بی رحم که می شود دنیا

شبیه گلوله از هم می گذریم

و مشت هیچ  پرنده ای

بر سینه ی درخت باز نمی شود

گوش ماهی ها

بر گردابها

دهان های مجنون می آویزند

 

دریا آب می شنود

 

من از صدای آینه بلند می شوم

و فکر می کنم

جنونت در رحم من آدم می شود

تو شبیه دختران نور ندیده   

آفتاب پرستی

         رنگ به رنگ

                  می خندی

  کاریکاتور شب هم

 چاهی آویزان به پایی می شود

که یوسف ، کبوترهایش را

در ویار زلیخا سر بریده

هر دو  شبیه  دیکتاتور ها

سک سک ه  می کنیم

و تکه  تکه های آژ یر را

از خاکی  بلند می کنیم

که چشم ها را به امان ات برده

می بینی

تپه ها دارند قد می کشند

و تو  هنوز هم از پشت سکوتت

خاکی بودن را به رخ ها می کشی!