بايد باوركرد  /باور ميكنم /باوركنيد .

.............................................................................


داستان هاي اين رو زهايم بسيار بلند شده اند و مي دانم از حوصله ي مخاطبانم دور /

پس با شعري ميهمان باشيد /ببخشيد كه از گذشته هاست و به روز نيستم /

فعلا.

...............................................................................

با بوي دختري رام نشده  و /  پونه هاي وحشي  / بيدار شده ام

اما هنوز خواب ديدارت را مي بينم و

دستهايي / گذشته  شده ها  را/ زير خاك مي پاشند

تعبير يك جان  ِبه لب آمده

از من بلوغ تر شده بيرون مي زند

برمي خيزد و

از تمام صورتم

خوش تراش ترين  شعله

بر شانه ي شكسته ي يك صبح مي كشد

داغ

از شمعداني ها بر گونه ها مي ريزد

و من چقدر صبور دوباره مي شنوم ات

 با صداي خاك

شبيه سر به بيابان زده ها / مي رويم تا گم شويم

دوباره چشمانم را درگلدان جا  گذاشته ام

و تو كنار شمعداني طاقچه ها /قد مي كشي به رفتن

باور مي كني؟!

شعله هاي از آتش گذشتن

 دوباره جان به لبم كرده

بلند شو / شب را پس بزن

طعمي از صبح روي لب ها جاما نده و

زندگي را با طعم " دوباره  تو بيدارم  كن "  / دارد بيدارمي كند



 

به امید باران و صلح و دوستی ، شب های روشن را بخوانیم
هم نفسی با فرهاد : کلیک کنید

..............................................................................

با گذشته ای از کلامم +  حال ام  ، شاید میراثی برای آینده

ببخشید اگر بخشی از این کلمات تکراری است





قدیم تر ها هم عالمی داشت

هرچند آنروزها استرس یک کلمه راداشتم

امروز استرس همه ی این کلمات را دارم


....................................


 وفقط  ،یک اتفاق ساده بود

باد،همه چیز را برد

و من

دست به خود کشی زدم

و تورا کشتم!


..................................

برای لختی تنفس

فعالیت نظرات را نقطه میگذارم.


ایمیلم فعال است





بی رحم که می شود دنیا

شبیه گلوله از هم می گذریم

و مشت هیچ  پرنده ای

بر سینه ی درخت باز نمی شود

گوش ماهی ها

بر گردابها

دهان های مجنون می آویزند

 

دریا آب می شنود

 

من از صدای آینه بلند می شوم

و فکر می کنم

جنونت در رحم من آدم می شود

تو شبیه دختران نور ندیده   

آفتاب پرستی

         رنگ به رنگ

                  می خندی

  کاریکاتور شب هم

 چاهی آویزان به پایی می شود

که یوسف ، کبوترهایش را

در ویار زلیخا سر بریده

هر دو  شبیه  دیکتاتور ها

سک سک ه  می کنیم

و تکه  تکه های آژ یر را

از خاکی  بلند می کنیم

که چشم ها را به امان ات برده

می بینی

تپه ها دارند قد می کشند

و تو  هنوز هم از پشت سکوتت

خاکی بودن را به رخ ها می کشی!

 

 

 

 

شنیدنی های ناباور


نمی دانم باید به خودم تبریک بگویم یانه ؟!

چون همیشه منتظر این اتفاق بودم ، اما مجبور شدم کار دیگری را کنار بگذارم .

کار مستندی را در دست دارم (کتاب و فیلم ) که احتمالن از فضای وبلاگ  برای مدتی طولانی دورم کند .

امیدوارم در خلال کار بتوانم به دوستانم سری بزنم .

جزییات را در شروع کار خواهم گفت .


........................................................................................................




 

 

باز باران

با ترانه

.

.

.

مدرسه دارد گام هایش را نزدیک تربر می دارد و مرا به کودکی هایم نزدیک  می کند!


..............................................







ساعت شوم گابریل گارسیا مارکز  مرز بین انسان و حیوان را به تار مویی شبیه کرده .جایی که انسان ها برای کشتن گربه ها محاکمه می شوند و در پشت پرده ها و دیوارها انسانهارا به راحتی  ِ یک بنگ بنگ می کشند .

بخوانید !حتمن !

ترجمه ی احمد گلشیری

انتشارات نگاه - 1380



...................................................................


نقد بهترین بابای دنیا در دانوش
کلیک کنید

 

بازنگری شد :


روی پاهایم راه می روم
و

گیر دا ده ام به دست هام


  آویزان

زنگ های مسکوت

و خیابان ها ی خون بس شده

لخته

 لخته

 می ریزم

گوشم  زنگ می زند

دو خط موازی

و مرگ از پیراهنم

قطار  قطار  می آویزد     سوت !

باد بوی کاغذ ها را برده

که تو به آخر درخت رسیده ای 

و صلیب

ازشانه ی کفشدوزک ها

شتک های سرخ می چیند!

 

 

.....................................................................


از قبل تر ها :


 

مرد نقاش  بارها و بارها مرد کری را کشیده بود که برای شنیدن صدای ماهی ها به لب رودخانه میرفت !

نقاش میدانست که او با این روش هرگز صدای ماهی ها را نخواهد شنید !

بنابر این گوشش را برید و برای مرد نقاشی اش گذاشت و او را دوباره به لب رودخانه فرستاد تا شاید

 اینبار صدای ماهیها را بشنود!!



.........................................................................................................................................


 دل نوشت : این روز ها به اعترافات فکر می کنم که بیشترشان از ترس است  !


..............................................................................................................................


ای کاش آدمی ،وطنش را ، همچون بنفشه ها ، می شد  با خود ببرد هر کجا که خواست !

فرهاد عزیز این روزهایم را به دل نگرانی هایش پیوند می دهد

......................................................................................................................................


فیلم ضد مسیح هم انگار خوی وحشی انسان ها را به خوبی تصویر کرده!

ببینید ،ضرر نمی کنید .

این فیلم توسط  کارگردانش ،لارنس فون تریه به تارکوفسکی تقدیم شد .

فیلم از دو بخش تشکیل شده .بخش اول به صورت سیاه و سفید که تلفیقی از رابطه ی زن و شوهری به همراه مرگ کودکشان نشان داده می شود و بخش دوم حضور زن و مرد در جنگل به دلیل روان درمانی زن و بروز خشونت درونی زن و ایجاد وضعیتی بسیار خشن و نمایش خوی وحشی گری انسانها !

به هر حال این فیلم با مخالفت  شدید و استقبال  کم تماشاگران در جشنواره ی کن روبرو شد ه است!


....................................................................................................................................

فیلم باریا به کارگردانی جوزپه تورناتوره

به گفته ی گارگردان :

 داستان «باریا» زندگی سه نسل را از سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۷۰ در بر می‌گیرد و شخصیت‌های اصلی فیلم او پپینو و مانینا هستند که نقش این دو را فرانچسکو شانا و مارگارت مید بازی می‌کنند. خالق فیلم معروف «سینما پارادیزو» این نکته را نیز مورد توجه قرار داد که سیاست محور اصلی فیلم اوست و داستان در دورانی اتفاق می‌افتد که "همه شیفته سیاست بودند."

به گفته تورناتوره تمام فیلم‌های او به نوعی زندگینامه شخصی هستند، اما شخصیت اصلی فیلم باریا» خود او نیست. هرچند کارگردان ایتالیایی این فیلم را خیلی شخصی‌تر از «سینما پارادیزو» می‌داند. این بار نیز تورناتوره با انیو موریکونه آهنگساز سرشناس ایتالیایی همکاری کرده است.

این را حتمن ببینید


 


تا وقتی گوری هست ، مرده ای باید از زندگی دل بکند!

...................................................................................



نارنجی ترین رنج

بر تن

می بارم

بریده

 بریده مهتاب

بر صورت

و می ایستم

رودر روی سیاهی

تا حلقه ی چشم برادرم را

کلاغ

بر گردی نگاهم جا بیندازد!

..............................................................................................................


نقد و نظر بر خواندیدنی: کلیک کنید

راستی روشنفکر کیست؟:کلیک کنید


آزادگي، شرطِ لازمِ روشنفكري است






با توجه به اینکه هنوز خودم و دوستان به بلاگ اسپات عادت نکرده ایم

کلیه ی پست ها یم را هم در اینجا و هم در بلاگ اسپات می گذارم


آدرس بلاگ اسپات : می نای بی دال در بلاگ اسپات


www.minayebidalam.blogspot.com






نفسی باید



پناه بر حجریت         ازسنگ

که می شود

از دل ات

از لب

از

دوست ات دارم

می تراشم ات      لبی که لب از لب وا کرده !

بیا تا گل ها را بخندیم

و کمی دوستت دارم ها را

قدم زنیم در  یک اتفاق

تا

تن ها اتفاق من از تو

پناه به باد و تکیه بر شانه هات باشد

و تو از من

سنگ هم که باشد دست هات

گل سنگی میان شان پر پر خواهم زد







با توجه به عدم کارایی بلاگفا


آدرس جدیدم در بلاگ اسپات :



کلیک کنید



...........................................................................


یکم تا دوم مرداد

    امروز من به آغوش زندگی می افتم .فردا شاملو مرگ را به آغوش خواهد کشید !


لطفا مطالب مرا از این پس در وبلاگ جدید با آدرس بالا پی گیری فرمایید
ممنون

..............................................



از همه ی دوستانی که به یادم بودند ممنون



 



چکیده

        چکیده

از دامن کوه

توبه های ابر و بادی

بر تردترین شاخه ی بید

                می آویزم

 آبی های سر به هوا ی  ام       ابوعطا  می خروشند!

باد نمی لر زم

 بید نمی وزد

  اعتراف پنجره های بسته    اما

چشم ها را بخیه می کند

به نگاه بی مژه ی نخل

 که پلک نمی زنَد

                و

ایستاده

بر انگشتانم   

             الف تا یا

می سوزد

                      .-.-..-.-.-.-.-..-..-..-.-....-..-..-..-....



پرونده این شعر با 118 نظر عمومی و خصوصی بسته شد

     ممنون از همه ی شما عزیزان


......................................................................................................................................................

.....................................................................................................................................................

همدلی با نوشته ام:

پروین پور جوادی عزیز


یک ساعتی هست که دست زیر چانه ،دارم می خوانمت ، زنگ خانه دلت عجیب راست بود وعجیب حس کردم میان کلماتش خودم را ،که به مرور دوباره نشاندیم سال گذشته را که منهم شاید جور دیگر ،اما وحشیانه و بسیار وحشیانه ، تمام بودنم را تجربه کردم.
نمی دانم اینهمه آشنایی ناگهان از کجا آمد از ضمیر ناخودآگاه مشترک زنانه یا ... چندانی هم مهم نیست همینقدر بودنش قدر دارد وقیمت، فراوان هم.
حس چکه های خنک بر دامنی داغ که تاب می آورد هرم آفتاب را وخیال نرم ابر وباد (بیشتر به آرزوی حس کردن نرمای ابر روی چین تیز صخره می ماند و حسرت وزش نسیمی خنک)که می رساندت به تصویر بید که هم رقص ترین درخت ست با باد، میان باقی درختان ، زیباست !!
سر به هوایی همیشه در نظرم سرخ بود ، هم تمایل نشاط آور وهم هراسش ته دل .اما آبی اگر باشد شاعر ، می شود کمتر برآشوبی به حس گناهی فقط رخ داده در خیال و تصویر شده در ذهن ! واین دو ترکیب وزش بید ولرزش باد ، گرچه نامالوف اما بدعتی ست برخاسته از نهادی که معمول ها را می خواهد کمی ، فقط کمی، دستکاری کند ، بلکه اتفاق تازه ای بیفتد.
اعتراف پنجره های بسته هرچه هم مگو باز بسیار شنیده شده، اما نگاه بی مژه نخل با آن همه شاخه که سایبان نگاه های بسیاری ست ، پارادکسی ست خواندنی
وایستاده ماندن بر انگشتان نه بر تمام کف پا دشواری ست که به زمین می زندت یا اگر نزد می سوزاندت لاجرم.

تا همیشه شاد

++++++++++

آموختم از دوستانی  که برای این پست همراهی ام کردند،عزیزانی چون: سعید مهیمنی،شهاب مقربین ، علی رضا مجابی،رجب بذر افشان،معرک نژاد،منصور خورشیدی،مصطفی فخرایی،بهزاد خواجات،حسین مکی زاده،علی فتحی مقدم،کیوان اصلاح پذیر،سامان سپنتا،مهستی محبی،نجمه زارعی،سهیل نصرتی،فرشید تربیت، فاطمه زنده بودی،عاطفه صرفه جو،فخرالدین سعیدی،صحبت،آیات زمینی،شیخ،باران سپید،حسین میدری،م نهایی،سارا محدث،احمد اکبر پور،لیلا برزگر،کیوان اصلاح پذیر،عه تا ،زینب حسن پور،چوپان،پرتقال سیاه ،،سیما و سورین  و ... . ممنون


.............................................................................................................................................

..........................................................................................................................................




روز زن شد و :

باز هم یه بار دیگه دوستام گفتن روزت مبارک !


از میون تموم تبریک هایی که امروز برام "اس ام اس " شد یکی اش از همه جالب تر بود

:

                    قبرِ پدر هر چی مَردِن!

                                          پیرزن  مُنگ مُنگو

پیرزن منگ منگو رو می شناسم .ستون ثابتی توی یکی از نشریات  داره و هر جا که بحث جدی یا طنز باشه و به قولی محفلی بر پا! چادر سر نکرده دست به طنازی می بره و تند و تند از  دِی غلو  و کَل زری و نازی خانوم می گه  و کلی خنده رو لبها می شونه !

اولین بار که دیدمش از سبیل هاش ترسیدم و به قول یکی از دوستا گویی مارکس و استالین و دست آخر هم نیچه سبیل هاشونو کاشته بودند پشت لب اون  تا یه مرد فمنیست خلق شه××!!

بار دوم که دردسر برا دوستم  مهری درست کرد فهمید م "پیرزن منگ منگو " مرد هم که باشه اگه متنی رو بده یه زن بخونه میتونه اشاعه ی فساد کرده باشه به خصوص وقتی به آتشی میگه  "عاشقش بیده و از تو پنجره سیلش میکرده !" ،اون هم هر روز!(تا مهری عاقل شه ومتن بقیه رو نخونه!)

این پیرزن گاو پیشونی سفیده و هر جا که بره (بی پرده و حجاب هم ) همه از ته دل خوشحال می شن و می گن که :خوش اومدی مهدی!

                                      ممنون از تبریک ات

برگردان از محلی:

منگ منگو:غرغرو

مَردن : مَرده

سیل:نگاه

بیده:بوده

دی غلو:مادر غلام




/////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

                         لطفآ در رو ببندید:خبرهای سردی داره می یاد تو!

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////




بخوانیم :گفتگوی رضا شبانکاره با مجید اجرایی در خصوص محمد بیابانی

====================================================

دعوت:

بررسی و معرفی آثار و شعر های محمد بیابانی

سخنران: استاد آرش نیا - می نا درعلی

دوشنبه ها /  دفتر نشریه نسیم جنوب

دهم خرداد:حماسه درخت گلبانو

هفدهم:زخم بلوربر زبانه الماس

بیست و چهارم: دستی پر از بریده مهتاب

حضور بهم رسانید

.........................................................

.........................................................

.

.

.

ذات سحر که گفته سپید است

هرگز به دست داده که گورستان

از چشم های تشنه ننوشد آب؟

.

.

.

از برف هم که می گذرد

تاریکی جهان تو را جیغ می کشد

آن زن که تکیه داده بر اکنون

سرد است و مسلسل ها

سرگرم قطع حوصله ی عشق

پشتم چه تیر میکشد آن روز

دارد بخار می شود این دست

دارد بخار می شود و دریا

باز همچنان به جوی شفق جاری ست

دنیا چقدر بی تو غریب است

این بوریای موریانه خورده که هر بار

بر پیکر ی دریده می شود و باز...

انسان درون جمجمه  می پوسد

وقتی دروغ سخنگوست

سرد است و گرد مرده می پراکند این ابر!

محمد بیابانی /دستی پر از بریده مهتاب