حالاي يك آمده
پاییز است و من روی یک صندلی راحتی متحرک رو به پنجره ی مشرف به حیاط نشسته ام ، از همان صندلی هایی که مادر بزرگ ها معمولا از آن استفاده می کنند تا لم بدهند درونش و خاطرات خود را مرور کنند .چشم هایم بسته است و برای همین طبیعت برگریزان پشت پنجره وتکان های ظریف پرده ی توری آویزان را نمی بینم .ناگهان در باز می شود و همسرم با استرس عجیبی وارد می شود و می گوید که دوستم سرطان گرفته است و من بی هیچ دلشوره ای روی این صندلی لم داده ام و درادامه ی لم دادنم به خودم فکر میکنم ، به سلامتی ام و به اینکه چه زود چیزهای درخشنده به چرکین ترین و فاسد ترین چیز ها مبدل می شود و بعد به ریشه های عمیق !
بعد بلند می شوم و روبروی آینه ی قدی اتاق خواب ، خود را برهنه می کنم تا مطمئن شوم که من شبیه آن دوست نیستم و بعد دوباره روی همان صندلی بر می گردم تا درادامه ی خیال خود همه چیز را خوب فرض کنم !
دو قرص ایندرال ده را با هم خورده بودم و یک فنجان قهوه پشت اش تا به تلفنی فکر نکنم که قلبم را از جاکند و تپش اش را به دو برابر حد معمول کشانده بود . همسرم بود که می گفت شب برای شام نخواهد آمد و می گفت که جراحی مهمی دارد و باید بماند تا کار تمام شود و بی هوشی یک مریض به پایان برسد . باید دوستم به هوش می آمد . چشم هایم را بستم تا لحظه ای آرامش به تنم رخنه کند و من بی هیچ اضطرابی بتوانم حال همسرم را درک کنم.
گوشی را سر جایش گذاشته بودم و بلند شدم تا روبروی آینه ی قدی لباس خوابم را بپوشم و از همان بعداظهر پاییزی توی صندلی روبروی پنجره بنشینم و به برگ های زرد شده نگاه کنم و به پوست های ترک خورده ی انار های سرخ مانده بر شاخه های لخت و رقص پرده ای که با باد خزیده از شکاف پنجره همچون باله ای یک نفره تاب می خورد و آرام سر جایش بر می گشت .
سالها بود که به تهران آمده بودیم و با همسر و سایر اعضای خانواده که شامل دو مستخدم و یک گربه بود زندگی می کردیم . همسرم باید برای رسیدگی به مریضی که بیماری خاصی را می گذراند در بیمارستانی معتبر جراحی می کرد و بعد هم با وسواس تمام مراحل سلامت آن را پی می گرفت.
ملوس ، گربه ی سیاه ام روی پاهایم نشست و من برای لذت دادن به او صندلی را تکان دادم و با هم کمی بالا و پایین شدیم و انگار گرسنه . چون حالا سر یخچال بودم تا باقیمانده ی ناهار را بیرون بیاورم و در مایکروفر بگذارم تا گرم شود . من و ملوس با لذت غذا ها را بخوریم ، بعد هم تلوزیون ببینیم ، سیگاری دود کنم و بعد هم بخوابیم و باز هم شوهرم برود بالای سر مریض اش بایستد تا حالش بهتر شود !
گفت :
- تو بی احساس ترین دوستی هستی که من دیده ام!
گوشی را گذاشتم .انگار حق با او بود . دوستم داشت زجر می کشید و من بی خیال داشتم برنامه های روزمرگی ام را از سر ردیف می گذراندم و فقط وقتی چشم هایم بسته می شد زجر های همسر و دوستم را می دیدم!
کتاب زمان لرزه اثر ونه گات را بستم و تکه کاغذی لای صفحه ی یکصد و پنجاه و چهار گذاشتم همان جایی که ونه گات دارد به تفاوت نویسندگان می پردازد و آنها را به جهنده ها و کوبنده ها تقسیم می کند و می گوید که جهنده ها در مدت کوتاهی یک داستان می نویسند ،شلوغ پلوغ و درهم و برهم و بعد با توضیحات مفصل می رود به سمت کوبنده ها و آنها را با این تعریف می نویسد که کوبنده ها ، هر چند وقت یک بار یک جمله می نویسند وپیش از آنکه به سراغ جمله ی بعدی بروند همان جمله را به بهترین شکل بازنویسی می کنند ! بعد هم خود را جزو کوبنده ها معرفی می کند و بهترین دلیل را هم مرد بودنش می خواند !
دیروز من هم به تفکیک مرد و زن بودن خود ،همسرم و دوستم فکر کردم .به این که هر کداممان اگر می خواستیم خود را تعریف کنیم در کدام جنسیت قرار می گرفتیم . به ژن های جهنده و ژن های بی جهش .به اینکه گاه استرس ها باعث جهندگی ژنها می شوند و باعث بروز سرطان های ریشه دار . به علم . به فیزیک های هر کدام از ما سه نفر و حتی به متافیزیک موجود در دور و برمان که به تازگی با صدا های عجیب و غریب و هاله های نور جهنده دورم می چرخیدند و باعث آن می شدند تا کاغذ و قلمی بر دارم و تند و تند چیز هایی بنویسم .چیز هایی جهیده از خود آگاه و نا خود آگاه . بعد هم مچاله شان کنم ،توی سطل آشغال بیندازم و بروم دنبال همان ادامه ی روزم را بگیرم !
بلند شده بودم .لباسم را هم پوشیده بودم و فقط مانده بود شالی روی سر بیندازم و دستکشی دست کنم و به گلفروشی ای بروم و بگویم ، برای عیادت دوستم یک دسته گل می خواهم ، لطفا ! و حتمن روبان دور آن سیاه باشد و گلها، سفید یا نباتی رنگ !
گلفروش نگاهم کرد و پرسید :
- خدا بیامرزدش مگر از نزدیکانتان بود ؟!
- فکرکنم بخشی از همسرم !
بعدها به گلفروش که فکر می کردم ،خنده ام می گرفت که با چه حماقتی به من لبخند تلخی زد و گفت ، باز هم خدا را شکر همه ی بخش های همسرتان نمرده . و بعد از مکث کوتاهی انگار که خود فهمیده باشد چه خطایی را مرتکب شده ،سرش را به پیچیدن دسته گل مشغول کرده بود و تا بیرون آمدنم حتی نگاهی هم به من نکرده بود !
- لعنتی ،حالا چه وقت پیچیدنی بود !
صدای راننده ی تاکسی بود ، مدام تکرار می شد و با عناوین مختلف راننده ی آمبولانس را که از او سبقت گرفته بود دشنام می داد . آمبولانس آژیر کشان راهی را از سمت راست ما و با پیچاندن خودش به سمت چپ و نگه داشتن ما پشت چراغ قرمز چهار راه به فرعی ای رفت که ما هم می خواستیم برویم . راننده با استرس عجيب و به نظر من بي هوده پاكت سيگارش را در آورد و نخ سيگاري بيرون كشيد و پاكت را به سمت من گرفت تا با جمله اي كوتاه بگويد تقصیر این زندگی مزخرف است که او را به سمت این پاکت لعنتی کشانده واینکه اين پاكت ها دارند زندگي اش را دود مي كنند! ناگهان چشمم به نوشته ی گوشه ي پاكت افتاد که با خطی درهم و برهم نوشته شده بود :
" همه چيز دود شدني است ! "
همسرم هم سالها قبل بعد از برگشتن از بیمارستان و کشیک شبانه اش و بعد از مدتها فکر و توي خود رفتن اش جمله ی کوبنده ای را نوشت و سه نقطه در ادامه ی آن گذاشت . مدتی دیگر یک جمله ی دیگر در ادامه ی آن نوشت وجمله ی قبلی را تکمیل تر کرد . پاكت سيگارش را با غيض روي ميز انداخت . جمله ، روي پاکت سیگاربرای هميشه ماند و فقط زماني از بين رفت كه من آنرا توي آتش شومينه انداختم. جمله هنوز هم هر وقت كه دست مي برم تا سيگاري دود كنم فورا درذهنم نقش می بندد:
هر آنچه سخت و استوار است
دود می شود و به هوا می رود
و بعد از مدتی نوشته را به شکل صحیح تر نقل کرد و زیر آن نوشت:
گفته ای از مارکس در نوشتاری از مارشال برمن در تجربه ی مدرنیته!
راننده ی تاکسی هنوز هم داشت بد و بیراه می گفت و من داشتم توی سفیدی برف دنبال رد پای پرنده هایی می گشتم که تک و توک از روی سقف اتومبیل ها پریده بودند.راننده گفت :
- رسیدیم .
پیاده شده بودم و به هر سختی خودم را رسانده بودم به جایی که دوستان ِ دوستم دور هم جمع شده بودند .چند نفری بیشتر نبودند و هیکل نحیفشان را توی پالتوهای پوست پلنگی پیچیده بودند و از پشت عینک دودی شان مرا ور انداز می کردند !
مراسم خاکسپاری تمام شده بود . می دانستم اگر همسرم زنده بود و آنجا ، حتما باز هم مي خواست بگويد : چه دوست بی احساسی هستم .
هوا سرد بود و بخار دهانم نوک بینی سرخ شده ام را گرم نمی کرد . گل را روی سنگ قبر گذاشتم و کنار خاک خیس نشستم . تن لخت و عریان دوستم را متصور شدم و این سوال برایم پیش آمد که آیا او با بخش پرتز شده به خاک سپرده شد یا ... !
بلند شدم . با دوستان دوستم خداحافظی کردم و به خانه برگشتم و با ملوس روی صندلی راحتی نشستیم . کمی بالا و پایین شدم . بعد برای گرم کردن غذا به آشپزخانه رفتم و بعد از آن هم برای پوشیدن لباس خواب روبروی آینه ی قدی اتاق خواب ایستادم و ناگهان برای پیدا کردن بخشی از نوشته هایم که دیروز تند و تند ،چروکیده به دور ریخته بودم به سمت سطل آشغال هجوم بردم !