حرکت خود بر انسان چیره می شوند .این لرد به نوعی نماینده مردم پاریس و هراس زندگی مدرن است. "
در این نمایشنامه اشیا ء چون شبحی از دل مدرنیته بر دل آدمهای مدرن می افتد و هراس و ترس را رخنه می کند و در نهایت آزادی آنها را سلب و با اسارت باعث نابودی شان می شود !
یونسکو در این نمایشنامه مفهوم بی هویتی را به نمایش می گذارد .دنیای مدرن انسان هایی که به پوچی رسیده اند وتحمل یکدیگر و حتی تحمل خودشان را هم ندارند . یونسکو با ظرافت تمام این گفتمان پوچی را از ابتدای نمایشنامه و با نشان دادن اتاق خالی و سرایداری که مدام در حال حرف زدن با خودش است نشان می دهد . این یاوه گویی ها و به نوعی کش دادن زمان با آمدن لرد( مستاجر جدید) همچنان ادامه دارد و سرایدار بی آنکه منتظر هم صحبتی لرد باشد جملات خود را پشت سر هم ردیف می کند و اطلاعات خواسته و نا خواسته ی لرد را به وی تزریق می کند. حرف هایی که گاه آنقدر بی سر و ته است که مخاطب را هم از بی حوصله از هم صحبتی با او می کند . او مدام از خودش ، مستاجر های قبلی ، لرد ، آینده و حتی عمل و عکس العمل های آدمهای دور و بر و کوچه و خیابان می گوید ، و اطلاعات را به لرد تحمیل می کند!
مستاجر جدید با رفتاری سرد و بی اعتنایی هایی که خاص افراد متمول است سرایدار را پاسخ می دهد .جملات کوتاه و گاه بریده بریده در قبال جملات بلند ، بی وقفه و کاملا احساسی سرایدار موقعیت خاصی را خلق می کند .نوعی تراژدی بیان که هم با گفتار شکل می گیرد و هم با خلق موقعیت های خاص نمایشی که در نهایت با مدفون شدن مستاجر در میان اشیاء به اوج خود می رسد !
یونسکو در این نمایشنامه مفهوم بی هویتی انسان مدرن را که ناشی از دیدگاه های ماتریالیستی اش می باشد به نقد می کشد ! خطری که گم گشتگی انسان را در پی دارد .
کابوس خلق شده توسط یونسکو با اشیاء و هویت بخشی به آنها به اوج می رسد ! اشیایی که با هجوم به زندگی انسان و روایت خود حرکتی نمادین را شکل می دهند ، حرکتی که پیش روندگی آن باعث مختل شدن زندگی روز مره انسان ها می شود !
در این نمایشنامه ما با نزاع بین انسان و اشیاء روبرو هستیم ! نزاعی که باعث می شود شی وارگی اجتماع ، وسیع و گسترده شود و تا جایی پیش رود که اشیاءانسان را دچار استحاله کنند و او را کم کم در میان خود مدفون نمایند !
از نظر یونسکو درماندگی و بیگانگی به بیزاری آدمها مربوط می شود و در نتیجه فرمهای تشکیلات اجتماعی از خود آنها نشات می گیرد ! نظم و قدرت ظاهرا دروغین هستند .او اعتقادش را بر این اصل استوار کرده که این عوامل به تصور غلطی جزو شاخص های اجتماعی در زندگی مردم استوار گشته اند .یونسکو این نگاه خود را در نمایشنامه " کرگدن " به شکل فاشیسم و نزاع بین ذهن و تجلیل از طبیعت در قالب دگردیسی آدمی به سخن در می آوردو در نمایشنامه "مستاجر جدید" این نزاع بین اشیاء و انسان شکل می گیرد و در قالب استحاله اجتماع وشیء وارگی رخ می دهد !
مخاطب این اثر در طول نمایشنامه با سوالات زیادی روبرو می شود و می بیند در عین سادگی متن ،فضایی وجود دارد که او را با سوالات زیاد و چالش های فکری عمیقی روبرو می کند که در آخر هم مخاطب را در اوج بی جوابی رها می کند !
نمایش از جایی شروع می شود که اتاق خالی است و سرایداری در حال آواز خواندن است .مردی وارد می شود و اطلاعات کم کم در ذهن او جا می گیرد . این خانه خالی به نوعی می تواند نمادی از ذهن خالی این انسان مدرن باشد.ذهنی بی هدف و خالی !
اشیاء همه بی نظم و بی هدف در اتاق قرار می گیرند همانطور که اطلاعات پراکنده و بی هدف از سرایدار به مستاجر منتقل می شود و در ذهن او جای میگیرد !جز صندلی مخصوص مستاحر که دقیقا وسط دایره ای گذاشته می شود که او با گچ روی زمین کشیده است کلیه ی اسباب و اثاثیه روی هم تلنبار می شوند و تا جایی پیش می روند که تخت (مکان خصوصی) ،راهروها و حتی خیابان ها را هم مملو از انبوه خود می کنند!
مستاجر جدید بر روی صندلی خود می نشیند و نظاره گر پر شدن اتاقش از اشیاء می شود و بی آنکه بتوتند راهی برای رهایی از این سرریزی اشیاء پیدا کند تن به مدفون شدن می دهد و با گفتن این جمله "چراغ را خاموش کنید و بروید" به باربر ها نمایش را به پایان می برد !
زمانی که باربرها از فراوانی اشیاء و راهبندان خبر می دهند تراژدی شکل می گیرد و هجویه محاصره انسان آغاز می شود و تا جایی پیش می رود که پنجره ها هم توسط اشیاء پوشیده می شوند و با خاموشی صحنه و مستاجر جدبد نمایش رو به خاموشی می رود !
این نمایشنامه از آن جهت اهمیت دارد که از دیالوگ جهت دراماتیزه کردن فضای نمایشی کم استفاده شده است اما دلهره ، ترس و درد همواره مانند یک بختک روح مخاطب را تسخیر و ذهن او را دچار چالشی می کند که به دنیای مادی خود عمیق تر بنگرد!
این سرخپوست روی دیوار مشکوک نگاهم می کند
سردرد هایت را جدی
بگیر
آنها گاهی بلند می شوند
و سرخپوستی روی دیوار
آزادی را دود می کنند
گاهی دخترکی گل فروش
آفتابی در بند
در خیابانهای بن بست می فروشند
گاهی من
که با سری پر درد
آفتاب گردانت مانده ام
و تو
حتی معجزه هم که نباشی
قلب مرا شکافته ای
و هزار کبوتر یاغی
از چاهی
به چاهی دیگرکشانده ای
سردردت هایت را گاهی جدی که می گیرم
با
نوری بزک شده
صورت شعر ها را
خورشید های چهار پاره می ریزی
و خودت را
کودکی سوخته در آغوش می کشانی
چیزی شبیه دلتنگی
وقتی تو نیستی
دستی به شانه ام می خورد
بر می گردم
و فقط
آینه هایی شکسته
گل های پیراهنم را
لب پر می ریزند
وقتی تو نیستی
درخت ها هم لجوج می شوند
و از دل هیچ ترنجی
بوی لیمویی ات نمی ریزد
... و آن بت !
دوباره بت ام که می شوی
تبر ها
از پرتگاه خیابان
به آغوش جنگل پر می کشند
فصلی از تو
یخ های تنم را
می ریزد
دوباره توتنها عابر خیالم
از من عبور می کنی
از خیابان هم
و از تمام پر های جهان
که بال به هم می دوزند
تا خیابان ها
گنجشک بخوانند
آدمها درخت قد بکشند
و تو
باز هم
پرنده ای خیالی
در من توفانی وزیدن گیری
می رم سفر تا پخته تر بر گردم !
واژه هایم اهلی نمی شوند
تاسوار اسبی سفید
تو را بیاورند
همیشه در شعر ها
یوزپلنگی خیره به هم مانده ایم
در خیالم بی چتر ببار
لعنت به این چتر های بی خیال
اگر در خود جمع نمی شدند
من و تو
به ابرهای سترون
دهان کجی می کردیم
و بر هم می باریدیم
من دست کودک درونت را
می کشیدم
بر بوم
بر لایه ای از بودن با تو
بر آب
بر آبی یک نیلوفرکبود
در دلی سنگ
که شاعر شده
و موهایم را
و احساس کودکانه ام را
با نخی بلند تر از روزگار
به هوا می فرستادم
این "u" ، یا اون "you" !
بعضی وقتها در رفتار و کردار و حتی اندیشه آدمها آنقدرتشابه می بینی که فکر می کنی با این همه نشانه ، این " تو" همان " تو " است !
و این اتفاق اگردر دنیای مجازی باشد که دیگر نور ... است ! و آن وقت است که فکر می کنی خانم "ب" همان خانم " پ " است با دو نقطه بیشتر و آقای "ر" همان " ز" است با کمی شکل ظاهری متفاوت تر!
تازگی ها این حس رو دارم که پشت آدم های زیادی آدم های زیاد دیگری هستند، و حتی پشت صدا ها و دیگر " تو" ها مفرد نیستند و جمعی از ضمایر فاعلیِ "او " ،"شما" ،"من" ،" تو" ،" ما" ،ایشان دارند با هم در یک نفر زندگی می کنند !
نکته اول : گوش هامو دراز می کنم و خودمو لاش می پیچم تا مبادا کسی باور کنه که پیله فقط برا کرم و پروانه است!
نکته مهم تر: شاید دارم دچار پارانوییای اجتماعی می شم!
و از همه مهم تر اینکه این روزها رو دل هم که کنی قرص معده کم گیر می یاد برا هضم!
زن ستیزی چوبکی
..
(چاپ شده در هامون پیوست نوشت نشریه ی بیرمی) : http://www.btnews.ir/1392/05/15
در آثار چوبك" زن ستيزي" به عنوان يك پديده ي اجتماع هاي سنتي و يك نا هنجاري فردي پرداخت شده است.پرداختي از سر تيزبيني و تسلط بر خوي مردانه ي اجتماع وفرد !
چوبك با پرداخت رئاليستي خود جهاني را در داستان هايش ترسيم ميكند كه گويي بر آيند غريزي يك نگاه است .نگاهي كه گاه تا حد يك خودآگاه واژگاني عمل مي كند و بستر گسترده در جامعه ي داستاني را به نقد مي كشد .
"فمنيسم ِ" در نطفه خفه شده ي جوامع سنتي يا همان حقوق پایمال زن و رواج زن ستیزی رايج در لايه هاي زيرين و رويين آثار چوبك با رويكردي كاملا رئاليستي وِ فارغ از شعار زدگي بستر سازي شده است .
ديدگاه رئاليستي چوبك نه تنها لطمه اي به پرداخت " زن ستيزي " به عنوان نطفه ي عقيم فمنيسم در آثارش نمي زند و آثار وي را ارائه ي يك گزارش شعار زده نمي تابد بلكه با صداقت هر چه تمام ترآينه اي مي شود كه رفتار ها و ديدگاه هاي سنتي و عملا ضد زن را در جوامع سنتي در قالب داستان هايي موفق ماندگار مي كند . داستاني كه خود زمينه ي بسط و رشد عوامل خود را در نطفه ي خود دارد!
اين موفقيت مي تواند بخش اعظم خود را
مديون مرد بودن مولف و نويسنده بداند كه با تعاريفي كه ليلي گلستان از اين مولف
به عمل آورده _ اما در حرف زدن خيلي بي
پروا بود و كلماتي را به كار مي برد كه در خانه ي ما رسم نبود
و من هميشه مبهوت مي شدم (لي لي گلستان گفت و گوي اميد فيروزبخش، نشر ثالث چاپ
چهارم 1388 ص 30 و 31)- مي توان به اشراف
كامل نويسنده بر خوي سنتي و گرايش خشونت خواهي مردان دانست كه در جوامع پيش مدرن
معمولا رايج بوده است .
چوبک دراکثر داستان های خود زن را به
عنوان لایه ای از اجتماع بیمار تصویر می کند.اجتماعی آمیخته با بوی حیوانیت!
اکثر زن های چوبک میان اقشار مختلف و در ستیز با طبیعت و طبع گرایی خاص
جنسیت مخالف، با مرگ مبارزه می کنند و به شکلی غریزی دست به حیات و ادامه ی
زندگی خود می زنند.
این نوع زندگی در اکثر آثار چوبک، به گونه ای صریح پرداخت شده که جایگاه زن در اجتماع را درحد یک موجود
اضافی و
وصله ای ناجور به تصویر کشانده است. جایگاهی درحد یک حیوان
دو پا که برای رفع غرایز خود دست به هر گونه واکنشی می
زند. واکنش هایی که اکثر اجتماع های بیمار، معلول آن هستند.
اكثر شخصیت های زن آثار چوبک آن چنان فرومایه اند که سر از مراکز فحشا و زباله دانی ها و جاهایی در می آورند
که آنها را در حد یک حیوان پایین می کشاند.
چوبک در این کار آن چنان موفق است که بدون
شعار دادن، اجتماع ِ کثیف ِ پيراموني خود را به خوبی و با بیانی رئال
(واقع گرايانه) تصویر و توصیف می کند و با نگاه یک منتقد قدر ، نا هنجاري هاي جامعه ی سنتی را برجسته می نماید.
برخي افراد بر اين عقيده اند كه چوبك بيش از اندازه ي معمول مقام زنها را در داستان هايش نزول داده و اگر اين داستان ها نمودي از واقعيت جامعه ي ان روز هستند بايد كمي منصفانه تر زن و مقام آن در جامعه پرداخت شود !
اين گفته تا حدودي درست است، در صورتي كه ما با يك گزارشگر ، پژوهشگر ، مورخ و يا خاطره نگار روبرو باشيم ، اما نويسنده مي تواند عين واقعيت را از لايه هاي مختلف جامعه بردارد و با پرداختي داستان وار آن را در جهان داستان خود جاودانه كند !
چوبك لايه های نا هنجار انتخابی خودرا به خوبي مي شناخته ، او اشراف كامل به لايه هاي شخصيتي مرد به عنوان عضو برتر جامعه ي سنتي و لايه هاي ضد زن دراين جوامع را داشته . خشونت رفتاري در آثار اين نويسنده به عنوان بخش برجسته اي از خوي انساني ِ رشد نيافته ي شخصيت هاي مرد و زن داستان هايش پرداخت گرديده !
شخصيت هايي كه در قالب مردهاي ساديست
و زنهايي مازوخيست نمود دارند و به يكديگر و به جامعه ي خود آسيبي رواني وارد مي كنند.
یکی از مواردی که در این زمینه به خوبی پرداخت شده،
خدیجه، زن داستان "گورکن " از مجموعه ی" روز اول قبر" است.
داستان با تشبیه بچه ها به گله سگ
شروع می شود "بچه ها خدیجه را مانند گله سگی که گرگی را در ده
غریبی دوره می کنند ، در میان گرفته بودند!"
جامعه ی مورد نقد چوبک از همان ابتدا وارد داستان می شود .جامعه ای که آموزش زن ستیزی و غریب آزاری را درکودکی می آموزد .(رجوع شود به بخش نانوایی و بچه ای که با بچه حرومزاده آشنا می شود و ... ) .
خدیجه از اجتماعی بر می خیزد که به او تجاوز کرده ، مورد ظلم قرار داده و در نهایت طرد کرده! جامعه ای که باید او را مورد حمایت قرار دهد اما در ستیز با او شرایطی را به وجود می آورد که یک مادر جوان ، فرزند خود را پس از بدنیا آمدن در گودالی خاک می کند و آینده ی نکبت بار پیش رویش را نابود می کند !
چوبک با ظرافت تمام خشونت قوانین جامعه را به نقد می کشد .او ژاندارمها را به دنبال دختری می فرستد که بچه بغل به سمت جنگل می دود .اما همین ژاندارمها خود را موظف پناه دادن به دختری نمی داند که نامشروعت بارداری اش او را دچار لعن و نفرین کرده .
بخش هایی از داستان زایمان زن را درطویله ای به روایت می کشد که خری در آن با مرگ دست و پنجه نرم می کند !
این همسان سازی زندگی خدیجه با خرِ درون طویله و گسترده تر از آن جایگاه حیوانی او در جامعه ی حیوان صفت و دیگر فضا سازی و پرداخت های داستانی ها،چوبک را به عنوان یک نویسنده صاحب سبک و ناتورال به جهان داستان معرفی می کند .جهانی که علاوه بر این واقع گرایی و خشونت تنیده در بافت فردی و جمعی خود سنت ها را می شکند و دست به نقد خود می زند !
سنت نگری در این داستان در اقشار مختلف پرداخت می شود و تا جایی پیش می رود که خدیجه را که از تعادل روانی مناسب هم برخوردار نیست به رفتاری غریزی - روانی می کشاند و به تصمیمی که بر آمده از زجر های کشیده اش است .
خدیجه سرنوشت فرزندش را شبیه خود می بیند و به شکلی غریزی یا شاید هم عقلانی گوری را در جنگل می کند تا نوزاد را از سرنوشت محتوم خود رهایی بخشد !
چوبک انسان سنتی را در دیالکتیک بین سنت گرایی فردی و سنت گرایی جمعی قرار می دهد .دیالکتیکی که از تز یک اجتماع منفعل و آنتی تز وصله ی ناجور یک فرد در این اجتماع منفعل ،سنتزی را شکل می دهد که غریزه ی فردی به غریزه ی جمعی تبدیل می شود !
آثار چوبک با آگاهی نویسنده به جامعه و افراد تشکیل دهنده اش شکل می گیرد.آثاری که با صراحت اما با تعمل و عمق اندیشی به نقد قوانین خود می پردازد!
بی جهت !
..
فلش ها را
می رسم /به سایه ی ماه
به تو
لب بر لب درخت / و شبی پیچیده/ که لای ما تار می زد
خروج از هم را /همیشه از آن طرف دیگر است/می بینم
فکرهای بدت را / بگذار برای آسانسوری / که بالا می برد /بالا
تا ماه های جهنمی / بکشیم بر شهر
بر آدمهای کاغذی
كه از لای روز نامه ها /دویده اند به خیابان /و آدمکهای دیگر را /کلاهی کاغذی چیده اند
براي تولدي که نزدیک است بدنیا بیاوری
كلاه بردار
و شیری آتش بگير
که سالها پیش / فلش های وحشی / از لب آن پرت شده ام
سایه های اغواگر
اغوا در نمود لانه می کند و منتظر حریف خود می ماند.اغوا رازی را می داند که شرط پیروزی و بازگشت پذیری جاودانه ی اوست.(م :امین قضایی)
...........
نمی دانم چه چیز کلماتم را به این متن کشاند (و البته در ادامه اش منتهی به شعری شد). شاید روابطی نهفته میان مترجم کتاب "اغوای" بودریار بود با صداهای جاودانه ای که هر بار شنیدنش نهیب ام می زند !
شاید هم گفتگویی از من و من که هیچ وقت واقعیتی بیرونی نداشته /ندارد. فقط نمودی از ساختار درونی من بر پایه ی علت و معلولی است که مبارزه ی زنانگی ام را شامل می شود با زنانگی اجتماعی تعریف شده!
هر چه هست دنیایی ! است شبیه به آینه ی" بودریار" که نمادین از خود ما می گیرد و برای اغوای خود ما به کار می برد!
بگذریم و برسیم به شعر .
......
در اتفاقی که درصورت توهیچ وقت اتفاق نیفتاد
حدقه های سفید
بازی در آورده اند
و لخته ریخته اند
در خیابانی
که حرف اول تا آخرش
فروش تن هایی است
که پای پیاده
روی اعصابم می روند
دیگر وقت غاز چرانی نیست
دیگر از انبوه نگاه هم
نمی شود از تاریکی ترسید
کسی هم بر پشت بام خودش دردها را نمی ریزد
حالا که دخترها
در جنازه ها
نطفه ها ی مرده را باد می کنند
یک بغض بر صورتت بکش
و دست مرا لای پوستی بگذار
که بر سر این شهر کشیده شده است
بازگشت سایه ای به دوران دهانی
...
فقط یک دهان افتاده بودی روی دیوار ! معمولا خواب هایم را به یاد نمی آورم .اما دقیقا یادم مانده که تو میان من و دیوار خیره ایستاده بودی ! دهان روی دیوار بزرگ و بزرگ تر می شد وهمه چیز را می بلعید .و در آخر ُ من هم درون این دهان بلعیده مانده بودم و دنبال دهانی بودم که فریاد بزنم .اما صورتم صاف بود .بی هیچ پستی و بلندی و حتی گود رفتی هم و تو همچنان با دهانی بیرون زده از سرت به من خیره مانده بودی!
(جهت سرگرمی دوستانی که دوست دارند فروید را تند و تند ورق بزنند )
اصلا این سایه ها فکر ندارند!
..
چهار گوشی هرز
که یک بندش را همیشه آب می دهد
خانه ی توست
خانه ی دوستی
که دیگر نمی دانم از کدام طرف
باید بندش را بگیرم
چیزی که نیمه ی خالی آدم ها را
بند می کند
به خیابان
به دست هایی که با هم مشت می شوند
و به تنهایی آن قناری
که زردی را
در قفس پر می زند
از یاد رفتنی در یاد مانده است
اما عزیزکم
فراموش نکن
هنوز هم نیل نگاهی
آینه ام مانده
تا آب روی آب را نبرم
تا فرضیه ی
مثلثی
با ضلعی اضافی
قله های بودن با تو را
آبی تر از فریادهایم برآسمان قاب نکند
....
سایه ام و دیواری از من !
بسیار مواقع خواب دیده بود که روبروی دیواری نشسته و قصد اعتراف را دارد .دقیقا تنها.بی هیچ واسطه ای و یا حتی فشاری مضاعف!
فکر می کرد ، چه خواهم گفت؟ !
این اتاق اعتراف تک ضلعی را برای خودش ساخت تا سریالی از برون دهی هایش را بر این دیوار بپاشد!
لطفا نه به یونگ مراجعه کنید ، نه به دیگر روانشناسان(shadow) کار هم !
اینجا فقط تخیل دارد حرف اول را می زند !
......................................................
گاهی سایه ام
شیر می شود
و گاو می بیند ام
ماغ های بلند می کشد
و می کشدم
بالا
بالا
و لایه ای فشرده از هوای دلم را
می ریزد
سایه های چشمی
که باران را شیری می ریزد
گاهی هم بیا ،هر چند فقط بگذری!
..
گاهی ایستگاه های شهر
کنج خیابان ها
نامشروع که می ایستند
تو سوت زنان
از عاشق شدن
می گذری
از نگاه هایی
که لک لک ها را
پاییزی دراز کوچ می کنند
و گاهی
آینه ها
پشت سر هم چشم که می گذارند
و سیبی کشیده بر جاذبه ی گلوها را
بغض که می کنی
موازی ات می شوم
درراهی افتاده در راهمان
و تو
سوت زنان از آن می گذری
تکرار و تکرر در ابزوردیسم
.
اصطلاح تئاتر ابزورد نخستين بار توسط مارتين اسلين در يك مقاله مطرح شد .اين اصطلاح نه در آن زمان زمان و نه امروز يك اصطلاح عام نيست و در معاني متفاوت به كار مي رود .
حوادث بي علت و منطقي كه معمولا از سر تصادف روي مي دهد،ناممكني نوميد كننده ،تكرار در جريان ها و گفتاري كه عبث بودن را به همراه دارد ،شيفتگي هاي اغراق آميز در عشق و دوستي و انجام امور خاص فردي و جمعي از جمله معاني دريافت شده از اين نوع تياتر مي باشد .
ابزورد چيزي جدا شدني از روان انسانها نيست و به نوعي درونيات يك فرد يا يك گروه را مي رساند و بيانگر افراط و تفريط هاي روحي و رواني است .
لحظاتي در تئاتر ابزورد است كه بي معنايي كلام در تكرار هاي كلامي و گاه حركاتي به اوج مي رسد و تناقض هايي ايجاد مي شود كه معناي عميق "هيچ" را در خود به استتار دارد .
آنتونن آرتور ميگويد " حركت كلام فيزيكي تئاتر است ". در تئاتر ابزورد از اين نگرش به خوبي استفاده شده ،مانند صحنه اي كه استراگون و ولادمير در نمايش در انتظار گودو زمان را با جابجايي كلاه هاي خود مي كشند و سعي در تغيير هويتشان دارند ، و يا در نمايش كلفت ها كه سولانژ با تغيير هويت كلر او را به سمت آن هم مانندي هويتي و فرا من روي مي كشاند و هويت واقعي اش را افشا مي كند .
اين حركت در انواع ابزورد كاربرد دارد به گونه اي كه يونسكو هم در تئاتر صندلي ها از آن استفاده كرده و معتقد است كه براي خلق خلا ،اصوات نامفهوم ، به صدا در آمدن اشيا مانند باز و بسته شدن پياپي در و پنجره ها و استفاده از نور هاي قوي لازم و ضروري است .
اين خلا ايجاد شده به جان تماشاگر مي افتد و او را به سرحد جنوني مي رساند كه مي خواهد تسلط كامل بر زمان را در دست خود بگيرد و ايستايي و مرگ زمان را به شكلي وصف ناشدني در تئاتر به انتظار بنشيند و به نوعي "در انتظار بودن "را دريافت و در وضعيتي ساخته شده قرار گيرد .
در مقاله اي مندرج در كتاب "مرگ گوودو" پير برونل اين آشفتگي نظام يافته را خاصيتي از تئاتر امروز يا تئاتر معاصر و نو مي داند .وي معتقد به اين است كه تئاتر امروز چون از مواجهه خالق خود با جهاني كه در آن مي زيد زاييده مي شود ،ممكن است محصور زمان واقع شود .او همچنين مي گويد كه منتقدين كم توقع براي تفسير آثاري چون در" انتظار گودو " و "عابر هوايي" ،فورا مسايلي مانند مرگ خدايا خالق اثر ،آشفتگي هاي پس از جنگ و جو آخر الزماني را پيش مي كشند ، در صورتي كه به اعتقاد برونل تئاتر نو در گرو" امروزگي" است و پرداختن به اين مسايل ، تئاتر را از بديع بودن فاصله دار مي كند .
به هر حال بايد گفت كه هنر حقيقي هنري است كه در برابر زمان خود قد علم مي كند وبه عنوان يك سرمايه ي جهاني، رويكردي جهاني دارد . اين تئاتر بايد زوال را در خود جستجو كند نه در عوامل بيروني !
در اين پيشتازي خود نگري،" زمان" بي آنكه به نقش خود واقف باشد توسط خالق اثر و بيننده ها در حال از بين برندگي است و دست به تخريب دروني و رواني اثر،خالق اثر و شخصيت ها و كاراكتر ها مي زند .
در نمايشنامه هايي كه مرز زماني را شكسته اند (يا به نوعي سلطه گر بر زمان درون و برون نمايشنامه بوده اند ) ،ديگر خالق اثر به عنوان تنظيم كننده ي "زمان" نيست بلكه خود شخصيت ها و كاراكتر ها از دريافت بيهودگي هاي زماني دست به انجام" هيچ" مي زنند . آنها با انجام كارهايي كه بي هودگي زمان از دست رفته و از دست رونده را كاهش دهد ، در اصل كاري انجام نداده و اين هراس از دست دادن به نوعي فرو روندگي شخصيت ها را در وجه هيچ انگاري خود تشديد مي كند.
نگاه به" پشت سر" اين اثر فروكاهندگي ِ" من " را بيشتر مي كند و تسريع مي بخشد .
زمان در اين نمايشنامه هاي واقعي ابزورد باعث آن شده كه دووجه اثر گذاري را در يابيم .وجهي كه هراس تكرارِ زمان انسان هاي نمايشي را به تكرر مي اندازد و ديگر اينكه تكرر رفتار انسان هاي رو به زوال باعث تكرار حركت در زمان مي شود .
براي دريافت اين تكرار و تكرر بايد عميقا به " من "هاي شبيه به هم و زمان هاي تكرار شده ي از گذشته تا امروز موجود در نمايشنامه ها به خوبي دقت شود .
فیس در فیس
.
نگاهت
سمت دیگری هم که باشد
خیرگی چشم هات
تنها غریزه ای است
که هر ماده ای
بو می کشد
دیوانگی عقل
.
گاهی آدم آنقدر خل می شود که می تواند ساعتها با مورچه ها یا حتی موشی که دارد او را می پاید تا موزیانه تکه ای از بیسکوییت روی میزش را بردارد و حتی پرنده هایی که گاه روی آب و گاه زیر آب سر می کنند حرف بزند ،درد دل کند و بگوید که ای کاش همه ی آدمها هم به اتدازه ی این درخت ،دیوار و همین پنجره که همه چیز را می بیند و دم نمی زند صبور باشند .
امروز حالم گرفته ...
من روزم را از حواس پرت شب تو برداشتم !
.
با دستی
که لای موهای بادبانی ام
توفان زده شده
دل به دریا بزن و
شب و روزم را یکی کن
این دریا
با افکار اسفنجی
حفره های خود را پر می کند
در خود پیله ام کن
نیمکت های درهم این ساحل
منتظر جفت های تنهایند
حسرت چه چيز را مي خوري؟ باران كه دوباره بر مي گردد ،فقط بايد ابر پاييز را گم نكند !
اگر لايه ای از خودت را برداری و
در لايه ي ديگرت
فرو روي
باز هم
دردی به عمق من نخواهی شد
قیمتی ترین وزش
گاهی که پنجره را باز می کنم یک سمت صورتم با باد خواب می رود و می خواهم سمت دیگر را جلو بیاورم تا سیلی بیدار باش ِ جریانی خنک حالم را جا بیاورد و مرا از سپردن خودم به خاطره های از یاد نرفتنی رها کند .
گاهی که اردي بهشت مي شود و پنجره را می خواهم باز کنم ،آدمي معترض پيدا مي شود كه مي خواهد صداي پاي وزش روزها را فراموش كند !
بخشی از زندگی من ، شما و گاهی هم ما!
.
برخی از آدمها را فقط باید به دست خودشان کشت!
يك جمعه ي ايراني
اگر فرض داستان را بر اين بگذاريم كه بي هدف ميرود تا به جايي برسد ،در ساعت نه و دوازده دقيقه مي رسد به محل كارش .
ساعت نه و سيزده دقيقه
مجتبايي بيرون مي آيد و باديدن او كه دارد پارك مي كند داد ميزند :"برو ؛ برو ،هيچ كس نيس.برا چي اومدي؟! ..."
هنوز حرف مجتبايي تمام نشده كه مردي ميايستد و آدرس كليسا را مي پرسد .
فراز پسر دوازده ساله اي كه هميشه ي خدا لم داده روي دچرخه اش كنار ديوار اداره ي كار می پرسد : "صليب ِتو گردنتون نقره اس؟!"
ساعتي بعد
باز هم دارد مي رود . اما اين بار تصميم دارد برود سراغ مرغ فروشي كه ديروز مرغ هاي تاريخ مصرف گذشته را به قيمت مرغ هاي تاريخ دار به مادرش داده بود .اما از بوي ماهي هاي روي سيني افتاده و صداي زني كه داشت طرز پخت ماهي شكم پر رابلند بلند براي زن بغل دستي اش ميگفت فهميد كه دارد در بازار ماهي فروش ها مي رود تا خرچنگ هاي زنده را براي آب پز كردن عصرشان بخرد .
قبل از رسيدن به بازار ماهي فروش ها
راديو روشن است . مردي دارد شركت كننده اي را معرفي ميكند .
"سلام .ميشه خودتونو معرفي كنين "
"خانم فروزنده از بيرجند "
" به ،به ،بيرجند و اين ورا !قربان ميشه بگيد اينجا چه كار داريد ؟!"
"اومدم به مادرم سربزنم .مادرم تو اين شهر زندگي ميكنه !"
تلفنش زنگ ميزند و بخشي از برنامه ي راديو را ازدست ميدهد .
...
(هنوز هم ادامه دارد)
شاید هم تو راست میگویی
.
شاید بهتر است از فیلم و کتاب بگویم و از نمایشنامه هایی که خوانده ام ، می خوانم و خواهم خواند !
غروب را چه رنگی بنویسم
پرنده ها پشت سر هم
جیغ می کشند
درخت
هیاهو ی شاخه را
سایه می ایستد
و تو در عکسهای مرده
به زندگی می خندی