9 روزه ی سکوت بره ها یم
یه یک شنبه
گفت : قدم اول برای برگشتن به شادی همیشه سخته !
گفتم : آقای دکتر کم کم دارم اسم دوستهام رو هم فراموش میکنم !
گفت :تحمل کن ! قدم های آخر فراموشی خیلی سخت نیست ،چون دیگه نمی دونی چی رو داری فراموش می کنی!
چهارشنبه هشتم تیر
نمی دونم چی باعث شد دوباره بنویسم ، شاید یکی از دلایلش منحل شدن متینگ بزرگداشت دکتر سحابی بود و شاید هم نقد کتاب پری خانه ی تاریک زری شا حسینی در یک جلسه از طرف علی هوشمند و دست آخر هم صدا و سیما با آن کلیپ دوست داشتنی اش که برگرفته از فرم داستان علی کوچولو بود (یادتونه که ؛ یادش به خیر؛علی کوچولو /این مرد کوچک/...).
خوب اینم می تونه دلیلی باشه : که شاهنامه خونی مون تبدیل به لیلی و مجنون خونی شد چون تخصص علی در نظامیه و مجنون هاش !
البته این همه مرگ و میرهای دور و بر و زاییدن سگ همسایه مون که یه روز سگ خودمون هم بود بی بهانه نیست ؛ بی تاثیر نبود!
(گفته باشم ، تماس ات هم موثر بود.)
و صد البته بر داشتن مجسمه های یاسوج و گم شدن مجسمه های قبلی ها و ها و ها و ... .
و شاید هم برای اینکه باز هم بهم ثابت شد که دنیا های ذهنی بهتر از عینیاتی هستند که می بینم و دلیل دیگرش هم این می تونه باشه که هوا خیلی گرمه و نمی تونم زیاد بزنم بیرون و بعدش هم ؛ دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده (اگه نگین چه حرفا و هی " m.n.m.n" بیاد و بگه ، : به نظرش وبلاگ نویسی و فیس بوکی شدن مرگ هنري بسياري از نويسندگان وشعرا و هنرمندان خلاق و مستعد را به همراه داشته است!)
برای درک بهتر موضوع از جانب این دوست عزیز باید بگم که از آب هم می شه کره گرفت ؛ : ببین احمد آرام هم مجموعه داستان فیس بوکی اش رو شروع کرد و مطمئنم به چاپ هم می رسونه!
11 تیر
برای بار سوم سکوت بره ها رو دیدم . نمی دونم چرا نوع دیدن هاپکینز منو اینقدر درگیر خودش می کنه ! ( برای خوشامد همه ی "چه وقیح دیدن های عریان"، می خوام از این به بعد نگاه های بی پرده دیدن رو به نام "هاپ کین زی"نامگذاری کنم !)
می گفت (البته تو فیلم ) : حسرت !.باید عقده ها رو توی حسرت ِ داشتن چیز های دور و بر پیدا کرد !
منم آدمهایی را می شناسم که حسرت چیز های دور و بر ، اونقدر عقده ایشان کرده که همه ی هم و غمشون رو گذاشتن تا همون چیز های دم دست دیگرون رو بگیرن ازشون!
حالا اگه با حس آگاهی دست به جنایت بزنیم ؛ شاید بشه اسمشو گذاشت ، خود تخریبی کشاف نا خود آگاهانه ی کشوف شده !
چی شد؟!
آهان؛ چرا ، پس چرا اون روز نتونستم برم جایی که یه سال انتظارش رو کشیدم ؟!
سیزدهم تیر ماه
همه ی موزه های ایران تعطیلند و منم به تبع این همه قانون باید تعطیل کنم خودمو !
همین حوالی
یه حس عجیب منو به سمت "دیوید لینچ " کشونده این روزا.
همه ی فیلم هاش رو دوباره دیدم .امپراطوری درون را دوبار البته! فراموشی؟ البته همین که گفتم .
مخمل آبی این بار اذیتم کرد .نمی دونم چرا؟
//////////////
دور و برم یه عالمه جواب دارم که دارم دنبال سوال هاشون می گردم !
اولیش اینه که :
ج : - آخه از خونه ی خودمون برام کامنت گذاشتی!
20 تم تیر
امروز دلم گرفته .حس تنهایی رو تا این عمق درک نکرده بودم .دیروز وقتی همه ی سرم زیر آب بود به این فکر کردم که چقدر حجم سکوت می تونه هراس آور باشه!
فردا
شاید برم تیغ ماهی ای که سه روزه در گلوم گیر کرده را در بیارم . (این برای بار دوم ) .
چند روز بعد تر
الان مسافرتم .شاید خیلی اتفاق ها بیفته تو این مسافرت . یکی اش اینکه مدتی از همه چیز دور م .یکی دیگه اش اینه که همه اش باید برم خرید . بعد هم یه کوهنوردی با شاعر ها یی دوست داشتنی که شاید به یاد ماندنی بشه با اون شعر خوانی های بی حسابشون!
و بعد هم اینکه با یه کو له بار دلتنگی بازم بیام تا تنها بشینم و به اون سوال های نبوده فکر کنم !
بازم بی دلیل چند روزه قهرکرده ای و رفته ای!البته عجیب نیست!
از ده سالگی که می شناسم ات همین بودی /خواهی بود!
حالا ی من
کتاب "اتاق روشن "رولان بارت را با دقت خوندم .راستی یادم رفت بگم کتاب پیش دوست عزیزم بود . این کتاب یکی ار دهها کتابی بود که هدیه داده بودم به انجمن و سالها بود گم شده بود!حالا سر از خونه ی دوستم در آورده ؛خوب ...
بگذریم .میگذریم
گفته بودی خلاصه اش رو بنویسم . شد یه داستان برات اینجا می ذارم. بخونش! به زودی !
ماه بعد / البته یکم اش
تولدم مبارک !
یه دقیقه بعد از یکم مرداد
دوستان عزیز! دعوتتون می کنم به یه پست جدید که شامل داستانی است نوشته شده در یک سال پیش و یه شعر که یک ساعت پیش به مناسبت تولدم خواهم نوشت!
یه روز بعد از تولدم
غم بزرگی در انتظار است .شاملوی عزیز حیات را بدرود گفته و اسطوره ای برای عاشقانش باقی مانده .
.