بايد نام مناسبي را براي مردي انتخاب مي كرد  كه موهاي بلند و ژولیده اش روی شانه اش ريخته بود . بايد اين نام آنگونه انتخاب مي شد كه وقتي مرد روبروي راوي داستان مي نشت و بغض مي كرد و اشك مي ريخت  ، راوي بتواند با لكنت زبانش نامش را درست تلفظ كند .بايد اين شخصيت خوب پرداخت مي شد زيرا كه قرار است كل داستان را بر دوش بكشد .راوي بايد به ظرافت هاي رفتاري اين مرد توجه خاصي كند . بايد بداند چرا مرد مي توانست یک شیشه ویسکی را تا ته سربکشد و تا صبح در جوي روبروي خانه شان بيفتد و حتي از صداي پارس سگ ها هم بيدار نشود .

دقت كن ! می خواستم این را زماني که به پهلوي راوي می زدم بگویم ،.زمانی كه مرد از روبروي ش بلند شده تا براي كشيدن دو سه نخ سيگار پشت سر هم بيرون برود و ديگر لرزش لبهايش را نمي شد ديد !

راوي كاملا دقت نكرد .او نمي دانست وقتي مردي گريه مي كند واقعا به بن بست رسيده و براي همين بود كه در بخشي از داستان آورده بود :

-          روبروي هم نشسته بوديم . رو در رو، اما  كاملا جدا از هم  .حالا بيشتر از هر وقت ديگري شبیه هم نبوديم .پشت سرمان پنجره ي بزرگ شيشه اي آنقدر شفاف بود كه ديوار آن طرف تر از خودش را به شكلي عجيب نزديكتر مي كرد .ديواري كه پنجره هاي منظمي در دلش طراحي شده بود . قرينه و با نظمي كه حاكي از اين بود كه قرينه ي  هر چيز  حتي  پنجره مي تواند دلچسب و آرامش بخش باشد . چشمم را از پنجره و ديوار كشاندم به تو كه باز هم مثل وقت هايي كه بغض ات مي تركيد روبرويم نشسته بودي و مي دانستم كه قرار است دوباره شروع كني و خودت را برایم از نو بسازی .تمام قوايم را جمع كردم تا با اراده بگويم كه اين بار  نمي توانم گول اين دلتنگي هاي ظاهري ات را بخورم . بايد مي گفتم مردي كه تنها توانايي اش فكر كردن است و با خود حرف زدن به درد نمی خورد .

از راوي داستان كمي دلخورم .او دارد مرد را با غرض خاصي روايت مي كند و  اصلا به اين موضوع مهم توجه ندارد كه مردي كه گريه مي كند يعني به پايان خط رسيده است !

اين غرض ورزي از زماني شدت گرفت كه مرد سبيل هايش را بلند ريخت روي لب و مو هايش را از ته تراشید و شروع به حرف زدن با خودش كرد !

دقيقا يادم مي آيد روز جمعه ی  اول شهريور ماه بود. من و راوي كنار دريا قدم مي زديم كه ناگهان مرد  روبرویم ایستاد و  راوی را مات  نگاه کرد .درست همان وقت بود كه مي خواست به راوی بگويد  پس چرا حرفی نمي زني، اما مرد تمام حرفها یش را فراموش کرده بود . فقط مي دانست روزي روبروي راوي نشسته و از ته دل گریسته !

راوی  به دلیل لکنت زبانی که داشت به وقت عصبی شدن نمی توانست حرف بزند برای همین تا مدتی ساکت مرد را در حال دور شدن همراهي  کرد و بعد هم به آرامی گفت که  : نه ! هرگز من اين مردرا روايت نمي كنم  و مرد در هاله اي از ابهام ماند !

همان روز من به داستان نيمه تمام راوي گوش دادم و فهميدم كه هيچ داستاني بي پايان نيست .به نظرم در همان گفتگو اين داستان تمام شده بود .شايد درست در لحظه اي كه او تصميم گرفت كه مرد را روايت نكند .

تقريبا داشت موضوع از ذهنم خارج مي شد كه شنيدم در اواخر شهريور همان سال راوي غيبش زده .نقل قول بود كه  به يكي از معابد قديمي  پناهنده شده .

سالها بعد دوباره رفته بودم جایی که مرد تصمیم به رفتن گرفته بود .هوا آرام بود و دريا ساكت تر از هميشه  پهن شده بود جلوي چشم هاي زل زده ام .بسته را محكم در دستهايم فشرده بودم .داشتم روي تخته سنگ خودم را كمي بالاتر مي لغزاندم وزير لب يك بند آوازی را تکرار می کردم که ناگهان صدای گریه ی مردی بلند شد . کسی دور و برم نبود . بسته هم باز شده در کنارم افتاده بود . زير لب علت داستان نبودن داستان مرد را كه همراه با بسته برایم پست شده بود خواندم :

بايد نام مناسبي  را براي مردي انتخاب مي كرد که موهای بلند و ژولیده اش روی شانه اش ریخته بود!


...........................................................................................