|
!کلمات رو به شک شده اند ؛؛؛ و دیگر هیچ
|
كسي كز عشق خالي شد فسرده است گرش صد جان بود بي عشق مرده است
از نظامي كه بگذريم .فيلمي كه ديروز ديدم عجيب بود .سياه پوستي با سابقه ي دزدي وزندان پرستار يك معلول پولدار مي شود و جرات عشق ورزي را در آن زنده مي كند .
رابطه ي اين دو آدم كه دنيايشان يك دنيا با يكديگر تفاوت داشت برايم جالب توجه بود .
دنياي مرد سياه پوستي طناز و بي اعتنا به پيرامونش به دنياي مردي موقر با ديسيپلين خشك ثروتمند گري وگرفتار آمده در معذورات زندگي ، گره اي عاطفي مي خورد .
مرد پولدار از تمام زندانهاي تنيده در دور و برش رها مي شود و با نگاهي نو به استقبال زندگي مشترك نويي مي رود و با بي اعتنايي به معلوليتي كه تاقبل از آشنايي با سياه پوست او را وحشت زده از عاشق شدن و عشق ورزي و زندگي مشترك به انزوا كشانده بودازدواج مي كند و صاحب دختري مي شود و سياه پوست دزد نيز " من" ديگر درونش را مي يابد و با خلاقيت هاي فردي كشف كرده در درونش به نقاشي رو مي آورد و راهي ديگر براي بهتر زيستن مي يابد .
.
.
ديروز به شدت بي حوصله بودم و به دلايلي نه چندان مهم به ديدن اين فيلم كشانده شدم!
شايد براي اولين بار بود كه در مي يافتم گاهي هم نياز است كه آدم ها با آدم هاي به شدت متضاد با خودشان روزگار را بگذرانند تا طعمي ديگر از سرخوشي را به نام "زندگي ِ من " مزه مزه كنند!
ژانر : کمدی / ملودرام
سال انتشار : 2011 میلادی
نوری بیلگه جیلان شهرتش را از قاب بندیها و تصاویر خیره کننده فیلمهایش کسب کرده. جیلان که جدای از فیلمسازی به عکاسی می پردازد هر قاب خود را مانند یک عکس ثبت میکند.
ازجمله موفقیت های بیلگه جیلان 52 ساله می توان به فیلم «سه میمون» اشاره کرد که در سال 2008 برنده جایزه بهترین کارگردان از جشنواره کن شد و سال 2006 در کن با فیلم «اقلیمها» جایزه فیپرشی را دریافت کرد. او همچنین با فیلم «دوردست» جایزه فرهنگ فرانسه را از جشنواره فیلم کن گرفت و با همین فیلم برنده جایزه بزرگ هیئت داوران کن شد.
چند وقتي است كه فيلم هاي اين كارگردان را به صورت دوره اي ميبينم و به راستي كه فيلم "روزي روزگاري در آناتوليا" مصداق حرف كامو است .
گروهي در پي كشف مرگي پنهان شده هر لحظه ي احساسات مشترك خود را تقسيم لحظه هاي مخاطب مي كنند تا به كشف زندگي برسند.
سر به آسمان مي گذارم
تا دريا صدايم را موج داربريزد
تو از زير اين همه عهد نامه با خودت / بزني بيرون /به هواي ديدن
و شايد هم كمي باهم توفان بلرزيم
ونگاه بی مژه ی نخل را
پلك
پلك بريزيم
درخت كه بخيل نيست
من استخوان مي سوزم
وتوبه هاي ابر و بادي ام را
به شاخه هاي ترد بيد مي آويزم
همه آويختن ها / سر به هوا مي شوند / و ما هم …
روزگار را چه ديدي
بيد هم كه نباشم
الف باي عشق را
باد انداخته ام / زير پوستم
دو ديكتاتور دارند يكديگر را ملاقات مي كنند .
مجتمع مسكوني چهار گوشي دارد خالي از سكنه مي شود .
همه دارند براي ديدار هيتلر و موسوليني مي روند .
يك سرايدار فاشيست دارد از تمام ساختمان هاي اين مجتمع محصور دور يك حياط چهار گوش محافظت مي كند .
مرغ مينايي از دست زني كه دارد تمام كارهاي يك خانه ي هشت نفره را انجام مي دهد در مي رود (در قفس باز مانده ) .
در ِ آپارتمان مردي كه ضد فاشيسم است و به دليل لو رفتن اش از طرف نامزد طرفدار فاشيسم اش از راديو (محل كارش) اخراج شده و دارد تصميم به خودكشي مي گيرد زده مي شود .
سو فيا لورن و مارچلو ماستروياني تنهايي خود را به وسيله ي دقايقي با يكديگر بودن و گرفتن پرنده ي آزاد شده (كه بر ديوار خانه ي مرد نشسته ) و برگرداندنش به قفس پر مي كنند !
زن به تنهايي خود برگشته تا به قول خودش به جاي سه مادر كار كند و مرد هم در تنهايي خانه اش دارد به كتابي كه توجه زن را جلب كرده نگاه مي كند .
در خانه ي زن زده مي شود و مرد با كتاب سه تفنگدار وارد مي شود و در يك فرصت بخصوص اعتراف به ترسو بودن و پنهان شدن اش از ترس دستگير شدن مي كند و زن هم اعتراف به ناديده گرفته شدن اش از طرف شوهر جاسوسش و متهم شدن به بي سوادي و احمقي مي كند (دو تنهايي سر باز مي كند ).
.
.
.
( اگر قرار بر تعريف همه ي فيلم شود ديگر ديدن اش برايتان لذتي نخواهد داشت )
حتمن ببينيد : فيلم" يك روز بخصوص "از اتوره اسكولا با بازيگري سوفيا لورن و مارچلو ماستروياني
در ادامه ي مطلب نقدي از امير حسين چهل تن در سالهاي پيش در مورد اين فيلم بخوانيد
....
و پس از آن (يعني ديدن فيلم ):
1:شستن تمام درختهاي حياط،پاسيو ،يا حتي گلدان هاي پشت پنجره را فراموش نكنيد .
2: تنها باشيد اما منزوي بودن را فراموش كنيد
3 : خواندن شعر آقاي حسن آذري را فراموش نكنيد
4: براي از ياد نبردن يك روز بخصوص خودتان فكر هاي تلقيني و تزريقي پيرامون را فراموش كنيد
هرچند كه كارخوبي نيست ؛ اما بايد بگم ، از احتمال اينكه يه روز پام باز شه به اي سي يو (icu) ، از ادامه ي روايت من، آن خانم و ماجراي نيمروز ديروز منصرف مي شوم و روند رو به سابق را در وبلاگ نويسي ام ادامه مي دهم .
ميدونم قوه ي تخيل دوستان اونقدر قوي هست كه ادامه را در ذهن خود بخوانند .
در اتاق باز است .زني آشفته وارد مي شود
- خانم درعلي ؛ پس شماييد؟
- - جه طور؟ بله خودمم !
مي خندد (كمي بلند تر از حد معمول )
- من يه سري اطلاعات مي خوام .
- از من ؟
- مگه شما خانم درعلي نيستيد ؟!
- جرا خودمم ! اما چرا از من اطلاعات مي خوايد !
- خوب چرا از شما نخوام ! (با تعجب) خوب ، شماخانم درعلي هستيد ديگه !
- مي دونم اينو .اصلا كي منو به شما معرفي كرده .آخه ...
نمي گذارد حرفم تمام شود و انگشت اشاره اش را به علامت اجازه براي سكوت خود من بالا مي برد
(سكوت كرده ام )
اس ام اس آمده ام را مي خوانم (...). جواب پيام آمده را مي دهم .همزمان زن را نيز زير نظر دارم .
- سلام . چيه .چند بار زنگ مي زني . گفتم كه نمي تونم بيام . بذارش رو پات و تكونش بده . ( كمي مكث) ؛ خوب يه كم شير براش درست كن . ( با پشت دست عرقش را خشك ميكند ) ؛ باشه ، باشه گفتم كه زود مي يام .
رو به من مي كند و با همان لحن عصبي مي گويد :
- مي بينيد چقدر گرفتارم . (نگاهي به ساعت مي كند ) .مزاحمتون نباشم . نمي خواييد بريد ؟
- نه ؛ فعلا هستم ، يعني تا يه ربع ديگه !
- خوب حالا چي داريد به من بديد ؟
- من هنوز نمي دونم شما كي هستيد و چي مي خوايد ؟
- وااااااااي (بازم خنده هاي بلند ) يادم رفت بگم . از بس از صبح تا حالا تو اين سه تا ساختمون چرخيدم و گفتم چي مي خوام گيج شدم( با كمي مكث و بعد از سايلنت كردن تلفنش) ؛ ها ، من ... هستم ، نرس بيمارستان ... ، تو بخش اي سي يو ، خوب شما هم كه خانم درعلي هستيد !
كمي عرق روي پيشاني ام مي نشيند.تازگي ها به واژه هاي بيمارستان و پرستار و چيزهايي شبيه به آنها حساسيت پيدا كرد ه ام !
- گرمتونه ؟
- نه ، نه ، هوا خوبه ! خوب؟!
ادامه دارد
.
.
(قول ميدم شب ادامه اش را بنويسم .بايد برم سالن ورزش )
نه طلوع خورشيد
نه بند آمدن اشك هات
هيچ كدام نويد صبحي نبود / كه مرا بيدار كند
ومن باز هم از درد بي دردي نپرسم
- راستی چرا مادرم دردهایم را زرد کشید
"خيره به تابلو يي بي طرح"
"جابجايي احساس "
وچرا رنگ زرد اين قناري /در قفس زرد تر پر مي زند
و من هرچقدر هم
تفاوت بين حرف و حرافي را
بر صد من كاغذ سكوت كنم
باز هم آدم ها زبان بازتر مي شوند
ماهي در آب خودش را غرق مي كند
و من هنوز هم نمي دانم / مادرم شاعر باشد بهتر است يا پيكاسو
كمي پنجره را بزرگتر كنيد
اين خوشبخي كه سرك مي كشد
كشيده تر از روزنه ي اتاق است
و اين عكس افتاده بر پنجره
غريبه اي است /كه كابوس هايش / روي هيچ درختي شكوفه نمي شود
ستاره ها ی قد كشيده ي سقف هم
نگاه از تاريكي دزديده اند
تا دختركان مخفي ام/ مهتابي تر طلوع كنند
و من عروسكي افتاده بر كنج
دستهاي افتاده ام را مي شكنم
لطفا روزنه را گشاد تر بكشيد
اين اتاق در تاريكي بايد خوشبختي را ببيند
نگاهی مختصر به سه مجموعه ی زنده ياد محمد بیابانی ) "حماسه ی درخت گلبانو" ،"زخم بلور بر زبانه ی الماس" و "دستی پر از بریده ی مهتاب"(
چاپ شده در نشريه هاي "بيرمي" و " بوشهر نامه
انسان واژه را آفرید تا به یاری آن هستی را مفهومی زیستمندانه بخشد!شاعر واژه را جان داد،رهایی آموخت و به زیستی گروهی کشاند تا به زندگی زیبایی و شکوه ای دیگر دهد!باز آفریدنی شگفت ،زنده،توفنده،فراگیرو تو ام با درونی پیچیده و گاه وهم گون !*1
کلمات زنده یاد بیابانی ذهن ام را به چرخشی وا می دارد واژگون !گویی از آخر آغاز را به تجربه می نشینم همراه با ناخدایی که دارد راه رفته اش را برای من مخاطب باز می گشاید تا همه ی ایستگاه های جهان مقصد من باشد!
راستی بر کدام حرف ایستاده این شاعر و با کدام حرف ایستانده شعرش را تا امروز!
بیابانی شاعری که در سال 1324 پا به این جهان گذاشت با بومی سرایی هایش به سال 1341 بر دنیای شعر استوار ایستاد و پیشگام این نوع اشعار بر جهان شعر قامت راست کرد!بومی سرایی وی به گونه ای بود که نه تنها از واژه های بومی در شعر استفاده می کرد بلکه گویش بومی تنیده در بافت شعری اش پیشانی بندی از فرهنگ جنوب را بر خود بست تا سر ِبی درد هرمخاطبی را به خوانش های مکرر شعر بکشاند تا دردِ نهفته در پس کلمات را بیابد و به تفکر زمانه - مکانه ی شعر بنشیند!
بياباني را به عنوان پديدآورنده شعر بومي در بوشهر معرفي كرده اند و گفته اندکه او در سالهاي آغازين دهه 40 با سرودن غزلي محلي با نام «بهار اندن » شعر بومي را در بوشهر پايهگذاري كرد .
شعرهای چاپ شده ی او در سه مجموعه ی "حماسه ی درخت گلبانو" ،"زخم بلور بر زبانه ی الماس" و "دستی پر از بریده ی مهتاب" گویای شاعری خاص با جهان بینی خاص تر و زبانی پر ایهام است که با رویکرد هستی شناسی و زیبایی شناسانه گواه بر این است که با اعتقادی راسخ بر گفته ی خود ایستاده و همان گونه که در مقدمه ی زخم بلور .بر زبانه ی الماس،بر زبان کلمات جاری کرده معتقد است که :
"شعر تعریف ناپذیر است!"*2
در این سه مجموعه ویژگی های بارز و قابل تاملی هست که از آن جمله می توان به تفاوت مضمون و محتوا ،شکل و فرم،زبان و فلسفه ی نهفته در آنها اشاره کرد که مجموعه ها را دارای تشخصی مستقل کرده و فارغ از تکرار آن دیگری!
لطفا ادامه ي مقاله رادر "ادامه ي مطلب "پيگيري فرماييد
گلوله /گلوله
گرد كه مي شوند چشم ها
پنجره هاي راه راه
و گاه بسته را /مي كشانم بر ديوار
نگاه هراس داري
غنچه ها را / سرخوشي پرپر بهار مي بيند
سفره هاي شمعي و شاپرك ها/ طعم هم نشيني مي گيرند
همين است عزيزم
اگر پشت به گردي زمين ايستاده باشي
حرص پای قد کشیده ات
كره زمين را به خط خواهد كرد
تا از دايره ي فرضي آدم بودن و
گلوله هاي حريص / رو به افق شويم
لذتي داردبي تعادلي اين روزها
همين كه شب و روزم يكي شده
كه دوست دارم خليج را به چشم هايم بكشم
و حافظ را از آستينم بزنم بيرون
هي اعتراف كنم
نقطه کور آشیل را من ديده بودم
که زیر چشم خیابانهای مه گرفته
پیشانی ام را /چین دار مي بُرد
يادم نمي رود شبي در خوابهايم
لنز آبی یعقوب
دریا را دلشوره هاي من ديد
كه هم پاي خيابان ها / اسپانيولي مي رقصيد
و دامنم برساحل / چين دار مي چرخيد
حالا كه بيدار شده ام
تعادل بين اسپانياو/ گاو و /ماغ هايي كه مي كشم را بيشتر نمي دانم
دفترم را ورق مي زنم
سيبي سرخ شكوفه مي شود
ودرختي سرا پاسفيد
عطري قديمي لاي برگها خشك مانده
و بهاري كه بوي عيد نمي دهد/مي بارد
ماهي سياه كاغذ هاي آبي
خيره به سيب هاي جويده / سرخ مي شود
بهار را دوباره نقاشي مي كنم/ با عطر خاك/ و توتون هاي نعنايي
سيب ها كوچ مي كنند به باغچه و
بوي تو باز هم / خاك خورده مي ماند
...
نگاهي زنگ زده گير داده به سلولهايم
واز تراژدي دل سوخته ها /حرف در آمده
من شمعداني ها را به آتش كشيده ام
شايد تولد ديگر خاك شود
بالاخره ديروز مراسم هفته ي بزرگداشت "روز بوشهر" به پايان رسيد .
ديروز هم اتفاقات خوبي افتاد :
1: برگزاري كارگاه رخشان بني اعتماد
2: تعيين برگزيدگان جشنواره عكاسي و فيلمسازي و گرافيك به مناسبت روز بوشهر
3: تجليل از مسئولين و دست اندكاران اين هفته
4: اجراي موسيقي هاي محلي ، به خصوص خيام خواني هاي دلنشين كه من عاشقش هستم
5: اجراي بخشي از قلند رخونه توسط دو بازيگر قديمي و چاپ مجدد كتاب ايرج صغيري
و ، و ، و ...
در اين چند روز كه از دور و نزديك با هنرمندان خوب هم استاني و فرا استاني ام هم صحبت بودم ،درد مشتركي را در چهره ي همه شان ديدم . دردي كه در عين سكوت حرف خودش را مي زد .سكوتي كه رخشان بني اعتماد آن را با صدايي رسا پشت تريبون گفت : "...اين موسيقي شاد ، نشاط عجيبي در من بوجود آورد و اين همدلي ها ، روزهاي خاكستري آخر اسفندم را رنگي كرد ! ... "
اي كاش دل هيچ هنرمندي شكسته نشود و هيچ هنرمندي محكوم به سكوت نشود !
شاد باشيد
تا يادم نرفته : از مسئوليني كه اينگونه مسئوليت خود را اجرا مي كنند بايد سپاسگزار بود .
رفتم گل فروشي گل بخرم و به محض اينكه گل فروش خواست شاخه اش را كوتاه كند گفتم : "نه كوتاه نكن لطفا!"
گلفروش با تعجب نگاهم كرد و گفت : " مگه شمام روس هستين ؟ !"
گفتم : نه ! روسي بودن چه ربطي داره به شاخه ي بلند گل ؟!"
گفت : "آخه امروز روز ِزن روسي هاس ؛ تا حالا هركدومشون اومدن گل بخرن ميگن شاخه اش رو كوتاه نكن!"
تعجب نكنيد : اينم از بركات اتمي بودن محل ما ست!
.............................
حالا برا هشت مارس يه شعر تقديم زنهاي جهان مي كنم
..............................
از سراب چشم ها به خدا بايد حرف بزنم
بايد بگويم
سرنوشت ها شبيه هم مي گريند
واز درد مشترك آينه هاي منتظر
گوش شعرها بدهكار نمي شوند
وآب/ ماه / و لبخند ها را
ترك دار مي كنند
و راه رسيدن را دورتر
شنيدي !
موج هارا چشم انتظارت گذاشته بودم
اما تو
پايت را ازخيابان ها /افتاده برداشته اي
تا دريا دست و پاشكسته چشم هايم را بشويد و
من دوباره به آينه بودن ها شك كنم !
..........................................
خبري ناگوار :
سيمين دانشور در نود سالگي درگذشت
..........................................
و ادامه ي اين روزهاي بوشهر :
در كارگاه شعري كه امروز توسط علي باباچاهي برگزار شد شركت كردم و فهميدم حرف دوستي كه چند روز پيش گفت كه :"درون علي باباچاهي كودكي در حال زندگي است "، درست تر از انديشيده ي من است كه فكر مي كنم در باباچاهي انساني بلوغ تر يافته از همه ي انسان ها دارد زندگي مي كند!
اما بايد گفت كه اين كودك مغزي به بزرگي مغز يك غول دارد كه فلسفه ي زندگي را در خود دارد مرور مي كند !
كارگاه پر باري بود .
شعر خواني هاي خوبي هم شد ، از خود باباچاهي گرفته تا ابوالقاسم ايراني ،كه فكر نمي كردم اينقدر شاعر متفاوت سرايي باشد .
لذت داشت اين شنيدن و خواندن ها !
...........................................
بزرگداشت استاد نجف دريابندري ،دكتر دالكي و دكتر ملك زاده هم از پرشورترين مراسم اين روز بود كه به دليل طولاني بودنش به شب هم كشيده شد .
و بايد تعجب كرد از اين استقبال بي نظير مردم!
جاي سوزن انداختن هم نبود !
درود بر موسسه ي فرهنگي هنري شهرداري كه پايش را از گليم خود ، چه خوب دراز تر كرده!
درود ،درود ، درود
آخرين بارنجف دريابندري را دوسال پيش ازنزديك ديدم و باورم نمي شود در اين دوسال اين مترجم عزيز اينقدر تغيير كرده باشد !
ديگر نمي دانم چه بگويم !اي زندگي!
پس تا فردا كه روز ديگري است!
امروز انگاري رخشان بني اعتماد تو بوشهر بوده .باز هم به دعوت ستاد بزرگداشت "روز بوشهر" !
ما كه نرفتيم اما اسماعيل كه رفته بود گفت :"اونقد شلوغ بود كه همون دم در برگشتم !"
حالا با اين شلوغي رخشان جون ِ بعضي ها چه طوري كارگاه مستند سازي رو برگزار كرده ،نمي دونم !
فقط ميدونم انگاري حنجره ي اميد براي خوندن شعر هاي شاملو آفريده شده (صداش بيشتر از خيام خوني علي رضا تو گوشمه !)؛ هنوز چهار شنبه هاي بي پايانمون پايان نيافته ،خوشبختانه !
روشن نوشت :
اسماعيل جاشويي ،عكاس پيشكسوت بوشهري است كه كتاب سفر سنگ اش مورد استقبال قرار گرفت
اميد غضنفر از شاعران و مجريان بسيار توانمند استان بوشهر است .كتاب "بي با تويي ها "يش خواندني است
علي رضا عمراني غزلسراي خوب استان
اگر امروز ديروز هم نباشد ، نمي شود مراسم ديروز را از ياد برد.
اختتاميه ي جشنواره ي دوسالانه ي ادبي روز بوشهر :
سخنراني دكتر حميدي در خصوص "شهر ما بوشهر"
حرفهاي خودماني علي باباچاهي در مورد ادبيات بوشهر و شعر خواني اش
سخنراني جمال مير صادقي در باره ي "صادق چوبك " و ادبيات جنوب
سخنراني مجيد اجرايي درباب شعر هاي علي باباچاهي
حرفهاي حسن مير عابديني در مورد ادبيات داستاني بوشهر و سير تحول آن و روند شكل گيري داستان نويسي محسن شريف در اين پروسه
سخنان جواد مجابي در سنجش شعر هاي منوچهرآتشي
و ؛ تجليل از علي باباچاهي و محسن شريف و ديدن فيلم هاي ضعيفي كه از ايشان ساخته شده بود
و در آخر هم قرائت بيانه ي هيات داوران توسط علي خدايي يكي از داوران محترم جشنواره
جايزه گرفتن داستان نويساني كه برخي شان دوستان خوبم بودند ، از جمله: زهره زنگنه ،سعيد بردستاني،محمود سعيد نيا ،حسين دهقاني، مرجان رياحي ،طيبه گوهري و ديگراني كه نمي شناختمشان
و البته اول شدن محمد طلوعي عزيز در بخش داستان كوتاه
و دوست داشتني تر اين كه ، ميزبان علي خدايي و ساير نويسندگان جوان بودن ِ من و ،شنيدن داستان بسيار زيباي حسين زارعي عزيز و شگفتي هاي فرم و زباني اين داستان كه با خستگي روزانه در پاسي از شب گذشته ، همه را سراپاي شنيدن كرد .
.........
و البته
ناگفته نماند
اين مراسم با اجراي بي نظير شاهرخ سروري گرامي
دلچسب تر شد
بزرگداشت روز بوشهر باعث اتفاق هايي در اين شهر شده كه اولينش را امروز شاهد بوديم .
برگزاري كارگاه داستان كه قرار بود با حضور جواد مجابي و مير صادقي برگزار شود ،اما با حضور ابوتراب خسروي، علي خدايي و احمد آرام برگزار شد .
چه روزهاي پرشكوهي!
تا يك هفته به روز خواهم بود .
جاي بسياري از دوستان خوبم كه دوست داشتم بودند خالي!
اگر رعشه هاي اين همه ما
لكه های جیغ شوند
وسياه
رنگي ساكت بماند
واگر بي نهايت ِشلوغي از زندگي ما ببرند
هر چه كنم
فريادي سراپا نمي شوم
وهيچ قابله اي مرا دوباره نمي زايد
ونمي دانم چرا
دنيايم رنگ ديگري به خود نمي گيرد
اگر به ادبيات علاقه داريد فيلم "نيمه شب در پاريس "اثر ودي آلن را ببينيد
اگر به بازيگري علاقه داريد فيلم "بازيگر"(artist) را ببينيد
اگر به تاريخ سينماي فرانسه علاقه داريد فيلم " هو گو " (hugo)اثر مارتين اسكورسيزي را ببينيد
اگر به تخيلات علاقه داريد فيلم " ماليخوليا "(melancholia)اثرلارس فون تريررا ببينيد
اگر به زير پوست يك نفر ديگر علاقه داريد فيلم ",پوستي كه در آن زندگي ميكنم " (The skin ilive in)اثر پدرو المودووار را ببينيد
اگر به سينما ي ايراني علاقه داريد فيلم "جدايي نادر از سيمين "اثر اصغر فرهادي را ببينيد
فيلم "پوستي كه در آن زندگي مي كنم" ، از پدرو المادووار مرا حسابي درگير خود كرده است
براي خواندن داستان و نقد فيلم ، كليك كنيد
................................................................
بعد از فيلم درگير چند مورد شده ام
1: جنسيت و تاثير ش بر من مازوخيستم و ساديستم !
2: زندگي زير پوست و تاثير آن بر نگاه
3: يوگا و تمرگز بر درون
داستان هاي اين رو زهايم بسيار بلند شده اند و مي دانم از حوصله ي مخاطبانم دور /
پس با شعري ميهمان باشيد /ببخشيد كه از گذشته هاست و به روز نيستم /
فعلا.
...............................................................................
با بوي دختري رام نشده و / پونه هاي وحشي / بيدار شده ام
اما هنوز خواب ديدارت را مي بينم و
دستهايي / گذشته شده ها را/ زير خاك مي پاشند
تعبير يك جان ِبه لب آمده
از من بلوغ تر شده بيرون مي زند
برمي خيزد و
از تمام صورتم
خوش تراش ترين شعله
بر شانه ي شكسته ي يك صبح مي كشد
داغ
از شمعداني ها بر گونه ها مي ريزد
و من چقدر صبور دوباره مي شنوم ات
با صداي خاك
شبيه سر به بيابان زده ها / مي رويم تا گم شويم
دوباره چشمانم را درگلدان جا گذاشته ام
و تو كنار شمعداني طاقچه ها /قد مي كشي به رفتن
باور مي كني؟!
شعله هاي از آتش گذشتن
دوباره جان به لبم كرده
بلند شو / شب را پس بزن
طعمي از صبح روي لب ها جاما نده و
زندگي را با طعم " دوباره تو بيدارم كن " / دارد بيدارمي كند
به شكل اشاره به دور كه مي شوم ، "او "شكل مي گيرد و ازدست مادرم مي افتدبه آينه اي كه دارد با هف هف هايش رطوبت مي گيرد تا بعد با دستمالي نيمه مرطوب پاك شود .
مادر آن روز خوشحال بوده . زير لب همه اش وزغ را تكرار مي كرده و او مبهوت در آينه دهان مادر را مي ديده كه گاه به آرامي مي خنديده و گاه بلند بلند به قهقه شبيه مي شده !
مادر رنگي تر از وزغ هاي از دهان پريده اش نبود. هميشه يك رنگ و يك شكل . موها بافته به سمت پشت و لباس هايي به رنگ تيره ، با شباهتي به سياهي ذغال هاي اغلب توي دستش كه براي دود كردن اسپند گاه و بي گاه از آشپز خانه به حياط خلوت پشت برده مي شده !
داستان " او " ، " مادر" و " وزغ ها" از زماني جان گرفت كه عمه خانم با گلوي باد كرده اش در بي حواسي مطلق مادر وارد خانه شد .
در خانه را " او" باز كرده بود .
مادر در حال بردن لباس هاي چرك به حمام بود . عمه خانم با گلوي باد كرده و پوستي كه از فرط خشكي و سبزه گوني اش به سياه رنگي مي زد وارد شد و مادر را غافلگير كرد .
مادر از فرط تعجب جيغ نكشيد اما ريز ريز خنديد و صورتش را ميان چروكي لباس ها گم كرد .
از همان جا اوج داستان وزغ باران هاي مادر شروع شد .
او" مي دانست كه مادر و عمه خانم با يكديگر ميانه ي خوبي ندارند . اما نمي دانست رابطه ي گلوي باد كرده ي عمه خانم ، وزغ ، خنده هاي ريز و هف هف مانده ي مادر بر آينه چه مي توانست باشد .
" او" تنها فرزند بازمانده ي نسل خانواده ي عمه خانم بود .
در روايت هاي زبان به زبان همسايه ها هميشه مي آمد و هميشه هم " او " مي شنيد كه : بچه هاي نسل به نسل اين خونواده سر زا مي ميرن و برا همينه كه همه شون غمباد مي گيرن !
عمه خانم معمولا ميهمان او و مادرش مي شد و به گفته ي خود عمه خانم آنجاخانه ي خودش مي باشد و بوي خانواده اش را مي دهد .
مادر حالا به گردگيري خانه رسيده بود و عمه خانم " او" را روي پاي خود نشانده بود و دست هاي استخواني اش را به روي گلوي باد كرده اش مي كشاند .
هواي اتاق از دود اسپند هاي در حال جلز و ولز ِِ ميان زغال ها سنگين شده . نگاه او به آينه است و بخار مرطوبي كه از دهان مادر بيرون مي آيد . عمه خانم سرفه اي مي كند و ناگهان مايع لزج سبز رنگي از ته گلويش روي زمين مي پرد .
او از جا كنده مي شود و مي بيند وزغي روي زمين در حال جست و خيز است .وزغ ها زياد تر مي شوند و با هر بار هف هف هاي مادر روي آينه ، با چشم هاي بيرون زده مي لغزند و روي طاقچه ي پوشيده شده از ترمه ي سياه و سرخ جست و خيز مي كنند .
عمه خانم بلند شده و از در بيرون رفته اما چشم هاي مادر هنوز هم پشت سر عمه خانم ريز ريز مي خندد و لبهايش به آرامي وزغ را تكرار مي كند !
او روي طاقچه رو بروي آينه نشسته است . كوچك تر از آن است كه به رابطه ي وزغ ، عمه خانم و مادر پي ببرد و به اينكه چرا اين همه وزغ دارند ازدر و ديوار اتاق بالا مي روند.
مادردستي به شكم بر آمده اش مي كشد . ترمه ي افتاده بر طاقچه را جابجا مي كند . آينه كمي مي لغزد .سونوگرافي هاي افتاده از دست عمه خانم را دوباره به آينه تكيه مي دهد . خم مي شود و با نگاهي تلخ لزجي هاي راه افتاده بر كف اتاق را نگاه مي كند .
... به قول مادرم مسافر از دور پيداست . از شكل صورتش ،از خستگي شانه ها و نگاه اش كه مدام دنبال آشنايي مي گردد. مسافر چمدانش را زير پا مي گذارد تا بنشيند و سرش را به سمت مقصدي بچرخاند كه گاه به او نزديگ مي شود و اغلب از او دور ! مسافر به رنگ رفتن است و رسيدن . مسافر ...
زن بلند شد .دفتر جلد چرمی را گوشه ای پرت و به ساعت نگاه كرد .شب به نيمه رسيده بود .هواي بيرون سياه رنگ بود . گرماي داخل در ستيز با سرماي بيرون شيشه ها را مه پوشانده بود تا چيزي ديده نشود .
انگشت زن روي شيشه كلاغ هايي به شكل عدد هفت و يك خط صاف در زير تيزي رو به پايين هفت ها كشيد ، درست شبيه نقاشي هاي دوران كودكي اش كه صفحه ي سفيد را پر مي كرد و خيالش را مي كشاند به هجوم سياهي اي كه پر مي زد . سرش را نزدیک برد و بیرون را نگاه کرد ، همراه با انبوه سیاهی ونفس هاي گرم و آه هاي پشت سر هم مادر تا سرسره ي وسط پارك نزديك خانه شان ، جايي كه مادر به آن مي گفت " باغ ملي " كشيده شد و ديد ، مردي خيره او را مي بيند !
در محل پيچيده بودمسافري آمده . بچه هاي دبستان از آمدن مسافر بيشتر از هر كس ديگر خوشحال بودند .روي سرسره بود كه مرد چمدان به دست او را نگاه مي كرد .اگر مرد زمان كمتري ايستاده بود با عجله سر مي خورد و مي دويد تا با سرعت به مادرش برسد و بگويد : مسافرشان آمده !
معلم جديد خيلي زود كارش را شروع كرد و همه ي بچه ها را از باغ ملي پشت نيمكت ها كشاند و گفت ، براي انشا ي امروز "مسافر" را شرح دهيد .
... مسافر يعني مردي كوتاهتر از پدر كه تو را غافلگير مي كند تا گول چمدانش را بخوري و بدوي سمت مادر تا اولين لبخند شاد را بر چهره اش بنشاني ...
معلم خنديده بود و بچه ها باز هم بعد از تعطيلي مدرسه در باغ ملي ازسرسره ها سرخوردند و پايين آمدند .
فاصله ي بين مدرسه تا خانه هاي مسكوني مردم شهرك ، با باغ پر مي شد .نيمي از مردم محل چشم به راه مسافراني بودند كه باتعطيلي معدن سنگ اهك براي پيدا كردن كار رفته بودند .
كلاغ هاي روي شيشه كم كم داشتند به شكل قطره هاي بي رنگ بر حاشيه ي پنجره مي چكيدند .زن بلند شده بود و البوم كودكي اش را ورق مي زد . هميشه جاي پدر خالي بود ، همه جا حتي در ميان همه ي انشاهايي كه در دفترش نوشته بود . يكي يكي دفتر هاي جلد كرده را هم ورق زد . زير يكي از انشا ها نوشته شده بود .
" لطفا براي مذاكره ي پاره اي موارد به مدرسه تشريف بياوريد ."
دفترها را بست و البوم را به داخل کمد برگرداند و به نوشته های كاغذي كه در دستش مانده بود خيره شد .
از خستگي زياد مدام پلک هایش روی هم می افتاد. روز سختي را از سر گذرانده بود . صبح زود قبل از وارد شدن به محل كار ، دقيقا جايي شبيه به دالان باريكي كه دريا را به اتاقش وصل مي كرد، باد شديدي پاپيچش شده بود و سرش را برگردانده بود مخالف وزش باد، و ديده بود چادر هنوز هم پابرجاست .
از دالان باريك گذشت و به داخل آمد . اولين جمله كه از دهانش در آمد اين بود :
- اين چادر هنوز هم كه اينجاس !
دقيقا دو روز پيش بود كه با ورود به محل كار صدايي شبيه به ناله ي دردمند كودكانه اي را شنيد .چيزي شبيه درخواست بزغاله اي از پستان خشك شده ي مادرش به وقت گرسنه بودن! صدايي كه انگار از ته گلو و با تمام احساسات ادا شده باشد!
به همكارانش گفته بود و همه خنديده بودند .
گفته بودند ، مسافرند !
- تو اين سرما!
صدا با زوزه ي باد در آميخت و نالان تر به گوش رسيد . همكارها گفته بودند چيزي نشنيدند .گوشش را به شنيدن صدا حساس تر كرد .اما زوزه ي باد صدا را محو كرده بود. به شعله ي بخاري خيره شد .مگر ممكن بود ؟!
همكارها سرشان به كار خودشان گرم شده بود . چادر هم سه چهار روزي در باد سر پا بود . رنگ بنفش و آبي و پلاستيك تك لايه اش سرماي درونش را بيشتر تداعي مي كرد . مي خواست بلند شود برود و در چادر را بالا بزند و ببيند چه كساني در اين سرما و باد مانع از جا كنده شدن چادر شده اند!
پاهايش لرزيد .هوا به شدت سرد بود . شعله ي بخاري را بيشتر كرد .
آقاي معلم گفته بود :مسافر بدون مقصد معني ندارد و زير جمله ي آخراو را خط كشيده بود كه نوشته بود.
... مسافر يعني بي مقصد رفتن . يعني صبح كه مادربيدار شود ،نيمي از صورتش كبود و ورم كرده باشد و ببيند كه پدر يكي از ما چهار بچه را زير بغل زده و رفته ! ...
پاهاي مرد از چادر بيرون زده بود . در ِ چادر بالا رفته بود . امكاناتي در چادر نبود . باد گوشه ي سمت چپ را مي كشاند به سمت ديوار . براي لحظه اي يكي از همكار ها داخل چادر را ديده بود . گفته بود فكر مي كرده دختر و پسر جواني چنان در هم تنيده خواب رفته اند كه هيچ توفاني هم خوابشان را بر نخواهد آشفت!
- شايد درس نگاه نكردي؟ !
صدای زن بود که با سوال یکی از همکار ها یکی شده بود.
- فردا هواسرد تر خواهد شد .
راديوي محل ِ كار داشت اعلام مي كرد . همكار هم سرش را به نشانه ي نه گفتن ِ از سر تعجب ، به چپ و راست مي برد .
- به خدا بچه اي نبود .
- حتي يه پسر؟
كلاغ ها همه شان بي رنگ چكيده بودند . هوای بیرون هنوز هم تاریک بود و باد از درز پنجره در هوای اتاق زوزه می کشید .
بايد نام مناسبي را براي مردي انتخاب مي كرد كه موهاي بلند و ژولیده اش روی شانه اش ريخته بود . بايد اين نام آنگونه انتخاب مي شد كه وقتي مرد روبروي راوي داستان مي نشت و بغض مي كرد و اشك مي ريخت ، راوي بتواند با لكنت زبانش نامش را درست تلفظ كند .بايد اين شخصيت خوب پرداخت مي شد زيرا كه قرار است كل داستان را بر دوش بكشد .راوي بايد به ظرافت هاي رفتاري اين مرد توجه خاصي كند . بايد بداند چرا مرد مي توانست یک شیشه ویسکی را تا ته سربکشد و تا صبح در جوي روبروي خانه شان بيفتد و حتي از صداي پارس سگ ها هم بيدار نشود .
دقت كن ! می خواستم این را زماني که به پهلوي راوي می زدم بگویم ،.زمانی كه مرد از روبروي ش بلند شده تا براي كشيدن دو سه نخ سيگار پشت سر هم بيرون برود و ديگر لرزش لبهايش را نمي شد ديد !
راوي كاملا دقت نكرد .او نمي دانست وقتي مردي گريه مي كند واقعا به بن بست رسيده و براي همين بود كه در بخشي از داستان آورده بود :
- روبروي هم نشسته بوديم . رو در رو، اما كاملا جدا از هم .حالا بيشتر از هر وقت ديگري شبیه هم نبوديم .پشت سرمان پنجره ي بزرگ شيشه اي آنقدر شفاف بود كه ديوار آن طرف تر از خودش را به شكلي عجيب نزديكتر مي كرد .ديواري كه پنجره هاي منظمي در دلش طراحي شده بود . قرينه و با نظمي كه حاكي از اين بود كه قرينه ي هر چيز حتي پنجره مي تواند دلچسب و آرامش بخش باشد . چشمم را از پنجره و ديوار كشاندم به تو كه باز هم مثل وقت هايي كه بغض ات مي تركيد روبرويم نشسته بودي و مي دانستم كه قرار است دوباره شروع كني و خودت را برایم از نو بسازی .تمام قوايم را جمع كردم تا با اراده بگويم كه اين بار نمي توانم گول اين دلتنگي هاي ظاهري ات را بخورم . بايد مي گفتم مردي كه تنها توانايي اش فكر كردن است و با خود حرف زدن به درد نمی خورد .
از راوي داستان كمي دلخورم .او دارد مرد را با غرض خاصي روايت مي كند و اصلا به اين موضوع مهم توجه ندارد كه مردي كه گريه مي كند يعني به پايان خط رسيده است !
اين غرض ورزي از زماني شدت گرفت كه مرد سبيل هايش را بلند ريخت روي لب و مو هايش را از ته تراشید و شروع به حرف زدن با خودش كرد !
دقيقا يادم مي آيد روز جمعه ی اول شهريور ماه بود. من و راوي كنار دريا قدم مي زديم كه ناگهان مرد روبرویم ایستاد و راوی را مات نگاه کرد .درست همان وقت بود كه مي خواست به راوی بگويد پس چرا حرفی نمي زني، اما مرد تمام حرفها یش را فراموش کرده بود . فقط مي دانست روزي روبروي راوي نشسته و از ته دل گریسته !
راوی به دلیل لکنت زبانی که داشت به وقت عصبی شدن نمی توانست حرف بزند برای همین تا مدتی ساکت مرد را در حال دور شدن همراهي کرد و بعد هم به آرامی گفت که : نه ! هرگز من اين مردرا روايت نمي كنم و مرد در هاله اي از ابهام ماند !
همان روز من به داستان نيمه تمام راوي گوش دادم و فهميدم كه هيچ داستاني بي پايان نيست .به نظرم در همان گفتگو اين داستان تمام شده بود .شايد درست در لحظه اي كه او تصميم گرفت كه مرد را روايت نكند .
تقريبا داشت موضوع از ذهنم خارج مي شد كه شنيدم در اواخر شهريور همان سال راوي غيبش زده .نقل قول بود كه به يكي از معابد قديمي پناهنده شده .
سالها بعد دوباره رفته بودم جایی که مرد تصمیم به رفتن گرفته بود .هوا آرام بود و دريا ساكت تر از هميشه پهن شده بود جلوي چشم هاي زل زده ام .بسته را محكم در دستهايم فشرده بودم .داشتم روي تخته سنگ خودم را كمي بالاتر مي لغزاندم وزير لب يك بند آوازی را تکرار می کردم که ناگهان صدای گریه ی مردی بلند شد . کسی دور و برم نبود . بسته هم باز شده در کنارم افتاده بود . زير لب علت داستان نبودن داستان مرد را كه همراه با بسته برایم پست شده بود خواندم :
بايد نام مناسبي را براي مردي انتخاب مي كرد که موهای بلند و ژولیده اش روی شانه اش ریخته بود!
...........................................................................................
این داستان را زمانی نوشتم که وبلاگ "قاب من "را داشتم (حدودا چهار سال پیش ) ، عجیب است و قابل تامل، حداقل برا خودم
.......................................................................
چکه چکه های زبان!
بارون اسیدی چکیده از سقف داشت منو تو خودش حل می کرد. بوی خودمو حس می کردم ولی از جام جمب نمی خوردم.انگار این تخت لعنتی منو میخکوب خودش کرده بود، یا ، داستان عشقی ِمبتذلی که داشتم تصور میکردم ! نمی خواستم به جای حساس بارش برسم ،برا همین بود که پاشیدم رفتم بیرون و روبروی تلوزیون خاموش چمپاده زدم و به موسیقی جیر جیر مبل زهوار در رفتم گوش دادم. خواستم بازم زنگ بزنم و بگم :
- آقا میشه لطف کنید و جای دستشویی تون رو یه کم این ور تر بکشید؟! شاید جایی درست منطبق با سر دستشویی من! ولی چه فایده داشت، می دونستم که بلافاصله جواب خواهد داد:
- نه داداش تو خوابتو بکش اونور تر! حالا من این ورترم. اینو اونقد بلند گفتم که مطمئنم گوشهام هم شنیدن.و حتی چیزی که واسطه ی تکرار اون جمله از دهانم شد! حالا من این ور ترم! این ورترم!ور ترم! اینورتر از کدوم ور؟ "ور "رو ، اتاق گرفتم،اما دیدم اتاق بدون چکه که برا من" ور" نمی ساخت.پس "ور "باید چکه های همون بارون اسیدی باشن که من ازشون فاصله گرفته بودم! این موضوع اونقدر برام جالب شده بود که بلافاصله منو به یک مکاشفه کشوند. باید فکر میکردم . اما مطمئن نبودم به چی؟ به این ور یا اون ور؟! این ور یه اتاق بود با یه مبل زهوار در رفته که هی جیر جیر میکرد،اما یه امنیت خشک داشت ! و اون ور یه تخت عالی با یه تشک نرم همراه یه عالمه داستانهای جور و واجور و یه ذهنیت سیال همراه با یه نا امنی خیس! باز هم که جابه جا شدم مبل گفت : جیر جیر! تو ذهنم دنبال دلالت های لفظی جیرجیر گشتم : - جیر جیرک،جیر سیگاری(البته اینو تو بچگی هام تلفظ می کردم) دیگه هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. بیچاره "جیرجیر"! انگار یکی بی چاره تر از من پیدا شده بود! حس پیروزی بهم دس داد و یه جورایی از این ور بیشتر خوشم اومد! همین حس وادارم کرد که هی روی مبل وول بخورم و هی اون بگه جیر جیر،جیر جیر،جیر.. و باز هم،باز هم ،بازهم ...
- مرتیکه مفنگی می شه بگیری بخوابی مگه نمی دونی ساعت چنده ؟! فکر زیر پاتم باش! بالا و پایین اونقد بهم فشار آورد که دچار استرس بالایی شدم و دویدم سمت دستشویی!در مسیر همه اش به این فکر میکردم که بارش باران اسیدی من هم ، مردک سبیل چخماقی طبقه پایین رو به این ور و اون ور می کشونه ؟! توی دستشویی هر چی شیر آب و سیفون رو کشیدم که شاید تحریک شم و قطره ای بارون بر سر همون مرد سبیل چخماقی بریزم نشد که نشد ! گفتم :تف به این شانس که هر وقت اومدیم دق و دلمون رو روی سر یکی خالی کنیم ،دستمون به التماس سیفون رفت و پامون گیر سنگ توالت شد!
.....................................................................................
...............
نظرات این پست برای خودم محفوظ می ماند

چشم هايش درست روبروي مردي باز شد كه عينكش را جابجا مي كرد . صورت گرد مرد و چشم ها ي ريز و گو نه هاي برجسته اش او را به قوم هاي لر اطراف هنديجان مي كشاند . نگاه نافذ و كم گويي اش سرش را لای کتابها گم می کرد . به مرد نگاه عميقي كرد و پرسيد آيا به گفته هايش اطمينان دارد .مرد به علامت بلي گفتن سرش را چند بار بالا و پايين برد .از پشت ميز بلند شد .اولين بار بود كه در جلسات اداري چشم هايش را مي بست تا حرف هاي سخنران به عمق وجودش نفوذ كند .
با خودش فكر كرد اگر جلسه رسمي بود شايد اين ديالوگ دو طرفه صورت نمي گرفت تا او چشم هايش را باز كند و بلافاصله بلند شود تا دنباله ي ذهن مرد را در كتابها جستجو كند .
مرد به ادامه ي حرفهايش افتاده بود .تند و تند از" پان "ميگفت .الهه اي كه نيم شده در انبارهاي خانه اي قديمي خاك مي خورد .مرد عينكش را جابجا كرد .هنوز بر نظريه اش پافشاري مي;کرد .به خصوص كه مجسمه در منطقه اي پيدا شده بود كه معبد ميترايسم هم در آنجا قرار داشت .
... پس از درگذشت داریوش سوم (330 ق.م)اسکندر مقدونی ممالک تابعه ی ایران هخامنشی از جمله فارس و استان بوشهر را به تصرف در آورد . پس از فوت اسکندر ... (این قسمت را آنچنان زیر لب زمزمه کرد که هیچ یک از افرادی که در جلسه بودند چیزی نفهمیدند ) ...
زمزمه اش را بلند تر كرد . حواس مرد از حرفهايش به خواندن زن كشيده شد . با لحنی که ذوق زدگی از آن می بارید ادامه داد :
ببینید ! دکتر گریشمن چه گفته ؛ و با کمی تمرکز روی کلمات ِ بلند تر از قبل خواند ،
به گفته ی دکتر گریشمن بوشهر امروزی در دوران سلوکیه بنا گردیده است .
من هم تایید می کنم ! برای اثبات حرفهای زن این داستان به کتاب "نگاهی به بوشهر" ایرج افشاری سیستانی انداختم و درست در صفحه ی 101 این کتاب ادامه ی حرفهای این زن را خواندم :
" سلوکیان کمتر از نه شهر در ساحل خلیج فارس بنا نکردند و از آن جمله است ، انطاکیه در پارس ، بوشهر امروزه که جانشین شهر کهن عیلامی گردید "
البته قبل از بستن کتاب به این فکر کردم که چرا ایرج افشاری از فعل "نکردند " استفاده کرده که می توانست برای دریافت بهتر معنا و مفهوم نحورا با تغییر بسیار کوچک و با استفاده از شگرد جانشینی ؛ " کمتر " را بردارد و جمله را به شکل تصحیح شده ی زیر بنویسد :
" سلوکیان حدود نه شهر در ساحل خلیج فارس بنا کردند ... " . بگذریم !
كتاب را بست .باز هم نشست روبروي مرد .ديگر هيچ كس در آن جلسه اهميت اين مرد رابرايش نداشت.براي اولين بار بود كه شنيده بود خدايي مي ميرد .الهه اي كه مرگ اش نشانه ي غلبه ي آپولوبر او شده بود .ناگهان آقاي"ج" هم كه بخشي از جلسه بود با شادي مضاعف دست از خوردن سانديسش برداشت و فریاد زد " نوعي مرد سالاري " !
همه آقای ج ِ را می شناختند و می دانستند که برای به دست آوردن نگاه بخش نسوان جلسه همیشه تکه هایی از زن را در میان حرفهایش حلوا حلوا میکرد شاید فاتحه ی خشکی جلسه را از بین ببرد !
چشم هايش را برگرداند به سمت آقاي جيم و براي تاكيد گفت كه پان الهه ي مراتع بود .و تاكيد كرد تنها الهه اي كه مي ميرد .
جلسه نظم خود را از دست داد .صدا ها در هم پيچيد .برخي بر ني هاي همراه پان تاکید میکردند و بر روستا زادگی اش ، برخي هم از شهريت آپولوو قدرت سلطه گري اش برخداي چوپانها حرف می زدند و تنها او بود که گفت اگر آپولو روی سر "پان" نشسته باشد و پوزه ی او را به زمین مالیده باشد شاید بتوان گفت تسلط مدرنیته بر سنت از این مجسمه به حرف در خواهد آمد!
محمد آباد منطقه ي بسيار وسيعي بود .تقريبا در شمال شرقي برازجان قرار دارد . منطقه ای است که همین چند سال پیش هم طلاهای بسیاری از زمین کشاورزی هایش درو شد . زمین های این منطقه بسیار باارزش شده اند و کشاورزان در لابیرنت های اداری و قانونی، ملی و فرا ملی آنچنان گیج شده اند که نمی دانند آیا سر همه ی نخل های خود را بزنند یا به بی خیالی یک کشاورز تمام این تمدن خوابیده زیر خاک را به آب دهند .مجسمه هم از همين جا سر در آورده بود . در اصابت با بيل مكانيكي مردي كه مي خواست زمينش را براي كاشتن گندم آماده كند .
مردي كه بسيار شق و رق نشسته بود بحث را به سم هاي مجسمه ، قبض و بسط روح و جسم و تقابل بين خير و شر كشانده بود .از آپولو كه خداي خورشيد بود به عنوان روشنايي مطلق ياد مي كرد و از گرمي سرشارش و از پان به عنوان سمبل پليدي . میگفت زمین مرکز شر است و" شر" ، از این مجسمه ی همجنس گرا نشت کرده ...
نگذاشت حرفهاي مرد تمام شود ، حتي زنی که با انگشت هایش پشت دست دیگرش را به آرامی نیشگون می گرفت و با استناد به ریشه ی خانوادگی این خدا و اشاره به پدرش هرمس که انحرافات جنسی داشت ومادرش پنولوپه که هم امروز در قالب "پنولوپه کروز "دارد نقش حوری های دریایی را بازی می کند بحث را به عقده های اودیپ کشاند و گفت که این عقده ها همه چیز را به انحراف میکشد .
گرمش شده بود .پشت پلک اش عرق کرده بود .به چشم های مرد هندیجانی نگاه کرد .انگار عرق ها پیشانی او را هم داغ کرده بودند .بلند شد و کمی مقنعه اش را جابجا کرد .باید پنجره را باز می کرد .دریا صاف بود اما خورشید پشت غبار آسمان پنهان بود .
دوباره بحث به سلوكوس كشانده شده بود و اينكه اين مجسمه حتمن در دوره ي اين سردار يوناني در معابد مورد پرستش بوده . هرچند که این نسبت توسط یکی از باستانشناسان اداره تا چند ساعت بعد نفی خواهد شد .او می گوید که اشکانیان قابل باور تر از سلوکیان به این تمدن می رسند .
بلافاصله ضربه ي محكمي بر ميز زد كه حكم ساكت باشيد را براي جلسه همراه داشت .
روبه مرد كرد و ديد كه دوباره در حال جابجايي عينكش دارد عكسي از مجسمه را براي همكارانش بلوتوث مي كند .
(بلوتو ث را دربالا ببینید ، اما در اصل باید همین قسمت مطلب باشد )
زن به عكس خيره شد .شبيه بز بود با سمي بيرون زده . اما فرضيه ي همكارش هم مي توانست درست باشد .چرا صورتش بر زمين افتاده بود . بخش شكسته ي مجسمه مي توانست همان بخش پيروزي آپولو باشد كه بر گردن اين خدا سوار شده .
تلفن همراهش را روی میز گذاشت و با صدايي بلند گفت كه به نظرش همان تقابل بين سنت و مدرنيسم است .آپولون ( این تلفظ فرانسوی اش است ) خداي شهري ها بايد كه بر اين ني زن پيروز می شد ؛ که شده است !
انگشت همکار مجسمه سازش بلافاصله بر روی نی ها قرار گرقت .نگاه همه به ني ها كشيده شد .سه ني ، يكي با هفت سوراخ و ديگري با نه و آن يكي كه پشت سرش بود به نام "پان پايپ" معروف بود. پان پایپ ، مربعی شکل بود و در اکثر مجسمه های "پان" هم دیده می شد به خصوص در یک مجسمه که "پان " بوسیله ی این نی دارد به " دافنیس " موسیقی یاد می دهد.
در ادامه ي حرفهايش گفته بود كه دكتر رهبر هم در سال (متاسفانه سال نگارش مقاله موجود نبود) مقاله اي را ارائه كرده كه به استناد گفته هاي او مي شود نيم تنه ي آدم گون اين مجسمه را ديد وباور كرد .جايي كه همين چند روز پيش همه مان روي تپه هايش قدم بر مي داشتيم انباشته از فرهنگ وسيع يوناني است .این جمله را آقای جیم که داشت برای کشیدن سیگاری از جلسه بیرون می رفت گفت .
به فکر فرو رفت .عجیب بود تا به حال متوجه ریش پراکنده ی این مرد نشده بود .گونه هایش برجسته بود و عینک دسته چوبی اش انگار همه چیز را در خود میبلعید . خسته بود .نمی دانست چرا باید همیشه در حال تنظیم جلساتی باشد که هیچ وقت تشکیل نمی شوند .چشم هایش را بست و به مردی فکر کرد که فردا ادعای حکومت سلوکیان را در این منطقه در قالب مقاله ای ارائه خواهد کرد !
برای تو که نزدیک است به دنیا بیایی !
برداشتی آزاد از فیلم "زیبا "/"مرگ یک جغد"(البته آنقدر آزاد که بسیار بی ربط هم می شود گفت )
مرداد برای من ، خواهرم ، خواهر زاده ام ، برادرم، دوستی که بیشتر از هر کسی به من نزدیک بود ، دوستی که حالا هم به من نزدیک است و تو، که یک سالی است ازت خبر ندارم ، خاص است .برای آقای میم هم همین !
همه ی ما در این روز با فشار به هستی مادرمان به دنیا آمدیم و غرق در کثافت و خونابه، جیغ کشیدیم و استقلالمان را با بند نافمان شروع کردیم .
وجه اشتراک همه ی ما بیش از آن چیزی است که همه ی شما بتوانید حدس بزنید .می خواهم این را بگویم ؛ ما از اشتراکی عمیق برخورداریم ؛ منشا یی مشترک با پدرانی یکسان و بعضا با دستانی آویزان تر از پا ، درست حدس زدید ، این بار من کتاب داروینیسم و تکامل ا را خوانده ام (الساعه یادم آمد اتفاقا دوستی که خواندن این کتاب را به من توصیه کرد هم در مرداد بدنیا آمده است).
همیشه دوست داشتم به حرمت این همه مردادی به دنیا آمده ی دور و برم داستانی بنویسم .از انجایی که گاه و بی گاه برای نوشتن داستان تحقیقاتی نیز انجام می دادم تصمیم گرفتم برای شناخت بیشتر سوژه (یعنی مردادی ها) سری به گوگل بزنم .
برای سهولت کارِ شما مخاطبان مردادی و غیر مردادی آدرس سایت مورد نظر را اینجا آورده ام .لطفا کلیک کنید و بخوانید :
متولدین مرداد؛ نماد : اسد (می توانید بر روی نوشته کلیک کنید )
گفتم که ، از میل های شدید زنانه ام یکی این است که برای هدیه به کسانی که وجه اشتراکشان با من بسیار زیاد است داستانی متشکل از بخش عظیمی از کلماتم را هدیه کنم . برای این کار نیاز به کاراکتری بود که این بار دوست داشتم اولین مخاطب داستانم ،یعنی دوستی که یک سالی است از هم فاصله گرفته ایم باشد .بنابر این اولین جرقه ذهنی ام ، زنگ زدن به او بود تا بپرسم در چه نقش و کاراکتری دوست دارد در داستانم ظاهر شود .گوشی کمتر از حد معمول زنگ خورد .می دانستم بلافاصله پس از وصل ارتباط ، صدایی پر خاطره سرریز وجودم خواهد شد.
اما از انجایی که مطابق با طالع بینی سایت بالا که گفته : میان برخی از متولدین مرداد ماه، افرادی مشاهده شده که شدیدا متکبر، خودپسند،خودرأی، عجول، شتابزده و اهل پز دادن هستند و هنگامی که با رقیبی مواجهمیشوند، ازهمه گونه کلک، دروغ و حیلهگری استفاده میکنند تا او را از میدان به درنمایند و در حقیقت او را بدنام کنند. از آنجایی که آنها میتوانند خودمحور، خودخواه، حریص،طماع، چاپلوس، چاخان، فخر فروش، خودنما، گندهگو، لاف زن، متکبر، سلطه جو،خودپسند و افادهای باشند و تحمل ندارند که تحقیر شوند و کارهای پست را کسرشأن خود میدانند و گهگاهی به زیر دستان خود با دیده تحقیر مینگرند، بلافاصله گوشی را گذاشتم !
به استناد دوباره ی همان سایت طالع بینی ؛ از آنجایی که : متولدین مرداد ماه در روابط و مناسباتشان با دیگران باز، بیپرده، صادق، بیغل وغش، بیریا، شریف، اصیل، ساده دل، خوش بین، برون گرا، اجتماعی، خونگرم،خوش خیال، خودجوش، مهربان، رئوف، دلسوز، رک، بیرو دربایستی و صریحهستند و هرگز در محبت کردن کم نمیآورند.
دوباره تصمیم گرفتم داستان را با دیگران شروع کنم .اما این بار باید کاراکتر را خودم می ساختم . به برادر و خواهر و خواهر زاده ام و رفتار هاشان که کپی های برابر اصل بود (اصل پدر و مادر های مشترکمان بودند) نمی توانستم دل ببندم .آنها برایم جذابیتی نداشتند و مالوف بودنشان هم دست مرا می بست و نمی توانستم این شخصیت ها را بسط و گسترش دهم .
Please call ؛ اوه ببخشید : فکر کردم در حال چت کردنم. خواهرم بود که زنگ زد .می خواست بداند چه ساعتی به خانه ی برادرم می رویم (آخه امشب تولد شه).
باید با سرعت بیشتر این متن را تمام کنم . بی چارگی باز هم به جانم افتاد ، فکر کنم باید دوباره به سایت سری بزنم .
بیزاریها: انجام کارهای یکنواخت و خالی از هیجان و عادی،(مرداد ماهی ها را میگوید /یادتان که هست ؟)
ناگهان صدای شیری بر فضای این متن یورش آورد ؛ شنیدید؟ ! گوش کنید . لطفا با دقت تر گوش کنید .به گمانم دارد از تلوزیون ، آن هم کانال mbc3 پخش می شود ( درگوش شما باید بگویم که دختر صاحبخانه مان در سن بیست سالگی دارد کارتون می بیند ). باید بگویم تلوزیون را خاموش کن ، با این وضعیت تمرکزم را از دست خواهم داد . چشم هایم را برای لحظه ای می بندم .شما هم اگر چشم هایتان را ببندید ؛ " lion king " که برداشتی از هاملت است را متصور خواهید شد .لطفا با داستان این غرش همراه شوید ، غرش؛ مطمئن باشید قابل تاویل برایتان خواهد بود. چشم هایتان را ببندید ، لطفا ؛ و برای لحظه ای هم که شده شیری را تصور کنید که در بیشه ای خودش را برای مردن دارد آماده می کند .
دوستان عزیز! دعوتتون می کنم به داستانی که یه سال پیش نوشته شده و یه شعر که یک ساعت پیش نوشتم.
و همچنين دعوت ميشويد به خواندن مصاحبه اي با من در نسيم جنوب
..................
داستان :
بخشی ازبدن معشوقه ی همسر مرا بریده اند .هرگز آنها را زیرآن ملحفه ی سفید فراموش نخواهم کرد که با معاینه ی همسرم اضطرابی پر تپش تر به جانم می ریختند و خیالم را می بردند تا زمان های دورتر . به عقب . به جایی که اورابکشانم لای پیراهن توری مشکی رنگ . درست رو به صورت شوهرم و خودنما بایستانم و دورشان را دیواری بکشم با تقسیم بندی های داخلی ، چیزی شبیه اتاق های جدا از هم و یک سالن با ارتفاعی کمی بلندتر از آن اتاق ها . باغی بکشم دور تا دور دیوارهای بیرونی و کلاغ هایی که روی نوک آنها قار قار کنند . معشوقه ی همسرم تکیه بدهد به یکی از دیوارها و مو هایش بریزد دو سمت صورتش ، شلال و سیاه ! معشوقه ی همسرم بینی اش را با عمل جراحی کمی بالا تر از بینی من برده و دستهایش دور کمر همسرم حلقه شده ودستهای همسرم توی آن بخش های بیماردنبال خال درشت سیاه رنگی می گشتند ؛ می گردند .ناله ی ِآهسته ی معشوقه ی همسرم دوباره مرا برگرداند به صورت همسرم که از شدت نگرانی برافروخته شده و به معشوقه اش که از درد توی هم مچاله و به چشم هایش که نگران ،اول صورت همسرم را می نگرند و بعد هم من را با حالتی ملتمسانه نگاه میکنند!
شاید این احمقانه ترین شکل شروع یک داستان است که از یک اوج برسم به مرگ همسرم و سردی نگاه معشوقه اش ،به جنازه و بعد آغوش خودم که توی آغوش معشوقه ی همسرم می لرزید و به دلداری های او و گفتن اینکه زندگی همیشه پایان های شبیه به هم را دارد .
درگیری ذهنی دیگری نیز گریبانم را گرفت، می توانم همسرم را زنده نگه دارم تا مرگ معشوقه اش را ببیند ، بعد هم در آغوشم بلرزد و من ببینم که سرنوشتها با کمی جابجایی کلمات می توانند جابجا شوند .
بعد از کلنجار های زیاد و دلایل خودسانسوری و متن سانسوری تصمیم گرفتم به این شکل داستان را به روایت من ،همسرم و معشوقه اش بکشانم .
برای خواندن ادامه داستان در ادامه ي مطلب پي گيري فرماييد